نویسنده: سالم رضایی
مرگ
مرگ مهمترین پدیده در رمان «مرگ ایوان ایلیچ» است. تولستوی داستان را با خبر مرگ شخصیت اصلی آغاز میکند و نشان میدهد که انسانها، با وجود آگاهی از مرگ، معمولا آن را سرنوشت دیگران میدانند. هنگامی که همکاران ایوان ایلیچ از مرگ او آگاه میشوند، بیشتر به فرصتهای شغلی و تغییرات اداری فکر میکنند. نویسنده احساس درونی آنان را چنین بیان میکند: «عجب! او مرد، ولی من زنده ماندم.»
این عبارت نشان میدهد که مرگ دیگران، به جای آنکه انسان را به یاد سرنوشت خودش بیندازد، گاهی موجب احساس آسودگی او میشود. همکاران ایوان ایلیچ از اینکه هنوز زندهاند خوشحال میشوند، بیآنکه به این حقیقت بیندیشند که خود نیز روزی خواهند مرد.
همین نگرش در زندگی ایوان ایلیچ نیز وجود داشته است. او سالها به مقام قضایی، درآمد، خانه و روابط اجتماعی اهمیت داده و کمتر به پایان زندگی اندیشیده است. اما بیماری، او را با حقیقتی روبهرو میکند که دیگر نمیتواند از آن بگریزد.
در بخش ششم، ایوان ایلیچ استدلال معروف مرگ کایوس را به یاد میآورد که در کتاب منطق کیتسهوتر برای قیاس خوانده بود: «کایوس انسان است، انسان فانی است، پس کایوس هم فانی است.» او در اینجا میداند که همهی انسانها فانی هستند، اما نمیتواند مرگ خود را مانند مرگ دیگران بپذیرد. با یادآوری خاطرات و احساسات شخصی، از خود میپرسد که چگونه ممکن است او نیز مانند دیگران بمیرد.
«البته، کایوس فانی بود و میبایست بمیرد، ولی من، وانیا، ایوان ایلیچ با این همه احساسها و اندیشهها… برای من مسأله شکل دیگری پیدا میکند. مگر ممکن است که من هم مثل همه بمیرم؟ چنین چیزی خیلی وحشتانگیز میشد.» با خود میگفت: «اگر قرار بود که من هم مانند کایوس مردنی باشم میبایست خودم به این حال آگاه بوده باشم. باید به دلم رسیده باشد. حال آنکه هیچ ندای درونی به گوش دلم نرسیده است. من و همهی دوستانم میبایست فهمیده باشیم که شباهتی به کایوس نداریم. نه. نمیشود، هیچ ممکن نیست. ولی چطور ممکن شده است. چطور؟ چطور؟ هیچ سر درنمیآورم.»
این نحو از اندیشیدن ایلچ دربارهی پدیدهی مرگ نشان میدهد که دانستن مرگ با پذیرفتن آن تفاوت دارد. انسان ممکن است از نظر عقلی مرگ را حقیقت طبیعی و انکارناپذیر بداند، اما هنگامی که خودش با مرگ پنجه میافکند، پذیرش آن دشوار میشود.
مرگ همچنین ایوان ایلیچ را به بازنگری در زندگی گذشته وامیدارد. او درمییابد که مقام، ثروت و احترام اجتماعی نمیتوانند او را از مرگ نجات دهند. در واپسین روزهای زندگی، این پرسش ذهنش را درگیر میکند که آیا واقعا درست زندگی کرده است. بدین ترتیب، مرگ برای او تنها پایان زندگی نیست، بلکه فرصتی برای شناخت ارزش واقعی زندگی نیز به شمار میرود.
رنج
رنج دومین پدیده اساسی در این رمان است. بیماری ایوان ایلیچ با درد جسمی آغاز میشود، اما بهتدریج و آرام آرام به رنج روانی و درونی تبدیل میگردد. او ابتدا امیدوار است که بیماریاش درمان شود، ولی با شدت گرفتن درد و ناتوانی جسمی، احساس میکند مرگ به او نزدیک شده است.
با مراجعهی ایوان ایلیچ به داکتران، تفاوت نگاه داکتر و بیمار آشکار میشود. داکتران دربارهی نوع بیماری و روش درمان سخن میگویند، اما نگرانی اصلی ایوان ایلیچ این است که آیا زنده خواهد ماند یا نه. از اینرو توضیحات طبی نمیتوانند اضطراب او را برطرف کنند.
بخش مهم دیگری از رنج ایوان ایلیچ رفتار اطرافیان او است. همسر، دختر و آشنایانش نمیتوانند شدت بیماری و نگرانی او را درک کنند و اطرافیانش به این میاندیشیدند که بعد از مرگ سمتاش به کی میرسد یا باید برسد. نویسنده نشان میدهد که اطرافیان حتا بیماری او را موضوعی کماهمیت و موهوم میپندارند. این رفتار بر رنج روانی او میافزاید؛ زیرا احساس میکند کسی حقیقت وضعیتش را جدی نمیگیرد که هیچ بلکه به بازی میگیرد و گاهی هم با شوخیهایش ایلیچ را آزار میدهد.
با پیشرفت بیماری، ایوان ایلیچ استقلال خود را نیز از دست میدهد و برای انجام برخی کارهای ساده به کمک دیگران نیازمند میشود. در این میان، گراسیم، خدمتکار جوان خانه، با مهربانی از او مراقبت میکند. او بدون آنکه از مرگ بترسد یا حقیقت بیماری را پنهان کند، در کنار ایوان ایلیچ میماند و برای کاهش دردش تلاش میکند.
رفتار گراسیم نشان میدهد که انسان رنجدیده تنها به دارو و درمان نیاز ندارد، بلکه محبت و همدلی نیز میتوانند از شدت رنج او بکاهند.
رنج ایوان ایلیچ در مراحل پایانی، او را به اندیشیدن دربارهی گذشته وامیدارد. او به دوران کودکی و سالهای زندگی خود بازمیگردد و احساس میکند شاید بسیاری از انتخابهایش براساس انتظارهای جامعه بوده است. بنابراین، رنج در این رمان تنها تجربهای دردناک نیست، بلکه عاملی است که ایوان ایلیچ را به شناخت تازهای از زندگی میرساند.
تنهایی
تنهایی سومین پدیده مهم در رمان «مرگ ایوان ایلیچ» است. ایوان ایلیچ خانواده، دوستان و همکاران فراوانی دارد، اما در دوران بیماری درمییابد که حضور دیگران همیشه به معنای داشتن همراه واقعی نیست.
او در میان خانوادهی خود نیز احساس تنهایی میکند. همسر و دخترش سرگرم مسائل روزمره اند و نمیتوانند نگرانیهای عمیق او را درک کنند. ایوان ایلیچ میخواهد کسی به ترسهایش گوش دهد و حقیقت نزدیک شدن مرگ را با او بپذیرد، اما اطرافیانش ترجیح میدهند دربارهی درمان و بهبودی سخن بگویند.
در جای جای رمان ایلیچ احساس تنهایی میکند و این نشان میدهد که تنهایی انسان همیشه ناشی از نبود دیگران نیست، بلکه گاهی از درک نشدن احساسات و نیازهای عاطفی او سرچشمه میگیرد.
تنهایی ایوان ایلیچ با آگاهی از مرگ نیز ارتباط دارد. او درمییابد که هیچکس نمیتواند به جای او بمیرد یا ترس او را بهطور کامل تجربه کند. از اینرو، هرچه مرگ نزدیکتر میشود، احساس تنهاییاش نیز عمیقتر میگردد.
بااینحال، حضور گراسیم تا اندازهای از این تنهایی میکاهد. گراسیم برخلاف دیگران، حقیقت بیماری را میپذیرد و بدون تظاهر از ایوان ایلیچ مراقبت میکند. همین صداقت سبب میشود که بیمار در کنار او احساس آرامش بیشتری داشته باشد.
در پایان رمان، ایوان ایلیچ با توجه به رنج همسر و فرزندش، از تمرکز کامل بر درد خود فاصله میگیرد و نسبت به آنان احساس دلسوزی میکند. این تحول نشان میدهد که برخورد خوب و درک شدن میتوانند انسان را حتا در دشوارترین لحظات زندگی، از تنهایی دور سازند.
در مجموع، مرگ، رنج و تنهایی در زندگی ایوان ایلیچ به یکدیگر پیوند خوردهاند. بیماری او را با مرگ روبهرو میکند، آگاهی از مرگ بر رنج و تنهاییاش میافزاید و همین تجربهها سرانجام نگاه او را به زندگی تغییر میدهند. تولستوی از با نوشتن این رمان نشان میدهد که ارزش زندگی تنها به منزلت اجتماعی و آسایش مادی وابسته نیست، بلکه با محبت، صداقت و روابط انسانی براساس درک و فهم دیگری نیز مهم است.