رضا مِهسا
اضمحلاال و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 موج بزرگی از تحلیلها و و گمانهها را در پیوند به علل این گسست بزرگ سیاسی-نظامی در شرق جهان برانگیخت. فرانسیس فوکویاما این فروپاشی را نتیجهی قابل پیشبینی پایان تاریخ خواند. کارل مارکس که از به بنبست کشیده شدن نظام کاپیتالیسم سخن میگفت، شاهد استیلای جهانی نظام سرمایهداری در جهان بود. تیوریسنهای انقلاب اسلامی در ایران نامهی مشهور آیتالله خمینی را که در آن به گرباچف از فروپاشی بلوک شرق در سایهی زوال معنویت در این جغرافیا هشدار داده بود، علم معرکه کردند. برخی دیگر تکقطبی شدن جهان را برای رسیدن به امنیت جهانی پیرهن عثمان ساختند و هژمونی قدرت جهانی امریکا را مشروعیت بخشیدند و فرضیهی قدرت شبانی میشل فوکو را تحقق بخشیدند، ولی نباید نادیده انگاشت که سیر تکامل تاریخ افغانستان که با کودتای داوود خان در سال ۱۹۷۳ میلادی منجر به ختم اقتدار پادشاهی از ظاهرشاه شد، اما طولی نکشید که داوود خان با کودتای دیگری در سال ۱۹۷۸ میلادی از حکومت به زیر کشیده و کشته شد، نقش مهمی در برهم زدن بیلانس جهان دوقطبی داشت.
حزب دموکراتیک خلق افغانستان پس از کودتا علیه داوود خان قدرت را به دست گرفت و همزمان با به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق افغانستان، شوروی نیز حضور خود را در افغانستان پررنگتر ساخت. رابطهی خوب میان حزب دموکراتیک خلق افغانستان و شوروی باعث شد تا شوروی نیروهای نظامی خود را در سال ۱۹۷۹ میلادی برای حمایت از دولت وقت که در حال فروپاشی و نابودی بود، به افغانستان بفرستد. شوروی حضور نظامی یا اشغال افغانستان را رسما در بیست و چهارم دسامبر سال ۱۹۷۹ آغاز و از چندین جهت به افغانستان حملهور شد.
گروههایی موسوم به مجاهدین برای مقابله با ارتش شوروی شکل گرفتند و ارتش سرخ شوروی در هر نقطهای از افغانستان توسط مجاهدین مورد حمله قرار گرفت. آمریکا که از حضور شوروی در افغانستان خرسند نبود، شروع به تزریق تجهیزات نظامی به مجاهدین کرد و با سرازیر شدن هزران تن جهادگران عربتبار و غیره از گوشه و کنار جهان، شوروی را در افغانستان زمینگیر ساخت و بالاخره در بیست و ششم دلو سال 1367 آخرین سرباز قشون سرخ شوروی خاک کشور را ترک گفت، در حالیکه کشوقوس نظامی برای سرنگونسازی دولت دست نشاندهی شوروی در کشور ادامه داشت.
آنچه قشون سرخ شوروی را در کشور به زانو درآورد، یک جنگ متقارن نبود، بلکه تقابل یک ارتش قدرتمند تا به دندان مسلح در مقابل جریانهای متشتت و پراکندهای بود که مسلح به سلاح ایدیولوژی جهاد بود که بعدها در سهمگیری بازیهای بزرگ جهانی از قدسیت دینیاش کنار رفت و در ردیف جنگهای مسلحانه، ولی با روپوش جهاد فروکاست کرد.
جهاد و مجاهد در قاموس مسلمانان جهان، بهویژه مردم افغانستان، دارای پایگاه مقدس و از امور قدیسه شمرده میشود و نوع نگاه و دید مردم به این دو کلمه، کاملا آرمانگرایانه و دینمحورانه است. از آنجایی که جهاد و مجاهد در نصوص قرآنی و روایی ما یک پدیدهی کاملا مقدس شمرده میشود، لذاست که نوع دید آسیبشناسانه به این دو موضوع، گناه و عصیان پنداشته میشود.
شاید زمان آن فرا رسیده باشد که با در نظرداشت ارمغان این حماسه که ابرقدرت وقت را از هم پاشید و هنوز هم این پدیده در کشور قربانی میگیرد و خرابی میآفریند، تاریخ جنگ و جهاد را نقد کنیم و از دم ساطور خرد و عقل بگذرانیم؟ جهاد در اسلام، یعنی كوشش كردن و كوشیدن به اندازهی طاقت و كوشش توأم با رنج تلاش در كار با آنچه که در توان آدمی باشد. وقتی جهاد با كلمهی فیسبیلالله همراه باشد، مفهوم ویژهای مییابد و هرگونه فعالیت و مبارزهی سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، فرهنگی و اقتصادی با جان و مال و زبان و قلم و فكر آدم معتقد به جهاد را را شامل میشود که به شاخههای جهاد دفاعی، جهاد ابتدایی و جهاد با نفس که از آن به جهاد اکبر یاد میشود، تقسیم میگردد و پرداختن به شرح بیشتر این موارد در مجال این نوشته نیست.
ولی متأسفانه برداشت قدسیت مأبانه از جهاد و مجاهد هرگونه دخل و تصرف منطقی و علمی در قبال آن را دچار تزلزل بنیان میسازد که پرداختن به این مسئله را به چالش میکشد. باری گوته گفته بود، «اگر به جای اسلحه با معلم به جنگ میرفتیم، تمام بدیها و دشمنان نابود میشدند» و فرانکلین در جایی گفته بود، «اگر میتوانستیم جزئیات حوادث را بشناسیم، شاید در حین موازنهی سود و زیان، جنگ را کاری نافع نمییافتیم، زیرا فتوحات در قبال خساراتش ارزش ندارد».
دقیقا برداشت افراطگرایانه از جنگ و جهاد بدون تعمق و اندیشه در پیوند با سود و زیان این پدیده خساراتی را به بار میآورد که جبران کردنش دههها وقت و زمان را میکشد و چندین نسل را در باطلاق نابودی علمی-فرهنگی و سیاسی میپوساند.
تقلیل دادن جهاد به شورشهای مسلحانه، جفای بزرگی است که آموزههای راستین دین اسلام را به انزوای سعادتبخشی میکشاند. اسلام بیشتر روی ارزشهای فردی جهاد و تعاملهای بزرگ که منفعت عمومی را تأمین میکند، تمرکز دارد، نه پدیدهی جنگ و ترویج خشونت در سایهی جهاد، زیرا مبارزه با نفس را جهاد اکبر مینامد.
از آنجایی که جهاد مسلحانه منافع بزرگ اولیای جهاد را تأمین میکند، سایر مقولههای درشت جهاد را کتمان میکند و تنها در نبرد مسلحانه با دیگران را بزرگنمایی میکند، در حالیکه جهاد مطلق سعی و تلاش را در هر بستر و بافت اجتماعی شامل میشود.
مثلا در افغانستان جهاد کمر شوروی را شکست، ولی بعد از از پیروزی مجاهدین این جهاد بود که کمر شهروندان افغانستانی را شکست و هنوز هم با گذشت سه دهه از عمر این پدیده، شهروندان مظلوم و بیدفاع ما با شمشیرها و خنجرهایی که به رویشان آیات جهاد حک شده است و با ذکر کلمهی الله اکبر سر بریده میشوند، چرا که جهاد سازندگی، جهاد اقتصادی، جهاد تعامل با دیگران و بالاخره جهاد عشق ورزی به همنوعان را در پای بت جهاد جنگ و جهاد خشونت سر بریدهایم و به راهی روانیم که فرجامش ترکستان خواهد بود.
جهادِ جنگ، روح و خرد انسان متدین به جهاد را دربند کشیده است. جهاد و مجاهد معاصر خاور میانه را در کام آتش قرار داده است و رشد جهادگرایی افراطی به یک تهدید باالقوهی جهانی مبدل شده است. «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید».
پایان یک حماسه؛ آغاز یک فاجعه
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه