ی. احمدی
در تاریخ سیاست، پروندههای جنجالی فراوانی وجود دارند، مانند پروندهی مرگ جان اف کندی یا اسرار مرگ یاسر عرفات، رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین و صدها پروندهی دیگری که اسرارشان در پشت دنیایی از ابهام باقی ماندهاند. در افغانستان اما جدا از سیاست، پروندههای ناخواندهی زیادی در حافظهی تاریخ محو شدهاند. پروندهی شکیلا و اینک صابره میرود تا در ابهام سهلانگاریهای تاریخ امحای هویت انسانی، نابود گردد. افغانستان قلمرو پایمال شدن حقوق آدمهاست، آدمهایی که در ازدحام حضور اربابان زور و تزویر، ناباورانه هستیشان را از دست دادند. اینجا انگیزههای فراوانی برای مردن خاموش وجود دارند و مرگ آدمها هم تابع فلسفهی هستیشان در قلمروهای مختلف است. نحوهی مردن آدمها در ردهبندیهای اجتماعی، اشکال گونهگونی به خود میگیرد؛ قومیت، زبان مذهب و جنسیت هرکدام دلیلی است برای مردن عدهای که فلسفهی مرگ آنان بهراحتی در ورای این مقولات قابل درک است.
مرگ اما با ماهیت جنسی خویش پدیدهی تازه در تاریخ مردن در قلمرو درندگی افغانیت نیست، مرگ آدمهایی مانند صابره و شکیلا را نظام قدرتمندی مانند هژمون سیاسی یا پتانسیل دینی یا پایگاه توانمند اجتماعی میتواند بهراحتی توجیهپزیر سازد، زیرا زن در چنین نظامی ابزاری برای تفنن مرد است و مرد مقتدرانه میتواند سند مرگ انسانی را فقط بهنام دین یا غیرت ناموسی امضا نماید. شکیلا ناباورانه در نظامی از ارزشهای اجتماعی که بر مردم تحمیل شدهاند، گلولهای را بر سینهاش میزبانی نمود، گلولهای که نفیر صلابت اقتدار مردانه را زوزه میکشید و آنگاه برای این که حس غیرت ملی مانع درک فاجعهی مرگ هولناک وی گردد، قاتل در ازدحام پُر هیاهوی تبارز شخصیت و تاریخ خویش به آیههای سنگین دینی توسل جست و بهراحتی مرگ شکیلا را به افتخار سترگی مانند جهاد در راه خدا برای ذهنیت عامه توجیهپزیر ساخت. توجیه مرگ شکیلا در متن باروها خاطرهی استیلای هیولای هزار سر را بر خرد جمعی و کرامت عینی انسان بودن در ذهنیت آدمی تداعی میکند. قانون اما اینبار از ضمانت اجرایی خویش به نفع ارباب تزویر کنار میرود.
صابره اما خود نمرده است، ولی مراسم تشییع پیکر هویت و هستی روانیاش را توسط روحانیت خویش شاهد بودیم. در مورد صابره باز هم قانون چهره نمایاند، ولی آخرش بهنفع اربابان زور کنار نشست. نمیدانم چه رازی است که صابره حق انتخاب همسر ندارد، ولی متولیان ما حق لذت بردن از بدن دهها صابره را برایشان محفوظ میدارند؟ صابره اینک در میان جمع حق نفس کشیدن ندارد، زیرا تابوی دین و سنت بر فرق او شلاق زده است. حیثیت انسانیاش را ناباورانه در متن هیاهوی ارباب شرفپرور از دست داده است. اینک علاوه بر ننگ بودنش در پهنهی گیتی، به حیث جنس دسته دوم، ننگ ناموسی دیگری را فقط به خاطر نمایش قدرت ارباب دینی با خود و خانوادهاش حمل میکند.
نمایش و جریان قدرت در قلمرو وجودی زنانه، تاریخی به درازای عمر زمین دارد و زمین پر است از قطرات اشک صابرهها و خون شکیلاهایی که برای بودنشان هستی اجتماعی شان را از دست دادند. اگر سهولت مرگ شکیلا و تازیانهپذیری صابره در انظار عامه وجود نمیداشت، شاید تازیانههای امور قدسی چنین نامحترمانه زمین هستی انسانیت را جولانگاهش نمیساخت و سرنوشت صابره و شکیلا میرود تا به پارادایمی برای حس زن بودن در عرصهی موجودیت توتالیتریستی قدسیت آموزهها تبدیل گردد. در پروندهی بیآبرویی صابره و مرگ شکیلا، نابودی یک فرد مطرح نیست، بلکه نابودی یک طیف فکری که برای رهیدن از دام امور کانکریتی سنن و عرف تلاش دارند، مورد نگرانی است. زن تاریخ طولانی مبارزه برای آزادی دارد، اما گاهی این آزادی در کام وحشت طالبانیزم میافتد و گاهی در ناباورانهترین وضعیت اجتماعی به سخره گرفته میشود. طالبانیزم یک نژاد نیست، یک اتنیک یا قوم خاصی نیست؛ طالبانیزم یک تفکر است، تفکر و اندیشهای که توانسته است با توحش عجین شده و معجون جهالت و خودسری افغانی را خلق نماید، خود سری که جواز مرگ طیف سترگی از شکیلاها و صابرهها را در ذهنیت خود بازتعریف مینماید. چه فرق میکند که فکر و ذکر انسان در گرو لنگیای بچرخد که گاهی با بودن لنگی سیاه و گاهی لنگی سفید بخواهد خرد و انسانیت را به تمسخر بگیرد. آنکه افکارش وابسته به بستن افکار دیگران باشد و مرگ را نهایت شرف تعریف کند، خود طالب است؛ همین که کسی فکر کند که دیگران از دین و هستی چیزی نمیداند، فقط دانای امور اوست؛ او خودش طالب است. منشای حرکت این اندیشه مهم نیست، برآیند آن مهم است. بزرگترین تراژدی در محور هستی زن افغانی، ناانسان تلقی شدن اوست؛ تولدش با یک وای گفتن آغاز میگردد و مرگش با یک خیر گفتن خاتمه میابد، زیرا در نظامی که هستی حول محور قدرت و توان میچرخد، زن را جایگاهی نیست، چون درمعادلات قبیلهای، زن، یک اهرم نیست، یک نقطهضعف است، ضعفی را که از آغاز خلقت خویش بر بازوانش حمل نموده تا رسیده به قلمرو وحشت فکری افغانیت. سنت، عرف قبیلهای، نظام سنجش سودآوری و اندیشهی تهاجمی توحش افغانیت، بهگونهی درناکی در یک نقطه با آموزههای دینی تلاقی میکند و فرزند نامیمون این تلاقی، لنگر زنجیر اسارت بر گردن ناتوان زن افغانی است. تاریخ زنانگی در قلمرو انسان افغانی، تاریخ غل و زنجیر است، تاریخ مردن بهپای خوکصفتترین آدمهایی است که در بیرون دشمن زن است و در خفا در عمق زنبارگی، ناباورانه میپوسند. اگر مردم ما، زنان ما و انسان افغانی ما امروز از جوی خون ریخته شده از شریان قلب تکه تکه شدهی شکیلا بهراحتی عبور نمایند، این عبور مرثیهای ناسرودهای بر مرگ انسانیتی خواهد بود که بهنام آن افتخار داریم و شاید نسل فردای ما از قحطی غیرت امروز، برما شماتت نماید و اگر امروز موزه کشیده از جوی آبروی ریخته شدهی صابره گزار نماییم، فردا این بیمسئولیتی شاید آبروی تاریخ هستی مان را در نظام انسان بودن با خود ببرد. خون شکیلا دوباره در رگهای وی جاری نمیگردد، آبروی صابره دیگرباره اعاده نخواهد شد، اما تاریخ، مسئولیت ما را به حیث میراث ماندگاری به نسلهای آینده انتقال خواهد داد.
جلوگیری از فاجعهی مرگ شکیلاها مستلزم نقد خردمندانهی ما از قرائتهای رایج سنتی هست، قرائتهایی که با حضورشان در قلمرو جهالت افغانی، ماهیتشان را مظلومانه از دست دادهاند. تردید به باورهای سنتی، نه گفتن به هژمونیهای اجتماعی، زمینههای فراوانی را برای بازتولید نگرش مدرن انسانی خلق خواهد کرد.
سکوت نامقدس بر مرگ مقدس
با دیگران به اشتراک بگذارید
47 دیدگاه
47 دیدگاه