میگویند مرحومه رابعهبلخی یک برادر نفهم داشت که بویی از عشق نبرده بود. بههمین خاطر هی رابعه را آزار میداد که چرا در بلخ لیسهیی بهنام لیسهی رابعهبلخی ساختهاند؟ نه، نه. لیسه که آن وقت نبود. ولی خداییاش برادر او یک نرهغول تمامعیار بود. رابعه عاشق شده بود و برادرش ناراحت بود. آخر داستان را میدانید. رابعه را شهید پرورش داد یعنی کشت. اما رابعه پیش از آنکه جان بدهد، چند بیتی سرود و از جمله به برادر خود گفت که خدا ترا بر یکی سنگیندلی چون خویشتن عاشق کناد که بفهمی عشق یعنی چه. البته در تاریخ معلوم نشده که پسان برادر رابعه عاشق شد یا نشد و اگر شد فهمید که عشق یعنی چه یا نفهمید.
حالا حکایت روشنفکر وطن ماست. یک نفر رفته در دولت و سرپرست معاونت هفتم سرپرست ریاست امور اهداییه شده. نترسید. این یک پست دولتی هست. روشنفکر وطن که خودش نمیفهمد پست دولتی چه جاذبهیی دارد، هی بر سر این نفر میکوبد که ترا به کار دولتی چهکار؟ بهعبارتی دیگر، آن نفر اولی عاشق کار دولتی است و خبر دارد که عشق شیری است قویپنجه؛ اما این دومی، یعنی روشنفکر معترض، که از عشق بویی نبرده پیوسته مینالد که چرا فلانی در درون دولت رفت و چوکی گرفت. بعد، آن نفر اولی که میبیند ازش زیاد انتقاد میکنند، با خود میگوید:” خداوندا، لطف کن و این روشنفکر معترض را به همین درد من، یعنی عشق به چوکی دولتی، گرفتار کن تا بفهمد که من چه میکشم”. خداوند سبحان هم معمولاً همان دعاهایی را زود استجابت میکند که در آن پای رسوایی بشر در میان باشد. این است که دعای نفر قبول میشود و روشنفکر معترض نامهیی از دولت دریافت میکند که در آن از او تمنا شده که برای پیشبرد درستتر امور دولت لطف کند و فلان پست دولتی را بپذیرد…
داستان از همین قسمت پیچیده میشود. چرا که همان روشنفکر معترضی که آن نفر اولی را بیستوچهار ساعت ملامت میکرد، ناگهان گرفتار در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد، میشود. یعنی کشف میکند که خدمت در دولت نهفقط بد نیست، که نیکوترین کارها هم هست. آن وقت بیا و جلو این را بگیر. آنقدر در مدح رییس اجراییه و رییس جمهور سخن میگوید که آن دو خجل میشوند و ادارهیی را که ایشان در آن کار میکند، از ساختار دولت حذف مینمایند.
ما نمیدانیم برادر رابعه عاشق شد یا نشد. اما دیدهایم که برادران زیادی در تاریخ دولت وحدت ملی اول معترض بودند و بعد عاشق شدند.
الهی به درد من گرفتار شوی
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه