علی پارسا
وقتی هنوز هم در بیانیههای رسمی ستاد انتخاباتی آقای اشرف غنی احمدزی، از او با عنوان متفکر دوم جهان یاد میشود، ناخواسته ذهن آدم به سمت حضرت افلاتون رهنمون میشود. البته اشتباه نشود؛ افلاتون هرچند بعد از سقرات دومین فیلسوف و متفکر جهان بوده، اما هیچوقت اینقدر بهصراحت چنین ادعایی نکرده است!
رفتارها و گفتارهای اشرف غنی هم گاهی بسیار نزدیک به آرای افلاتون میشوند؛ اینکه هردو مدعی آفریدن یوتوپیا یا بهشت برین بر روی زمین هستند یا اینکه هر دو تنها «فیلسوف-شاهان» را برازندهی حکومت بر زمین میدانند، بیش از هرچیزی این دو خدای اندیشه (!) را به هم مشابه میسازد.
البته علارغم این شباهتها، تفاوتهای بسیاری هم میان این دو پدیدهی قرن پنجم قبل از میلاد و قرن بیست و یکم پس از میلاد وجود دارند. عمدهترین تفاوت اما میان این دو بزرگوار شاید این باشد که افلاتون یا از روی شکسته نفسی یا هم از روی نداشتن بانک رای، پا پیش نگذاشته و علارغم میل مفرط، خود را برای فیسلوف-شاهی کاندید نکرده است، در حالی که گویا افلاتون زمانهی ما با وجود شکستی که در انتخابات قبلی خورد، با تغییراتی چند در تاکتیکها و استراتژیهای سیاسیای که افلاتون 2500 سال پیش حتا بویی از آنها نمیبرد، بار دیگر به میدان آمده است تا آرمان سلف خود را محقَق سازد.
اشرف غنی با برنامههایی که در این دو ماه عرضه کرد، نشان داد که به تنهایی برای مدینهی فاضلهی خود نقشه و «طرحی نو» درانداخته است، نقشهای که اساس آن در «منشور تحول و تداوم» که به قول عزیز رویش، حاصل بیست جلسه سخنسرایی آقای اشرف غنی که مجموعاً بیش از 33 ساعت را در برگرفته است، آمده است. هرچند که گویا این منشور هیچگاه بهصورت مکتوب در اختیار مردم و رسانهها قرار نگرفت، بلکه همواره فرازهایی از آن در سخنرانیهای شخص ایشان و توجیهات سخنگویان و نمایندگان ستاد انتخاباتی او شنیده میشد. به همین سبب هم نمیتوان بهقطع دربارهی مسایل جنجالآفرینی مانند طرح «اسلامیسازی و ملیسازی اردوی ملی» یا «آزادسازی زندانیان طالب از زندان بگرام» و مسایلی از این قبیل سخن گفت.
آقای غنی در بسیاری از سفرهای ولایتی خود به باشندگان ولایتهای مختلف وعده داد که ولایتشان را به «مرکز صنعت و تجارت کشور» تبدیل خواهد کرد. او میخواهد یکتنه فساد را ریشهکن کند، زمینهی اشتغال و تحصیل را برای همگان ایجاد کند، صلح و ثبات را به کشور بیاورد و مسئلهی کوچیها را هم بهگونهی مسالمتآمیز حل کند!
از دید او، برای همهی مشکلات افغانستان تنها و تنها یک کلید وجود دارد و آن کلید هم تنها و تنها در دست اوست! او گاهی در سمینارهای رسمی خود، نویسندهها و محققان دیگر را «بچه خر» خوانده و حتا در زمان ریاست دانشگاه کابل از لتوکوب استادان و دانشجویان هم ابا نورزیده است!
اشرف غنی با این ویژگیها شاید نزدیکترین فرد به «فیلسوف-شاه» افلاتون باشد. چون تنها فیلسوف-شاه است که از عالم مُثُل و خیر پنهان اجتماع آگاه است، پس او مختار و مخیّر است که هر نسخهای را که صلاح میبیند، برای جامعه بنویسد. به نظر میرسد که اشرف غنی هم بهشدت معتقد به چنین رویکردی است. او حتا در مسایل حقوقی تخصصیای مانند اسلامی بودن قانون اساسی افغانستان حاضر نیست از علمیت و تخصص معاون دوم خود سخن بگوید، بلکه فقط محض تأیید و مشروعیت بخشیدن به رای خود، به چهرهی روحانی آقای محسنی توسل میجوید. او هرچند در کارنامهی کاری خود ثابت کرده است که آدم پرتلاشی بوده است، اما همین خصیصهی یکهتازی او سبب شده است که در جاهایی مانند ریاست دانشگاه کابل، وزارت مالیه و کمیسیون انتقال مسئولیتهای امنیتی، هیچ تیم و ساختار مؤثری شکل نگیرد و پس از پایان مأموریت او، آن نهاد هم دوران افول خود را آغاز کند.
با تمام این شواهد، میتوان دومین متفکر قرن را شاگرد خلف افلاتون و رهرو پایبند راه آرمانشهر او دانست. اشرف غنی به معنای واقعی کلمه یک افلاتونگرای افراطی است. او بهشدت به مدینهی فاضله ایمان دارد و براین عقیده است که تنها او میتواند با کلید طلاییاش افغانستان را به آرمانشهر تبدیل کند.
این در حالی است که کارل پوپر انگلیسی در روزهایی که شاید اشرف غنی هنوز در بطن مادر به سر میبرد (سال 1945)، با انتشار کتاب «جامعهی باز و دشمنان آن» بهشدت به افلاتون و یارانش تاخت و آنها را دشمنان اصلی «جامعهی باز» خواند. از دید پوپر، جامعهی باز به سادهترین زبان، یعنی جامعهای که در آن حکومت نسبت به اعمال و سیاستهای خود در برابر مردم مسئول و پاسخگو باشد و روندهای ادارهی جامعه شفاف و انعطافپذیر هستند. در چنین جامعهای همانطور که تأکید شد، «چگونه حکومت کردن» پرسش اصلی است و اینکه «چه کسی حاکم باشد»، جای بحث نیست!
از همینرو، پوپر، افلاتونی را که تمام همّوغمّش چگونگی توجیه و روی کار آوردن «فیلسوف-شاه» مقتدر و مُشرف بر جامعه بود، اولین دشمن جامعهی باز میخواند. فیلسوف-شاه افلاتون برای ساختن و تحقق بخشیدن به یوتوپیای او فراتر از «قانون» و ساختارها عمل میکند و بر کل شئون اجتماعی اشراف و حاکمیت دارد. در حالیکه در «جامعهی باز» پوپر که از دل فلسفهی هستیشناسانهی «ابطالپذیریِ» او بیرون میآید، هدف رسیدن به بهشت برین بر روی زمین نیست، بلکه برعکس، پوپر معتقد است که «ایدیولوژیهایی که وعدهی محقق کردن بهشت بر روی زمین را میدهند، به تحقق جهنم بر روی زمین میانجامند». پوپر بهصراحت میگوید که در سیاست و در طبابت هرکس وعدهی زیاد بدهد، شارلاتان است! تجارب تاریخ تحولات 4 دههی اخیر کشور که داغها و زخمهای آن هنوز بر جان و یاد ما زندهاند، گواه متّقنی بر این مدعاست. پس از کودتای سنبلهی 1352 داود خان، افغانستان کشوری است که در آن رویاهای رنگین به کابوسهای ننگین بدل شده است؛ داود خان با همین خوابهای شیرین بود که سرانجام بر پسرعموی خود شورید و خواست تا با اقتدارگرایی و تمرکز قدرت در خود، افغانستان را به نوسازی و توسعه برساند. حاصل کار او اما سقوط کشور در منجلاب رژیم مدعی دیگری بود که در آرزوی تحقق آرمان کمونیسم نهایی در افغانستان، غیر از قتل و اعدامهای دستهجمعی چیزی به ارمغان نیاورد. پس از آنها مجاهدین هم از آرمانشهر خود فروگذار نشدند و سرانجام کار آنها هم چیزی فراتر از جنگهای داخلی نبود. تا اینکه طالبان روی کار آمدند و آنها هم شانس خود را برای تحقق یک امارت اسلامی مبتنی بر شریعت محض الاهی امتحان کردند که برایند خوابهای این رژیم هم چیزی جز تداوم جهنم واقعی در کشور نبود.
براساس این قایدهی کلی پوپر، کسی مانند آقای اشرف غنی احمدزی حتا اگر واقعاً دومین متفکر قرن هم باشد (!) وقتی به همهی مردم کشور وعده بهشت میدهد، اما منتقدان خود را مورد لتوکوب قرار میدهد یا «بچه خر» خطاب میکند، باید به نگاه او نسبت به «جامعهی باز» شک کرد. فراموش نکنیم که دادن وعدههای رنگین بدون در نظر گرفتن واقعیتهای عینی جامعه، بههدف جلب رای مردم، نوعی پوپولیسم مفرط و خطرناک است که میتواند در صورت پیروزی این تیم، جامعه را به بحران بکشاند.
جامعهی باز و دشمنان آن در قرن 21
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه