احسان عنان
کمتر کسی از شکست حرف میزند. همه از آن میترسند؛ در خانه، در دفتر کار، در دانشگاه و حتا در گفتوگوهای خانوادگی. یک خط نامرئی آدمها را به دو گروه تقسیم میکند: برنده و بازنده. کسی این خط را نکشیده، اما همه آن را میبینند و میترسند روزی در شمار بازندگان قرار بگیرند. کافی است کسی شکست بخورد تا جامعه آرامآرام شکست را به هویت او گره بزند. دیگر کسی نمیگوید او شکست خورده است، میگویند او «بازنده» است.
کاستیکا براداتان، فیلسوف رومانیاییتبار، در «جماعت بازندگان»، سومین جلد از مجموعه چهارجلدی «در ستایش شکست»، به همین ترس میپردازد. ترس نه از زاویه شکست فردی، بلکه از دریچه شکست اجتماعی. کتاب با نگاهی به زندگی امیل چوران، فیلسوف و جستارنویس رومانیایی، و اشارههایی به جورج اورول، بررسی میکند برچسب «بازنده» از کجا میآید و چگونه به بخشی از نظم اجتماعی بدل میشود. بهباور نویسنده، این خط صرفا حاصل یک انتخاب اخلاقی نیست؛ ریشه در ساختار جامعهای دارد که برای تعریف برنده، به بازنده نیز نیازمند است.
برندهها چگونه ساخته میشوند؟
ما از کودکی با رتبه، نمره، مقام، درآمد و عنوان سنجیده میشویم. مکتب، دانشگاه، اداره، بازار و حتا شبکههای اجتماعی، هر کدام معیاری نانوشته برای مقایسه دارند: چه کسی موفقتر است؟ چه کسی درآمد بیشتری دارد؟ چه کسی خانه، موتر یا شغل بهتری دارد؟ براداتان میگوید جوامع برای دوام خود به سلسلهمراتب نیاز دارند. در جامعهی مدرن، این سلسلهمراتب از میان نرفته است؛ فقط شکل آن پیچیدهتر و گاه پنهانتر شده است. ثروت، تحصیلات، مهارت و حتا توانایی بیان ایدهها همچنان در مقایسه با دیگران سنجیده میشوند (ص ۱۳-۱۲). انسان کمتر با آنچه هست شناخته میشود و بیشتر با جایگاهی که در این سلسلهمراتب اجتماعی دارد سنجیده میشود.
جورج اورول، وقتی برای نوشتن از فقر واقعی خودش را به خیابانهای لندن زد، به کشف سادهای رسید: فقیر و غنی فقط با میزان درآمدشان از هم جدا میشوند. میلیونر معمولی، همان آدم معمولی است با یک کتوشلوار نو (ص ۹۸). این رتبهبندی به پول محدود نمیماند؛ نمره دانشگاه، عنوان شغلی، شمار دنبالکننده در شبکههای اجتماعی و حتا مدل موبایل، همه به همین فهرست نامرئی وصل اند. کسی این معیارها را تصویب نکرده، اما بسیاری از آدمها در زندگی روزمره، انگار از قانونی نانوشته پیروی میکنند.
وقتی شکست به هویت تبدیل میشود
براداتان میان «شکست خوردن» و «شکستخورده بودن» فرق میگذارد. همه شکست میخورند؛ اما جامعه فقط برخی را «شکستخورده» مینامد. در این حالت شکست دیگر به یک کار یا یک تصمیم مربوط نیست، به خود شخص مربوط میشود؛ گویی اشکال در وجود او است (ص ۱۷). آدمی ممکن است یک کار را از دست بدهد یا در یک رقابت عقب بماند، اما جامعه از همین حادثه تصویر دائمی میسازد. از او تصویری میسازد که دیگر «کسی شکستخورده» نیست، بلکه «بازنده» است.
در چنین فضایی، مردم از بازنده فاصله میگیرند؛ گویی شکست بیماریای واگیر است. انسان موفق برای اطمینان از جایگاه خود به کسی نگاه میکند که پایینتر ایستاده و با خود میگوید من آن نیستم. کتاب داستان دیوژن، فیلسوف کلبی را مثال میآورد؛ کسی که آگاهانه از قواعد زندگی اجتماعی فاصله گرفت. آتنیها از رفتار او سرگرم میشدند، اما نمیخواستند شبیه او باشند. او برایشان «بازندهای» بود که میشد از فاصلهای امن تماشایش کرد (ص ۲۴-۲۳). دیوژن آیینهای بود که آتنیها در آن خوششانسی خود را میدیدند.
معنای بازنده بودن اما با گذر زمان سنگینتر شده است. در گذشته، بازنده بیشتر به کسی گفته میشد که چیزی مانند پول، خانه یا کسبوکاری را از دست داده بود و میتوانست دوباره تلاش کند. نویسنده با استناد به کتاب «تاریخ شکست در امریکا»ی اسکات سندیج میگوید امروز بازنده بودن هشداری نانوشته با خود دارد که مبادا به یکی از بازندگان بالفطره تبدیل شوی (ص ۲۴). مشکل چنین کسی دیگر یک اتفاق نیست، بلکه برچسبی است که به هویتش گره خورده و دور کردنش دشوار است.
وقتی شکست به پای فرد نوشته میشود
در میانهی کتاب، براداتان سراغ امیل چوران میرود؛ نویسندهای که تقریبا تمام عمر خود را با مفهوم شکست درگیر بود. چوران حاضر نبود خود را با قواعد معمول موفقیت هماهنگ کند. به جای فلسفهای منظم، از قطعههای کوتاه و تناقضگویی استفاده میکرد و همین تناقضها را نشانهی زندهبودن ذهن میدانست (ص ۲۸-۲۶). از ورود به رقابتی که بهباور او، همین سلسلهمراتب را بازتولید میکرد، فاصله میگرفت. برای او شکست فقط به انسان محدود نمیشد؛ کشورها، نهادها و حتا تمدنها نیز میتوانستند شکست بخورند.
براداتان این نگاه را به آموزه تقدیر در الهیات کالونی پیوند میزند؛ اندیشهای که در آن سرنوشت انسان از پیش تعیین شده بود و رستگاری به تلاش او وابسته نبود، بلکه به اینکه او «چه کسی است» (ص ۴۶-۴۵). ردپای همین نگاه، بهباور براداتان، در قضاوت امروزی دربارهی بازندهها دیده میشود. چنانکه در آغاز کتاب آمده است: «بازنده بودن یعنی تو خودت هستی، نه کاری که کردهای یا حرفی که زدهای» (ص ۱۰). در این نگاه، شرایط اقتصادی و فرصتهای نابرابر به حاشیه میروند و شکست مستقیم به پای خود فرد نوشته میشود.
برندهها هم از شکست در امان نیستند
در ظاهر، مشکل از آن بازندهها است؛ اما منطق کتاب نشان میدهد برنده نیز از این بازی بیرون نیست. او باید هر روز جایگاه خود را دوباره ثابت کند، چون موفقیت فقط در مقایسه معنا پیدا میکند. وقتی کسی خود را ثروتمند میبیند، کسی باید فقیرتر باشد (ص ۱۶-۱۵). براداتان ریشهی این منطق را در آموزه تقدیر مسیحی و خوانش ژان کالون هم میجوید، جایی که انسانها میان «برگزیده» و «مطرود» تقسیم میشدند. بعدها این دوگانه از دین فراتر رفت؛ دیگر لازم نبود خدا کسی را برگزیده اعلام کند، پول و سختکوشی خود نشانهی جایگاه فرد شدند (ص ۳۳-۳۲).
بااینحال، برندهها هم از ترس شکست در امان نیستند. جایگاه برنده همیشگی نیست. افراد موفق ممکن است از بازندهها فاصله بگیرند، اما همزمان به وجودشان نیاز دارند، چون بدون کسی که پایینتر ایستاده باشد سنجیدن برتری دشوار است (ص ۴۷ و ۸۹). چوران معتقد بود در موفقیت هر فرد ردی از شانس یا فریب هست و نمیتوان همهی آن را به شایستگی نسبت داد (ص ۷۵). براداتان از خورخه لوئیس بورخس یاد میکند، نویسندهای که شهرت جهانی را تجربهای ناخوشایند میدانست؛ گویی برنده هم در لحظهی رسیدن به بالای نردبان، تازه متوجه بیثباتی آن میشود.
شکست وقتی جمعی میشود
شکست همیشه در مرز زندگی یک فرد متوقف نمیماند؛ گاهی از او عبور میکند و سرنوشت یک ملت را رقم میزند. چوران رومانی را جامعهای میدید که شکست تاریخی بر تصورش از خود سایه انداخته بود. برایش این شکست فقط رویدادی سیاسی نبود، چیزی بود که در حافظهی جمعی میماند و نگاه مردم به آینده را شکل میداد (ص ۵۱). همین تجربه این پرسش مهم را پیش میکشد که وقتی جامعهای خود را شکستخورده میبیند، آیا شکست فقط گذشتهاش را توضیح میدهد یا بخشی از آیندهاش نیز میشود؟
چوران خود نیز از این گذشته جدا نبود. در جوانی به یک جریان سیاسی نزدیک شده بود؛ گرایشی که سالها بعد آن را یکی از بزرگترین شرمهای زندگیاش دانست (ص ۵۶). این نشان میدهد رابطهی انسان با شکست همیشه رابطهای ساده میان قربانی و پیروز نیست. فرد میتواند همزمان قربانی شرایط تاریخی باشد و در شکلگیری بخشی از آن نیز سهم داشته باشد.
اگر چوران کارکرد شکست تاریخی را نشان میدهد، جورج اورول کارکرد شکست طبقاتی را روشن میکند. اورول برای شناخت فقر به مشاهده از بیرون بسنده نکرد و مدتی در میان آدمهای فقیر زندگی کرد. تجربهاش نشان داد فاصله میان فقیر و ثروتمند بیش از آنکه به تفاوت ذاتی انسانها مربوط باشد، به امکانات و نشانههای اجتماعی وابسته است (ص ۸۰-۷۹). لباس، امکانات، خانه، مقام و جایگاه به آدمها موقعیتی متفاوت میدهند و این تفاوت چنان طبیعی جلوه میکند که گویی از ابتدا وجود داشته است.
از همینجا بحث کتاب به جامعهای میرسد که تقریبا همهچیز در آن رتبهبندی شده است. دانشگاهها، شرکتها، شهرها و شغلها پیوسته با یکدیگر سنجیده میشوند (ص ۹۱-۹۰). برنده و بازنده در چنین نظمی دو گروه کاملا جدا نیستند؛ کسی که امروز بالا است، ممکن است فردا جایش را از دست بدهد. کتاب در آخرین صفحاتش به همان جایی برمیگردد که از آن آغاز کرده بود. نویسنده مینویسد ما شکست دیگران را با دقت زیر نظر داریم، اما شکست خودمان را کمتر میبینیم، چون سرگرم پاییدن شکست دیگران هستیم (ص ۱۰۵).
افغانستان؛ میان برنده و بازنده
افغانستان هم مثل همهی جوامع بازندههای خاص خودش را میسازد. بسیاری از نشانههای منطق کتاب برای کشور ما هم آشنا است. اینجا نیز افراد پیش از آنکه با توانایی و شخصیتشان شناخته شوند، با موقعیتی که دارند سنجیده میشوند. با پول، مقام، قومیت، تحصیلات و میزان دسترسی به قدرت سنجیده میشوند. جنگ، مهاجرت، فقر و بحران سیاسی این تقسیمبندی را نیز پررنگتر کرده است. از دست رفتن شغل، مهاجرت اجباری، بسته شدن درهای آموزش و محدود شدن فرصتهای کاری، زندگی میلیونها نفر را از مسیر عادی خود بیرون رانده است. بااینحال، شکست اغلب همچنان به حساب خود فرد گذاشته میشود. کسی که کارش را از دست داده، یا از فرصت تحصیل و کار محروم مانده، ممکن است بیعرضه یا کمطالع خوانده شود. در حالی که بخش بزرگی از آنچه بر زندگی او گذشته، نتیجهی شرایطی بوده که خودش انتخاب نکرده است.
نمونههایش را میشود در زندگی روزمره دید. جوانی که تا دیروز در یک ادارهی دولتی جایگاهی داشت، امروز بیکار در خانه نشسته و همسایهها پشت سرش میگویند: «بخت نداشت». دختری که از رفتن به مکتب بازمانده، ممکن است به جای آنکه قربانی یک تصمیم بزرگتر دیده شود، شکست خود را به حساب خودش بگذارد. مردی که برای رسیدن به یک کشور دیگر همهی داراییاش را فروخت و در راه ناکام ماند، وقتی به کابل برمیگردد، به جای همدلی، برچسب «کسی که نتوانست» را با خود حمل میکند. در هیچکدام از این نمونهها آدمها انتخاب نکرده بودند که کارشان، مکتبشان یا سفرشان اینگونه به پایان برسد؛ اما جامعه شکست را از شرایط جدا میکند و مستقیم به پای خودشان مینویسد.
وقتی از کسی میپرسیم «چه شد؟»، بیشتر دنبال این هستیم که بدانیم موفق شد یا شکست خورد. کمتر میپرسیم چه موانعی سر راهش بود. تورستین وبلن، اقتصاددان امریکایی که براداتان به نظریهی او اشاره میکند، توضیح میدهد که انسان میتواند با نگاه کردن به کسی که وضع بدتری دارد، برای لحظهای احساس بهتری نسبت به جایگاه خود پیدا کند (ص ۱۰۱). در جامعهای که فشار اقتصادی و اجتماعی گسترده است، چنین مقایسهای میتواند به راهی برای حفظ عزت نفس تبدیل شود، در حالی که هیچ نقشی در کم کردن اصل مشکل ندارد.
براداتان در پایان کتاب به مسألهی «هیچکارینکردن» میپردازد و انسان را به درنگ کردن و بیرون ایستادن از مسابقهای دعوت میکند که پیوسته او را به دویدن و اثبات خود وامیدارد. بهگفتهی او، اگر قرار است کوچکترین پیشرفتی حاصل شود، نخست باید کاملا متوقف شویم؛ زیرا تا وقتی در دل گرداب گرفتاریم، نمیتوانیم خود را کشف کنیم، چه رسد به تحقق خویشتن. تا زمانی که خود را به شکلی وسواسگونه مشغول نگه میداریم، چیز چندانی درنمییابیم. به یُمن سکون و وارستگی میتوانیم وضعیت خویش را در پرتو حقیقیتری ببینیم. تنها پس از تشخیص پوچی مرگباری که در درون حمل میکنیم، درمییابیم که گام در راه بهبودی نهادهایم (ص ۱۰۶). برای جامعهای همچون افغانستان، که بسیاری در آن پیش از فرصت ساختن زندگی خویش ناچار به بقا شدهاند، این توصیه دشوارتر از همیشه به نظر میرسد. اما شاید دقیقا به همین دلیل، شنیدنش بیش از هر زمان دیگری ضروری باشد.
منبع:
کاستیکا براداتان، جماعت بازندگان-در ستایش شکست (۳)، ترجمهی کیوان سررشته، نشر اطراف، چاپ اول، ۱۴۰۴.
ادامه دارد…