تقریبا دوازده ساله بودم با نام «چه گوارا» آشنا شدم. کسی در بارهی زندگی پُررنج، اما پُرافتخار او صحبت کرد. فقط دانستم چه گوارا شخصیتی بود که در چهار کشور مبارزه کرد تا ملتهای محروم و ستمدیدهی جهان سومی از ظلم و استبداد آزاد شوند. او داکتر بود، اما درک کرد که بیماری مردمش را با سوزن آمپول نمیتواند درمان کند، بلکه درمانِ دردِ استبداد، تفنگ است. اما به خاطر نبودِ هیچکتابی در بارهی او، نتوانستم چیزی بیشتری بخوانم و به معلوماتم بیفزایم؛ زیرا من از تبار شیرین و خالقام و در سرزمینی زیستهام که طبیعت و حکومت در طول تاریخ با او خشن و بیمهر بوده است. در آن جا زمام معرفت در دستان جاهلان است و زمام قدرت در دستان مستبدان، به همین خاطر در دیار من «خزاینالاشعار» و «بلبل بوستان مهدی» و «سوگنامهی آل محمد» زیاد است؛ اما از چه گوارا و گاندی و اقبال اصلا خبری نیست. جنگ بود، نه کتاب؛ فقر بود، نه رفاه.
از این قضیه چندسالی گذشت. از درههای هزارستان به کابل؛ «شیادشهرِ سیاسی» کشانده شدم و کتاب «سخن چه گوارا» به دستم افتاد. آن را با شور و شوق و هیجان مطالعه کردم. وقتی کتاب را خواندم، دوباره عکسها را بادقت مشاهده کردم؛ عکسهای چهارسالگی، عروسی، روز تیرباران شدنش و وقتی جنازهاش را بالای چرخ بال بستند. عکسها را با یکدیگر مطابقت دادم. عکس آن وقتهایی را که با شادی و نشاط در کنار دوستانش بود، با آن وقتی که زیر گلوله نفسهای آخر زندگی را میکشید و روزی که او را بالای چرخبال بستند و عکسی که جنازهاش را کالبد شکافی میکردند. با خیره شدن به عکسها، اشک بر گونههایم سرازیر شد و بیاختیار گریه کردم. همه و همه برایم درس بود، درسی در مورد یک زندگی پرافتخار با پایان تراژیک. احساس عجیبی برایم رخ داد. با خود گفتم زندگی چه تلخیها و شرینیهایی دارد و راه آزادی و تحقق عدالت چه قربانیهایی گرفته و چه قربانیهایی میطلبد و خواهد گرفت.
زمانی که سخنرانیهای چهگوارا را در کتاب خواندم، سخت افسرده شدم. به نظرم میرسید چهگوارا در میان جمعیتی سخنرانی میکند و من آنجا هستم. چهرهی انقلابی چهگوارا برایم مجسم میشد، عینیت مییافت صدا و سخنانش در گوشم طنین میانداخت. سخت غرق مطالب زیبایش شدم. با هرسخن چه گوارا برایم احساس عجیبی دست میداد. خواندن جملات «یا مرگ یا میهن»، قلبم را تکان میداد. نامههایی را که برای دوستان، همسر، والدین و فرزندانش نوشته بود، خواندم و خود را در میان سخنان و جملات انقلابی آن روح سرکش آزادی غوطهور دیدم.
چه گوارای بزرگ، آن استاد همیشگی آزادی وعدالت و انسانیت در بین ما نیست؛ اما نبودنش نیز در فکر بیداران اندیشه خلق میکند و درس وفاداری، عدالتخواهی و حقطلبی به نسل آینده میدهد. در حقیقت چهگوارای بزرگ نمرده است و همچنان استاد آزادگان است و درس انسانیت میدهد. یادش و نامش همیشه جاوید است. او با سخنان شیرینش، چون باران بر روان انسان میبارد و بدن انسان را از آفتها شستوشو میدهد و زندگی را برای آنهایی که در جستوجوی زندگی کردن است، معنا میکند و با حرکتهای عصیانگرایانهاش، به روح آرامش و به زندگی لذت میبخشد.
رفتار و گفتار چه گوارا به انسان میآموزاند که هرکس در بارهی خود و جامعهی خود مسئول باشد و باید مسئولیت خود را انجام دهد و در برابر فقر و بدبختی مبارزه کند و تا آخرین قطرههای خونش به عدالت ایمان داشته باشد و به مردم وفادار بماند. انسان با مبارزه معنا پیدا میکند و با کنش عدالتخواهانه و عصیان علیه هرگونه ستم، بودنش را در جامعه تثبیت میکند. زندگی خوردن و خوابیدن نیست؛ طغیان است و سرکشی از وضعیت خفقان و استبدادی، برای رفتن به سوی نور و بریدن از تاریکی و ظلمت.
چهگورا به ما و به همهی مردم دنیا پیامی دارد که مرزهای قومی را باید شکستاند و بر ستم جنسی و طبقاتی باید نقطهی پایان گذاشت. مرزها نباید مانع ارزشها باشند. یک آرجانتینی باید برای همنوعان کیوباییاش برزمد. سفیدپوست آمریکای لاتینی باید برای سیاهپوست آفریقایی کار و پیکار کند.
چه گوارا نشان داد که «این مرزبندیهای پلید است که خویشاوندان را بیگانه و بیگانگان را خویشاوند جلوه میدهد». یاد ستارهای که در آرجانتین طلوع کرد و در کیوبا درخشید و در بولیویا خاموش شد، گرامی باد!
بهترین ها نصیب شما خوشی و سعادت تانرا از بار گاه الهی خواهانم خواهر گرامی