خادم حسين فايز
من وقتي شاگرد مكتب بودم، ماندلا برایم ناشناخته بود. در كتابهاي درسيمان در مورد «نلسون ماندلا» چيزي ننوشته بودند. تا آمدنم به دانشگاه برايم ناشناخته باقي ماند. بعد از اين كه به دانشگاه راه يافتم، به مرور زمان با «ماندلا» و ماندگارترين چهرههاي جهان آشنايي يافتم (البته با مطالعهي جانبي خودم)
كتابهاي درسي ما مرد بزرگ تاريخ را فراموش كرده بودند. در آنها نوشته نبودند كه ماندلا عليه آپارتايد (تبعيض نژادي) مبارزه كرد و تا تمام لحظات زندگياش را در «راه دشوار آزادي» سپري نمود.
كاش در كتابهاي درسي ما ذكر ميشد كه چگونه «اَبرانسان» تاريخ بشريت، ابرهاي سنگين آپارتايد را از آفريقاي جنوبي برچيد و براي دفاع از آزادي، برابري، دموكراسي و مساوات به صورت خستگي ناپذير، مداوم و استوار گام نهاد. بر ما هرگز گفته نشد كه «نلسون» براي حل مهمترين مسئلهي اجتماعي و سياسي (نژادگرايي)، طرح روشني داده است و براي جامعهی انساني الگويي است كه ميتواند سرمشق هر جامعهي تاريكي كه در نژادپرستي، قومگرايي و بيعدالتي غرق است، باشد.
براي ما گفته نشده بود كه ماندلا يكي از اَبرانسانهايي است كه براي «حق خود و همنوعانش» حاضر شد بيست و هفت سال زندان را با تمام سختيها، توهينها و تحقيرهايش به جان بخرد و حتا آماده بود جانش را نيز در اين راه قربان كند. حقوقي كه نه تنها از وي، بلكه از همهی سياهان گرفته شده بودند. آنان براي دستيابي به حقوقشان چون حق تحصيل، حق مالكيت، حق فعاليتهاي سياسي، حق فعاليتهاي اقتصادي و حق عبور مرور بيمرز، به مبارزه برخاستند و در اين راه قربانيهاي زيادي را متحمل شدند.
براي ما در كتابهاي درسيمان ننوشته بودند كه ماندلا در جامعهاي با ويژگيهايي ژنتيكي و فیزيكياي متولد شد كه در آن جامعه تابو بود، يعني وي و همنوعانش محكوم به «رنگ»شان بودند. در جامعهاي كه رنگ پوست وجه تمايز ميان انسانها بود، نه ويژگيهاي فردي و رفتار و كنشها و هنجارهاي اجتماعي.
به ما نگفته بودند كه ماندلا در 11 فبروري 1990، فرياد بلندي را برآورد كه «آپارتايد، آيندهاي ندارد!»، چرا كه قوممداري، نژادگرايي و قبيلهگرايي انسانها را به دوران بردهداري و توحش ميكشاند.
و نيز استادان ما نگفته بودند كه وي «راه آزادي را غيرقابل برگشت ميدانست و حق رايدهي سراسري، دموكراتيك و عاري از تبعيض نژادي در آفريقاي جنوبي را تنهاترين راه ميدانست براي رسيدن به عدالت نژادي و صلح».
در كتابهاي درسي ما نوشته نشده بود كه نلسون ماندلا، سياست را به نفع آزادي، دموكراسي و عدالت اجتماعي به كار ميبرد و انسانيترين و اخلاقيترين سياست را براي جهانيان به نمايش گذاشت، تا ميشد ما نيز از اين سياستورزيها و سياستگذاريهاي او الهام ميگرفتيم، نه تنها ما، بلكه دهها هزار دانشآموز كه همدورهي ما بودند و كساني كه اكنون دانشآموزند، بلكه سياستمداران ما كه سياست بدور از اخلاق، سياست توأم با نيرنگ و فريب را پيش ميبرند!
كاش از دست كتابهاي كليشهاي و ايدیولوژيك فارغ ميشديم تا در كتابهايمان بهجاي «افسانههاي پادشاهان افغانستان و كشتن و كور كردنها» با «اَبرانسانهاي تاريخ كشورمان و جهان» آشنا ميشديم.
كاش شود ما در كتابهاي درسيمان از ماندلا، گاندي و مارتين لوتركينگ و دهها چهرهي ماندگار تاريخ كه «ديالكتيك تاريخ» را تغيير داده و تقدير كشورشان را به گونهاي سامان بخشيدند كه ناممكن به نظر ميرسيد، ميخوانديم.
ايكاش كتابهاي درسيمان «ماندلا» ميداشت، ايكاش!
كتابهاي درسيمان «ماندلا» نداشت!
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه