خیلی از کشورها یا عملاً درگیر بحران اند یا بحرانها را پشت سر گذاشتهاند. عمدتاً بروز بحران را در ناتوانی جستوجو میکنند. اما واقعیت این است که خیلی از بحرانها، نه بهدلیل ناتوانی که بهدلیل توانایی شکل میگیرند، تقویت میشوند و در نتیجه به فاجعهی تمام عیار میانجامند.
یک تفاوت میان ناتوانی کشورها و توانایی کشورها در بروز و تقویت بحرانها وجود دارد. یکدفعه است که ما تصمیم میگیرم همدیگر را بکشیم. شروع میکنیم به جنگ، به آتش زدن، به تخریب. اینجا ما ناتوانیم، نمیتوانیم زندگی را تعریف و معنای جامعه را درک کنیم. کار نمیکنیم، زحمت نمیکشیم. از همدیگر یاد نمیگیریم. خیلی زود به فاجعه میرسیم. اما یک دفعهی دیگر، ما نمیخواهیم همدیگر را بکشیم، میخواهیم برای هم کار کنیم. در یک جامعه و کنارهم زندگی کنیم. همدیگر را دوست داشته باشیم. دوست داریم هر روز وضع زندگی ما بهتر و بهتر شود. میتوانیم زندگی را تعریف و جامعه را بپذیریم. اما بازهم میبینیم که وضع خراب است. کمی که جستوجو میکنیم، میبینیم که ما هیچ مشکلی نداریم اما از آسمان ما جز مشکلات نمیبارد. بعد جای پای مهرههای را در جامعه میبینیم که خونآلود است. این رد پاها را اگر دنبال کنیم، میرسیم به کسانی که آدمهای تحصیلکرده، روشنفکر و ظاهراً آدمهای خوبی هستند.
تا بخواهیم بپرسیم که چرا رد پاهای شما خونآلود است؟ شروع میکنند از دموکراسی، حقوق بشر، حقوق کودک، اقوام باهم برادر، ملت واحد و مردم دلیر! حیران میمانیم که کدامش را قبول کنیم؟ به خونی که از کف پایش میچکد ایمان بیاوریم یا به سخنانش باور کنیم؟ برای مثال، ما دستگاه امنیتی خیلی قوی داریم. اردو، پولیس، امنیت ملی و خود مردم، یک تشکیل بینظیر برای تأمین امنیت است. توانایی تأمین امنیت به صورت باالقوه وجود دارد، اینکه چرا بحران ناامنی هر روز در افغانستان قوی و گستردهتر میشود، بر میگردد به توانایی فوقالعادهی عدهی برای خلق فرصت در دل بحرانها. درست است که در فاجعهها، مردم متضرر و قربانی میشوند اما تمام فاجعهها، برای یک عده یک فرصت فوقالعاده برای سرمایهگذاری، برای قدرتمند شدن، برای تاریخسازی و برای خیلی از هدفهای دیگر است. شما اگر به سقوط قندوز نگاهی بکنید، در مییابید که قندوز به دلیل ناتوانی نیروهای امنیتی سقوط نکرده، بلکه بهدلیل توانایی بعضی از متولیان امور در خلق آن فاجعه سقوط کرد. ممکن سقوط قندوز آغازی برای برکناری بعضی از مقامات امنیتی بود.
نه تنها بحران ناامنی، بلکه مهاجرت گسترده، فساد اداری، بیکاری، بیسوادی، مواد مخدر و منازعات قومی همه و همه به دلیل توانایی متولیان امور در زنده نگهداشتن این فجایع است نه ناتوانی این بزرگان! خوب میبینیم که از کف پایش خون میچکد و در مردمک چشمش، هنوز تصویر کودکی که گلویش بریده شده، زنده است، اما اگر بپرسیم که کاکا دموکرات از کف پایت خون میچکد و در مردمک چشم کودکی دست و پا میزند، چرا؟ وقت پرونده شکل داده ما را به دادگاه معرفی خواهند کرد که شما به شخصیت ملی توهین کردهاید. بعد ما را میبرد به زندان، بعد شکنجه میکند، اگر هم دل شان خواست، سر به نیست مان میکنند.
اندیشهی خلق فاجعه تازه نیست. دهههاست که روی آن کار میشود. افغانستان هم یکی از قربانیان این اندیشه است. حالا که حالا است، بحرانهای که دامن افغانستان را گرفته، کنترل میشود و مهارشدنی است. اینکه چه کسانی به فجایع بهعنوان فرصت مینگرند و چه چیزی بهدست میآورند، از توان من بالاست. لابُد برای آنهایی که در جلسات مهم و تصمیمگیریهای مهم شریک اند معلوم باشد.
اتهامی که ظاهر قدیر بر آقای اتمر وارد کرد، صرفاً یک اتهام نبود، ممکن روایتی از سرمایهگذاری فاجعه باشد. کاش میشد آن اتهام را جدی میگرفتیم، کاش ظاهر قدیر اسناد دستداشتهاش را رو کند تا که سیهرو شود هر که در او غش باشد. هزینههای که برای خلق فاجعه در یک جامعه و استثمار آن جامعه پرداخته میشود ممکن خیلی فریبنده باشد. حتا ممکن است ارزشهای انسانیای نظیر حقوق بشر، آزادی بیان، حقوق زن، حقوق کودک، جامعهی مدنی و امثالش هم جزء هزینههایی باشد که برای خاک زدن به چشم مردم در کنار خلق فاجعه از سوی گروههای مدیریت فاجعه پرداخته شود. من همین حالا از خودم میپرسم که حقوق بشر و آزادی بیان در روستاهای ولایت زابل چه کاری کردهاند؟ یا چه کاری میتوانند بکنند؟ دختری که در غور سنگسار شد، چهقدر از حقوق حقهاش میفهمید؟ آزادی بیان چه کمکی برای نجات او میتوانست؟ البته من به ارزشهای مانند حقوق بشر و آزادی بیان شدیداً معتقدم، اما این ارزشها وقتی از دست گروهی عرضه شود که هیچ باوری به آن ندارند، به نظر من پیشپرداختی بیش برای خلق فاجعه نیست!
فاجعه به مثابهی فرصت
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه