آقای اول مملکت به صدای انگلستان گفت دلش بهحال پناهجویان افغانستان نمیسوزد. بانوی اول مملکت فهمید که شوهر جلالتمآبش چه باغی به آب داده؛ فوراً به صدای امریکا گفت که با پناهجویان احساس همدردی میکند.
حالا مهم نیست که چه کسی با پناهجویان احساس همدردی میکند و چه کسی نه، مهم ایناست که بحران تازه در قصر پیش آمده. هرچند هنوز کار به مشت و لگد نرسیده، اما گفتوگوی داغی میان آقا و بانوی اول مملکت شروع شده.
آقا: من دلم بهحال فراریها نمیسوزد چون معتقدم که ما باید مملکت خویش را باهم آباد کنیم.
بانو: پوفففت! پنجاه سال ز عمر عزیزت گذشت، خشک شدی، اما هنوز یاد نگرفتی که نمک بر زخم کسی نپاشی.
آقا: هههههههههههه پنجاه سال؟ من شصتوهفت سالهام.
بانو: 17 سال تخفیف دادمت. ورنه میدانم تو از مرد 90 ساله هم پیرتری.
آقا: خُب تو چرا دلت به حال فراریها میسوزد؟
بانو: خجالت بکش! فکر کردی چون رییس جمهوری دیگه نیاز به انسانیت نیست؟
آقا: منظورت چیست نازنین من؟
بانو: در زابل گروگان گرفت، کاری نکردی و من هم چیزی نگفتم. نهادهای امنیتی مملکت را به دست اتمر سپردی، گفتم صدقهی سرت. برق کابل قطع شد، تو از خوشحالی سه پاو چاق شدی. نرخ بیکاری را تا درگاه خداوند بلند بردی، اعتراض نکردم….
آقا: بس بس بس! تو هم مثل مردم بلد شدی به ریش و بروت من بچسبی؟
بانو: راست میگویم. یادت مانده بیستم عقرب نزدیک بود خودت از ترس فرار کنی؟
آقا: توبه خدایا توبه! کدام عقرب؟ کدام فرار؟
بانو: خدا را شکر کن که تظاهرکنندگان در پی سقوط ارگ نیامده بودند، ورنه تو هلیکوپترت آماده بود.
آقا: من در چارچوب بنیادین ریاست جمهوری هم آن زمان هم حالا برای مملکت برنامه دارم…
بانو: برنامه؟ کابل بانک را به کجا رساندی؟ یک میلیون شغل چه شد؟ شهرک هوشمند چیست؟…
آقا: اعصابِ نداشتهام را خراب نکن. بهجای اینکه با من همنظر و همفکر و همکار باشی، علیه من شدی؟
بانو: اینکه تو را اندازهی تمام لبنان دوست دارم، به این معنا نیست که هر کاری دلت شد انجام دهی و هر سخنی که از سوراخ مبارک صورتت بیرون شد به رسانهها بگویی.
آقا: من سخنم را سنجیده و دقیق گفتهام. آنهاییکه فرار میکنند اکثراً دانشآموختههای این مملکتاند. آنها نباید فرار کنند، باید بمانند تا باهم این کشور خرابشده را آباد کنیم.
بانو: تقصیر خودت است. تمام فرصتها، منابع و انرژی را فدای صلح و جلب توجه پاکستان کردی. کار، امنیت، امید به زندگی، انگیزه، قانون، مصلحت همه چیز یادت رفت. باز از مردم عصبانی هستی که چرا برای نجات زندگی خویش فرار میکنند. بهنظرت این منطقی است؟
آقا: زیاد منطق منطق نکو!
بانو: چه کار کنم؟ بروم به صدای امریکا بگویم که من پشیمان شدهام و دلم بهحال پناهجویان نمیسوزد؟
آقا: نه این کار را نکن. نمیخواهم مردم شما را دیوانه فرض کنند.
بانو: آفرین! حد اقل به خواستهای من هم توجه کن. من کی خواستهام که مردم شما را دیوانه فرض کنند که تو هر روز با سخن و شعار و وعدههای خویش به مردم ثابت میکنی؟
آقا: بهنظر تو من دیوانهام؟
بانو: اگر گویم برون سوزد اگر نگویم درون.
آقا: ناامیدم کردی. متأسفم…
بانو: شما که سی میلیون آدم را هر روز ناامیدتر از دیروز میکنید، حرفی نیست. من که حرف دلم را گفتم متأسف میشوی. این منصفانه است؟
آقا: بحث را رها کن ورنه فردا وظیفهی آقای دانش را به تعلیق در میآورم.
بانو: همیشه چنین بودهای. کابلبانک را شروع کردی، رها کردی. شهرک هوشمندت که فاش شد، بیچاره محمدی را سبکدوش کردی. اینبار هم برو به جان دانش.
آقا: قضیهی کابلبانک پیچیده بود، من زورم نرسید. آدم باید بهقدر توانش کار کند.
بانو: هم بهقدر توانش کار کند هم بهقدر زورش لاف بزند.
آقا: منظورت چیه؟
بانو: آنهاییکه از مملکت فرار کردهاند، تنها کاری که از توانشان پوره بوده، همان فرار بوده. آنها در حد توان خویش کار کرده اما تو بیشتر از زورت لاف میزنی.
آقا: بچهی آدم نباشم اگر زور نداشته باشم.
بانو: میدانم.
نبرد آقا و بانوی اول
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه