فارین پالیسی/ رزا بروکز
ترجمه: معصومه عرفانی
چرا تلاشهای ایالات متحده برای آموزش و تجهیز شبهنظامیان میانهرو در سراسر جهان، اغلب شکست میخورد؟
هفتهای بد را در یک ماه بد و سالی بد، پشت سر گذاشتیم. در 28 سپتامبر، طالبان در افغانستان، شهر قندوز را در کنترل خود درآورده و مدافعان شهر را که آموزشدیدهی نیروهای آمریکایی بودند، مانند سربازان پیاده در صفحهی شطرنج، از هم پاشیدند. در 26 سپتامبر، گزارشهایی منتشر شد مبنی بر اینکه شورشیان مسلح سوریه، سلاحها و تجهیزاتی را که ایالات متحده در اختیار آنها قرار داده بود، به یکی از گروههای وابسته به القاعده تسلیم کردهاند. در 16 سپتامبر، جنرال لوید آستین، رییس فرماندهی مرکزی ایالات متحده، به کنگرهی این کشور گفت که تنها «چهار نفر از پنج نفر» مبارزان مسلح سوری که با هزینهی دهها میلیون دالر توسط نیروهای آمریکایی آموزش دیدهاند، درحقیقت علیه همان کسانی مبارزه میکنند که آمریکاییها میخواهند. در عراق نیز خبرها از این بهتر نبودند: در ماه می، ارتش عراقی آموزشدیده توسط آمریکاییها، از رمادی فرار کرده و شهر را به جنگجویان دولت اسلامی سپردند. ارتش این کشور، در سال 2014 و پس از تصرف موصل توسط جنگجویان دولت اسلامی، متلاشی شده بود.
اگر شما در این نمونهها، الگویی مشابه را میبینید، تنها نیستید! ایالات متحده، میلیاردها دالر را صرف آموزش، تجهیز و ارایهی مشاوره به مبارزان در عراق، افغانستان و سوریه کرده است؛ اما کسانی که از آن بهرهمند شدهاند، در اولین فرصتها به تپهها میگریزند.
از هم پاشیدن شریک محلی، خبر خوشایندی نیست؛ مخصوصا برای یک ریاست جمهوری که چنین همکاریهایی را، بهعنوان جایگزینی موثر برای استقرار نظامی پرهزینه و خطرناک ایالات متحده تبلیغ میکند. اما در هفتههای پیشرو، باید انتظار ظهور نوع دیگری از مبارزه نیز باشیم: نبرد برای تسلط بر روایتها. با نزدیکشدن انتخابات ریاستجمهوری در آمریکا، موضوعات بسیاری مطرح خواهند شد. اینکه چه روایتی در مبارزات انتخاباتی غالب خواهد بود، بر اینکه چه کسی رییسجمهوری بعدی ایالات متحده است و سیاست خارجی دولت آینده را شکل میدهد، تاثیر خواهد گذاشت.
جنگطلبان – با اکثریت جمهوریخواهان و نیز برخی از دموکراتهای طرفدار کلینتون-، روایتی شبیه به این ارایه خواهند داد: « ما میدانستیم! شما هرگز نمیتوانید به خارجیها اعتماد کنید. اگر سربازان خود ما در کنار آنها نجنگند و برای صادق نگهداشتن آنها تلاش نکنند، مهم نیست چقدر زمان و پول برای استخدام و کمک به این «شریکها» و آموزش و تجهیز جنگجویان مصرف میکنیم. آنها در همان لحظهای که ما کشورشان را ترک کنیم، به دشمن خواهند پیوست و یا دلایل بسیاری پیدا میکنند تا مبارزه را رها کنند. رییسجمهور اوباما هرگز نباید در سال 2011 نیروهای ایالات متحده را از عراق بیرون میکشید و به ارتش عراق، برای بسامانکردن اوضاع اعتماد میکرد. او هرگز نباید نیروهای آمریکایی را در اواخر 2014 از افغانستان خارج میکرد. در سوریه نیز، ما باید از همان ابتدا، بهجای این تصور که ما میتوانیم جنگجویانی «میانهرو» آموزش دهیم تا کاری که میخواهیم برایمان انجام دهند، باید نیروی زمینی میفرستادیم».
آشتیطلبان – عمدتا دموکراتها و تعدادی از جمهوریخواهان طرفدار راند پاول-، روایت کاملا متفاوتی خواهند داشت: «نتیجهی آشکار این است که ایالت متحده تنها نیاز دارد تا مداخله در امور کشورهای دیگر را متوقف کند. چه تکبری است که تصور کنیم حضور نظامی ایالات متحده میتواند مشکلات دیگر کشورها و مردمان آنها را حل کند! ما صدها هزار نیروی نظامی در عراق و افغانستان مستقر کردیم؛ اما تغییرات اخیر برای تکیه بر شرکای محلی و نیروی هوایی، تنها شکستی مفتضحانه بوده است. آن نیروهای خارجی، یا رو برمیگردانند و فرار میکنند، یا با استفاده از سلاحها و آموزشهایی که ایالات متحده در اختیارشان قرار داده است، مرتکب جنایت شده و همان مردمی را که قرار بوده است از آنها محافظت کنند، میدرند. مداخلات نظامی آمریکا در خارج از کشور، هرگز سودمند نبوده است؛ برعکس، تنها اوضاع را خرابتر کرده است».
در روایت اول، این امیدواری فریبنده وجود دارد که تمام این خبرهای بد، کنگرهی آمریکا را متوجه خواهد ساخت که کاهش بیشتر بودجهی دفاعی، خردمندانه نیست. اگر ایالات متحده، وظیفهی مهم نظامی خود را ترک کرده، نیروهای آمریکایی را کاهش داده و باعث ضعیفشدن نیروهای همکار ما شوند، جای تعجب نیست که پوتین ما را به تمسخر بگیرد! اگر ما بر ارتش سرمایهگذاری نکنیم و عزم خود برای دستیابی به اهدافمان در خارج از کشور را با استفاده از نیروهای خودمان نشان ندهیم، دشمنان ما میتوانند با موفقیت، منافع ما را در سراسر جهان با خطر و چالش مواجه کنند.
در روایت دوم، صلحطلبان، مهمترین ادعای خود را مطرح خواهند کرد: هزاران میلیارد دالری که ما در عراق، سوریه و افغانستان هدر دادهایم، از همان بودجهای آمدهاند که باید صرف سرمایهگذاری در دیپماسی و بازسازی اقتصادی خود ما میشد. ایالات متحده، بیشتر از مجموع 15 کشور نظامی دیگر در سراسر جهان، برای مسایل نظامی هزینه کرده است. زمان آن فرا رسیده است که صرف این هزینهها برای ارتش و کمک به نیروهای نظامی خارجی را متوقف کرده و بهجای آن، در آموزش، بهداشت و درمان، زیرساختها و دیگر نیازهای داخلی سرمایهگذاری کنیم.
اما مانند بسیاری مسایل دیگر، درسها و نتایج حقیقی از شکستهای اخیر در عراق، افغانستان و سوریه، بسیار پیچیدهتر از این هستند.
به باور من، مهمترین عامل شکست تلاشهای اخیر ایالات متحده برای آموزش و تجهیز شبهنظامیان خارجی این است: ما همواره در درک این مسئله که مردم کشورهای دیگر، تمایل به دنبالکردن اهداف و منافع «خودشان» دارند و نه اهداف و منافع «ما»، شکست میخوریم. ما با ناآگاهی عمیقی از تاریخ، زبان و فرهنگ کشورها، وارد درگیریهای پیچیدهی خارجی میشویم؛ درنتیجه، بهندرت میتوانیم وفاداری، تعهد و محدودیتهای کسانی را که آموزش میدهیم، درک کنیم. مطمینا، ما «بررسی»هایی انجام میدهیم، اما این بررسیها بهشدت سطحی هستند: اگر سندی از همکاری آشکار یا وابستگی با گروههای مخالف ما وجود نداشته باشد، یا شواهدی از مشارکت در نقض فاحش حقوق بشر مشاهده نشود، این کارآموزان یا واحدهای نظامی آماده هستند.
مردم برای آنچه برایشان اهمیت دارد میجنگند و جان میدهند. زمانی که جنگیدن برای منافع ایالات متحده، مناسب یا سودآور – و نه بیشازحد خطرناک – باشد، آنها برای مسایلی که برای ما مهم هستند نیز مبارزه خواهند کرد. اما زمانی که فشارها زیاد شوند، دلیل خاصی برای یک عراقی سنی وجود ندارد تا از معاملهای که احتمال بیشتری برای بقای او و خانوادهاش میدهد بگذرد و با جنگجویان دولت اسلامی مبارزه کند – مخصوصا زمانی که فرماندهان فاسد او، با فروش نیمی از تجهیزات و مهمات، به سود میرسند. هیچ دلیل خاصی برای یک سرباز هزارهی افغانستان وجود ندارد تا جانش را برای حفاظت از شهر پشتوننشین قندوز از تهاجم طالبان قربانی کند – بهخصوص زمانی که بازگشت به خانه، جایگزین مناسبتری باشد.
برای آمریکاییها، احساس هویت ملی عمیقا ریشهدار است. بهویژه زمانی که ما خارج از کشور هستیم، وفاداری ملی، آشکارا بر نژاد، مذهب، قومیت و جنسیت برتری دارد. و اگرچه ما نمیخواهیم به آن اعتراف کنیم، منافع شخصی نیز همان نقش را برای آمریکاییها بازی میکنند: وقتی سرباز آمریکایی در جایی مستقر شده است که ظاهر و زبان متفاوتی با مردم آن منطقه دارد، حتا نمیتواند نشانههای خیابانها را بخواند یا درکی از گفتوگوها داشته باشد، انگیزهاش برای نزدیکماندن به گروه خودش بالا است. هیچکدام از سربازان آمریکایی، زمانی که در عراق و افغانستان مستقر بودهاند، خدمت را ترک نکردهاند. بااینحال، مهم است یادآوری شود که سربازان آمریکایی، در موارد بسیاری تمایل به ترک خدمت نشان دادهاند. در طول جنگ داخلی آمریکا، تقریبا 10 درصد سربازان اتحادیه و ارتش کنفدراسیون فرار کردند. در طول جنگ جهانی دوم، سربازان آمریکایی در کشورهای همجوار اقیاس آرام، فرار نکردند اما در اروپا، جایی که ترکیبشدن با جمعیت محلی امکان بیشتری داشت، هزاران آمریکایی این کار را کردند.
عراقیها، افغانها و سوریها نیز به اندازهی آمریکاییها شجاع هستند؛ درواقع، ساکنان این مناطق، در طول دههی گذشته، دشواریهای و خونریزیهای بسیار بیشتر از آنچه آمریکاییها در تمام زندگیشان دیدهاند، تحمل کردهاند. آنها برای آنچه برایشان ارزشمند است، با تمام وجود میجنگند. زمانی که منافع و اولویتهای آنها (آنچنان که خودشان درک میکنند نه ما)، با منافع و اولویتهای ایالات متحده همراستا باشد، ماموریتهای آموزش و تجهیز، میتوانند کاملا موفق باشند؛ اما زمانی که ما منافع و اولویتهای شرکای خود را – با بیتوجهی به فرهنگ و تاریخ آنها و اعتقاد استوار پدرسالارانهای که ما بهتر از خودشان میفهمیم چه چیزی برای آنها بهتر است – نادیده میگیریم، این ماموریتها محکوم به شکست و تحقیر خواهند بود.
این همان چیزی است که نیروهای ویژهی ارتش ایالات متحده، در اصول و تعلیمات خود جا دادهاند – اگرچه بهنظر میآید ما بهعنوان یک ملت، آن را فراموش کردهایم. اگر ما به شرکای محلی خود کمک کنیم به اهدافشان، همانگونه که خودشان آن را درک میکنند، دست پیدا کنند، میتوانیم همراه و بهواسطهی آنها کار کنیم. اما نباید از شرکای محلی خود انتظار داشته باشیم تا به همان اندازه برای دستیابی به اهداف ما متعهد باشند. اگر خواستههای ما به شکل قابلتوجهی از خواستههای شریکان ما متفاوت باشد، یا باید به نیروهای نظامی خود برای دستیابی به آن خواستهها تکیه کنیم یا راهحلی غیرنظامی برای آن بیابیم.
اگر ما این مسئله را جدی بگیریم، چارچوبی برای درک شرایط و محدودیتهایی میدهد که با در نظر گرفتن آنها، آموزش، تجهیز و ارایهی مشاوره به نیروهای محلی ارزشمند و موثر خواهد بود. زمانی که ما نیاز به استخدام و آموزش نیروهای محلی داریم، درصورتی که خود آن مردم انگیزهای نداشته باشند، شانس موفقیت ما کم است چون نیاز ما برای آنها در اولویت نیست. همچنین، اگر ما اصرار داشته باشیم تا نیروهای همکار ما، تمایلات مذهبی و قبیلهای را که در فرهنگ چنین گروههایی هویت فردی را تعریف میکنند، زیر پا بگذارند، باز هم شانس کمی برای موفقیت داریم. وقتی شما مردم را از گروههایی که برای آنها ارزشمند هستند جدا کنید، وفاداری آنها به گروه جدیدی که شما ایجاد کردهاید ممکن است در حداقل باشد. بهطور مشابه، اگر شبهنظامیان محلی، برای مدتهای طولانی ازطریق فسادهای مالی پابرجا بوده باشند، تصور نکنید این امکان وجود دارد که همزمان که تلاش میکنیم شبکههای فسادی که به آن متکی هستند را از بین ببریم، آنها را به مبارزه در کنار خودمان متقاعد کنیم.
مثالهای اینچنینی فراوان هستند. مردم، وفاداری، عادتها و اولویتهای خود را تغییر میدهند اما بهندرت این کار را به درخواست خارجیها انجام میدهند. اگر ما میخواهیم تا به شراکت نظامی موفقی دست یابیم، باید این را بپذیریم که تعهدات شرکای بالقوهی ما، حداقل در کوتاهمدت، بعید است به خواست ما تغییر کند. و این به معنای معاملهای پایاپای است: آموزش و تجهیز نیروهای خارجی، درصورتی تاثیرگذار است که ما تمایل داشته باشیم تا به دیگران اجازه بدهیم تا اهداف خود را بر اهداف ما مقدم بدانند.
اما گاهی، نباید این کار را بکنیم: ممکن است بازیگران محلی، خواستههایی داشته باشند که ما آن را منفور میدانیم (مثلا با کسانی که ما از آنها میخواهیم مبارزه کنند اما درعینحال، جنایاتی علیه غیرنظامیان مرتکب شوند). گاهی مجبور هستیم مداخله نکنیم و بهتر است فقط به دیگران کمک کنیم تا کارها را بهشکل بهتری انجام بدهند تا اینکه اجازه بدهیم شکست بخورند و بهسوی نتایجی بهمراتب بدتر پیش بروند. بااینوجود، ما نیاز به درک خواستههای شرکای خود داریم و نباید خود را در مورد توانایی ما برای تغییر آنها فریب بدهیم.
واقعیتهای سیاست داخلی آمریکا، صداقت را نفی میکنند. سیاستگذاران هر دو جناح، میخواهند بشنوند «بله، ما میتوانیم»، نه اینکه «نه، ما نمیتوانیم» یا «خب، بله ما میتوانیم اما تنها در صورتی که بعضی مسایلی که برایمان خوشایند نیستند را بپذیریم». اما در هفتهها و ماههای آینده، همچنان که مبارزه برای تسلط بر روایت غالب بالا میگیرد، آمریکا نباید فراموش کند: مانند بسیاری مسایل دیگر در زندگی، سیاستهای آموزش و تجهیز (شبهنظامیان)، تنها زمانی موفق هستند که بر صداقت استوار باشند. اگر بنیاد این سیاستها بر خودخواهی یا ناآگاهی خودخواسته باشد، شکست خواهند خورد.