رییسجمهور اشرفغنی کارشناس در زمینهی دولتهای شکستخورده است. آیا او میتواند دولت خود را از فروپاشی نجات دهد؟
نیویورکر/ جورج پاکر ترجمه: معصومه عرفانی
غنی و خانوادهاش در سال 1977 افغانستان را ترک کردند و او برای بیش از 15 سال پس از آن برای زندگی به افغانستان نیامد. او در کلمبیا پایاننامهاش در رشتهی انسانشناسی فرهنگی را با عنوان «تولید و تسلط: افغانستان، 1747-1901» دفاع کرد که در آن مشکلات ملتها برای ایجاد دولتی متمرکز در وضعیت عقبگرد اقتصادی را تجزیه و تحلیل کرده است. این نوشته تقریبا غیرقابلفهم است: «با تمرکز بر حرکات ساختارهای مقارن، من تلاش کردهام روابط سیستماتیک میان تغییرات یا عناصر غیر قابل تغییر را که برای شکلگیری یک ساختار ترکیب میشوند را تجزیه کنم». نویسنده از میان تودههای مفاهیم انتزاعی و انبوهی از دادهها –شیوههای آبیاری قرن نوزدهم در هرات، شبکههای خویشاوندی در سیستمهای مالی پشتون- بدون اینکه اولویتها بهآسانی قابلتشخیص باشند حرکت میکند.
غنی در دههی 80 در دانشگاههای برکلی و جانز هاپکینز تدریس کرده است، و در سال 1991 کار بهعنوان انسانشناس در بانک جهانی مستقر در واشنگتن دی.سی را آغاز کرد. او که نیمی از سال را در سفر بهسر میبرد، تبدیل به کارشناس امور مالی در روسیه، چین، و هند شده بود. به گفتهی کلر لاکهارت، «او در حقیقت یک هدف اخلاقی بود؛ راهحلی برای مشکل فقر برای افراد واقعی. زمانی که او به پایتختها سفر میکرد، به بازارها میرفت تا ببیند مردم چه چیزهایی خریدوفروش میکنند، پس از آن به شهرها و روستاها میرفت؛ با گروهی از کارگران معدن مصاحبه میکرد». چنین کارهای میدانی برای یک مقام بانک جهانی غیرمعمول بود. جیمز ولفنسون که در سال 1995 ریاست بانک جهانی را به دست گرفت، شیوهی کار بانک را از منحصرا پرداخت وام به کشورهای فقیر، به تلاش در راستای کاهش فقر تغییر داد. او میخواست بداند که چرا کشورهای آفریقایی و امریکای لاتین، علیرغم سیاستهای ترقیخواهانهی بانک هنوز فقیر ماندهاند. پاسخ باید با فساد، نهادهای ضعیف، و اقدامات نسنجیدهی حامیان در ارتباط میبود. ولفنسون دستور داد که برنامههای بانک مورد بازنگری قرار گیرد و غنی نقدهای شدیدی را مطرح کرد که منجر شد درمیان همکارانش منفور شود.
در همینحال، او برای آینده در افغانستان آمادگی میگرفت. در سال 1997 که طالبان بخشهای عمدهیی از کشور را کنترل میکردند، یک دانشجوی ماستری در دانشگاه کلمبیا با غنی در بانک جهانی مصاحبه کرد. غنی گفت: «زمانی که ما در افغانستان به صلح دست یافتیم، ما برای یادگیری بهترین شیوهی پرورش گوسفند به نیوزلند خواهیم رفت، ما به سویس میرویم و پروژههای برق آبی را مطالعه میکنیم». به نظر میرسید که افغانستان –کوهها، بیابانها، فضاهای کنترلناشده- همواره لوح سفیدی برای رویاپردازان آرمانگرا فراهم کرده است: امپریالیستهای بریتانیا، مسافران هیپی، کمونیستها، اسلامگرایان، اصلاحطلبان بینالمللی. الکس تیر که در دههی 90 در دفتر سازمان ملل در افغانستان کرده است، غنی را بهعنوان یک «انقلابی با شیوهی سازمانهای غیردولتی» توصیف کرد که «گویا در میان اعضای بانک جهانی بزرگ شده است و نه حزب کمونیست». شاید بتوان گفت که رویاپردازبودن بهمعنای فردیتزداییکردن است، و اجتناب از پذیرش آنچه دقیقا پیش روی شخص قرار دارد.
در تاریخ 11 سپتامبر 2001، غنی در پشت میز خود در واشنگتن نشسته بود و بلافاصله دریافت که همهچیز در مورد افغانستان در آستانهی تغییر است. او یک طرح پنج مرحلهیی برای انتقال سیاسی بهسوی یک دولت فراگیر در افغانستان تهیه کرد که میتوانست بازسازی در این کشور را برعهده داشته باشد؛ او در رابطه با تامین بودجه و مسلحسازی جنگسالارانی که افغانستان را به ویرانی کشانده و طالبان را بر سر قدرت آورده بودند هشدار داد. در طول جنگ به رهبری امریکا علیه طالبان، گروه کوچکی از کارشناسان –از جمله لاکهارت، پژوهشگر افغانستان بارنت روبین، و دیپلمات الجزایری اخضر ابراهیمی که پس از آن فرستادهی ویژهی سازمان ملل برای افغانستان شد- در خانهی غنی در حومهی واشنگتن دیدار کردند. در ماه دسامبر همان سال، کار این گروه بر موافقتنامهی بن که گامها بهسمت حکومت انتخابی را تعریف میکرد تاثیرگذاشت، بااینحال تضاد میان چشمانداز غنی از یک دولت مدرن و منافع قدرتهای کارگزار منطقهیی حلناشده باقی ماند.
شش ماه بعد، کرزی تبدیل به رهبر افغانستان شد. اولین وظیفهی غنی در دولت جدید، هماهنگی و پیگیری کمکهای خارجی بود. او باور داشت که مردم افغانستان نیاز دارند اولویتهای خود را برای توسعه تعیین کنند، بیش از آنکه منتظر دلسوزی و بخشایندگی برنامههای متناقض کشورهای خارجی و سازمانهای بینالمللی باشند. بخشی از مردم افغانستان و غربیها، غنی را پس از چند دهه زندگی در ایالات متحده، بهعنوان غریبهیی در وطنش میدیدند. اما او یک ناسیونالیست است و میتوانست در هر جایی به مطالعاتش بپردازد. او به شکلی خاص نسبت به مقامات غربی مسئول کمکها که پول و قدرت زیاد اما دانش یا تواضع اندکی داشتند خصومت میورزید. در یک مورد، او انتقادهای شدیدی از آژانس ایالات متحده برای توسعهی بینالمللی مطرح کرده و آنها را بیکفایت خواند. غنی از اولین کسانی بود که پیشبینی کرد سرازیرشدن سیل کمکهای خارجی میتواند پیمانکاران خارجی را ثروتمند ساخته و مقامات را فاسد کند، درحالیکه سود اندکی برای مردم عادی افغانستان خواهد داشت.
غنی همراه با حنیف اتمر، وزیر انکشاف دهات، برنامهی همبستگی ملی را ایجاد کرد که براساس آن، کمکهای مالی به مبلغ 20000 دالر تا 60000 دالر برای 23000 روستای افغانستان تعلق میگرفت که بخش عمدهی بودجهی آن توسط بانک جهانی تمویل میشد. (این ایده برخاسته از برنامههای مشابه بانک جهانی در اندونزی و هند بود که غنی آنها را موردمطالعه قرار داده بود). روستاییان افغانستان نیاز داشتند تا شورایی متشکل از زنان و مردان ایجاد نموده و اهداف خود را تعیین کنند –مانند آب تمیز یا یک مدرسهی جدید- و سپس مبلغ آن را ارایه دهند. در یک مورد، 37 روستا وجوه خود را برای ساخت یک بیمارستان زنان و زایمان روی هم گذاشتند. کلر لاکهارت با خانوادههایی که به تازگی از ایران بازگشته بودند و در پناهگاههایی از پوست حیوانات زندگی میکرد دیدار داشت. یک زن در توصیف اهمیت کمکهای مالی به او گفته بود: «مساله پول نیست».
روستایی دیگری به او گفته بود: «این حرف را به او نزن. او تمام پولها را پس میگیرد».
لاکهارت توضیح داده بود: «من قدرت این کار را ندارم».
زن اول جملهاش را به پایان رسانده بود: «مساله این است که به ما برای انجام این کار اطمینان شده است».
این یکی از موفقترین برنامهها با کمترین سطح فساد در افغانستان بود. مدرسهیی جدید با یک ششم هزینه با قرارداد «یو.اس.ای.آی.دی» ساخته شد. پل اوبراین، یک ایرلندی که بهعنوان مشاور غنی کار کرده است، میگویند غنی درک میکرد که «کلید توسعه نهادهای قدرتمند داخلی است که میتواند تمام بازیگران را در محور خود نظم بدهد، از جمله اصلاحگران بینالمللی». زمانی که غنی خارجیها را به چالش خواند تا به او بگویند در ازای سپردن کنترل پول و برنامهها به نهادهای افغانستان انتظار چه نوع برنامههای حسابرسی دارند، به گفتهی اوبراین، «آنها این کار را نکردند». تمویلکنندگان «ارتش توسعهبخش خود را بهطور تماموکمال آورده بودند».
تمویلکنندگانی مانند «یو.اس.ای.آی.دی»، بهجای ارسال پول به جوامع محلی از طریق کانالهای افغانی، قرادادها را برای شرکتهای بینالمللی بزرگ به مناقصه گذاشتند که به نوبهی خود پیمانکاران زیردست و شرکتهای خصوصی امنیتی را استخدام کردند، و هیچکدام از آنها نفع بلندمدتی در افغانستان نداشت. در یک گفتوگو در سال 2005 در رابطه با کشورهای شکستخورده، غنی چنین برنامههایی را «چهرهی زشت کشورهای توسعهیافته در مقابل کشورهای در حالتوسعه» خوانده و اضافه کرد، «دهها میلیارد دالر قرار است برای ظرفیتسازی توسط افرادی که تا 1500 دالر در روز به آنها پرداخت میشود به مصرف برسد؛ کسانی که قادر به اندیشیدن خلاقانه یا کارآمد نیستند».
برنامهی همبستگی ملی نتوانست آیندهی افغانستان را ترسیم کند. برخی برآورد کردهاند که در طول سالهای اوج سرازیرشدن کمکهای خارجی به افغانستان، تنها 10 تا 20 سنت از هر دلار به ذینفعان گروه هدف رسیده است. صدها میلیارد دالر به هدر رفته است، اما ایالات متحده در راس قرار داشت.
در تابستان سال 2002، کرزی غنی را بهعنوان وزیر مالیه تعیین کرد. وزارتهای داخله، دفاع و امور خارجه پایگاههای بهتری برای کسب قدرتهای شخصی بودند، اما غنی تمام وقت خود را به کار اختصاص داده بود، جلسات کارمندان را هر روز ساعت 7 صبح در ساختمانی با پنجرههای شکسته و بدون سیستم گرمایشی برگزار میکرد. او اقداماتی برای مبارزه با فساد معرفی کرد، یک سیستم درآمد متمرکز بهوجود آورد، و یک ارز جدید معرفی کرد که با سیستم سنتی تجارت پول، حوالهداری، حمایت میشد. او از کارمندانش درخواست کرده بود تا مافیاهای موادمخدر و زمین را که در دولت نفوذ دارند پیدا کنند و گفته بود: «ما نیاز داریم آنها را در هر جایی که قرار دارند ضربه بزنیم، بهطوریکه آنها دیگر فضایی برای ایجاد شبکه نداشته باشند». این مرحله همان لوح سفید پس از طالبان در افغانستان بود که غنی تبدیل به تاثیرگذارترین چهره در دولت جدید شد. جیلانی پوپل، معاون وزارت مالیه، می گوید: «دورهی طلایی حکومت کرزی، زمانی بود که اشرف غنی وزیر مالیه بود. کرزی یک شخص مردمدار بود و یکپارچگی دولت و جامعه را حفظ میکرد، اما غنی نخستوزیر بالفعل و موتور اصلی اصلاحات بود».
شاید خلقوخوی غنی که ممکن است از بیماری سرطان معدهاش تاثیر گرفته باشد، شهرت بدی پیدا کرد. او بر سر کارکنان افغان و مشاوران خارجیاش فریاد میزد. زلمی خلیلزاد که بعدها سفیر امریکا در افغانستان شد و چندین دهه با غنی آشنایی داشت –آنها در بیروت همدانشگاهی بودند- به او گفته بود: «چرا چنین اخلاق تندی داری؟» غنی این را انکار کرده بود. خلیلزاد داستانهایی را که شنیده بود برای او تکرار کرده و آنقدر راجع به آنها حرف زده بود که غنی با مشت خود روی میز کوبیده و با عصبانیت فریاد زده بود: «من بداخلاق نیستم!»
ترکیبی از صداقت و تکبر در غنی، باعث شده بود تا تمام کابینهی کرزی با او مخالف باشند. زمانی که او دریافت وزیر دفاع، جنگسالار تاجیک محمد فهیم، دستمزد خود را با حقوق دهها هزار نفر از «ارتش ارواح» آمیخته است، بودجهی فهیم را کاهش داد. بعدها غنی شنیده بود که فهیم به ارگ رفته و به کرزی گفته است که میخواهد غنی را به قتل برساند. کرزی به او پاسخ داده بود: «یک صف طولانی از کسانی وجود دارد که میخواهند غنی را به قتل برسانند».
در سال 2004، کرزی پس از آنکه بهعنوان رییسجمهور انتخاب شد، صداهایی برای اخراج غنی بلند کرد. اخضر ابراهیمی از کرزی پرسیده بود: «آیا شما کسی بهتر از او دارید؟» کرزی پاسخ داده بود که خیر. ابراهیمی او را تشویق کرده بود که با غنی همکاری کند، گرچه او میدانست که هیچ کس در کابینه از غنی حمایت نمیکند. ابراهیمی از غنی سوال کرده بود: «شما سه سال اینجا بودهاید و حتی یک دوست هم در این کشور ندارید؟» علی جلالی که بعدها بهعنوان وزیر داخله انتخاب شد، میگوید که غنی با اعضای کابینه که از اتحاد شمال بودند، مانند فهیم، مبارزه میکرد تا بتواند قدرت را از جنگسالاران بگیرد. افراد دیگری نیز به من گفتند که خلیلزاد با غنی از زمانی در رقابت بوده است که همدانشگاهی بودند و از اهرم نفوذ امریکا بر کرزی بهمنظور تضعیف غنی استفاده میکرد. (خلیلزاد گفته بود که او تلاش کرد تا کرزی را راضی کند نظرش را تغییر بدهد اما موفق نشده بود). سال 2005، غنی کنار گذاشته شده بود. او بعدها تاکید میکرد که او استعفا داده است، چراکه دولت در فساد موادمخدر غرق شده بود.
دولت امیدوارکنندهترین فردش را از دست داد. به گفتهی پوپل: «اگر او باقی میماند، افغانستان امروز کاملا متفاوت میبود». کرزی، مهارت خاصی در حفظ هوادارانش داشت، و علاقهیی به ایدههایی که ذهن غنی را درگیر کرده بود نشان نمیداد. با حضور بیشازحد اندک نیروهای امریکایی برای حفظ کشور، کرزی از بذلوبخششهای خارجی برای توانمندساختن زورمندان محلی استفاده کرد که این کار به بازگشت طالبان منجر شد.
غنی برای مدتی کوتاه رییس دانشگاه کابل شد. یکی از دانشجویان سابق آن به یاد میآورد که غنی همیشه بر سر گروهی از دانشآموزان فریاد میزد یا وعدههایی میداد که او نمیتوانست برآورده سازد –برای مثال یک کتابخانهی هنر. کرزی چند بار تلاش کرده بود غنی را بازگرداند. در سال 2008، او غنی و پوپل را به ارگ احضار کرده بود. کرزی گفته بود: «من اشتباه کردم. من قدرتی بیش از قبل به شما میدهم». او به غنی وزارت داخله را پیشنهاد کرده بود، اما غنی این پیشنهاد را رد کرده و گفته بود: «شما مردی بدبین هستید. به حرف دیگران گوش دادید و مرا اخراج کردید». غنی در خلوت به پوپل گفته بود که او برنامه دارد سال آینده بهعنوان کاندید ریاستجمهوری با کرزی رقابت کند. در آن زمان، پوپل بخش قدرتمندی از حکومت محلی را در دست داشت. او به غنی گفته بود: «من با تمام ولسوالیها آشنا هستم. شما شانسی ندارید». غنی تاکید کرده بود که او میتواند سخنرانیهایی ارایه دهد که میلیونها نفر از مردم افغانستان را بسیج کند. پوپل به گفته بود: «این کار فایدهیی ندارید. شما نیاز به ایجاد روابط دارید».
تئوریپرداز ارشد افغانستان- بخش دوم
با دیگران به اشتراک بگذارید
1 دیدگاه
1 دیدگاه