ناکامی سیاستِ دل‌ربایی

ناکامی سیاستِ دل‌‌ربایی

چند روز پیش فیلمی دیدم از جنگ امریکایی‌‌ها با طالبان. در آن فیلم فرمانده یکی از واحدهای پیاده با سربازان خود سخن می‌‌گوید و تأکید فراوان می‌‌کند که برای پیروزی بر طالبان باید به مردم محل و نگرانی‌‌ها و راه و رسم‌‌شان احترام گذاشت. او از تسخیر قلب‌‌ها و تغییر مغزها حرف می‌‌زند. در نظر او هر حرکت و رفتاری که مردم را از  نیروهای امریکایی‌‌ دور و بیگانه کند، مردود است.

این سخنان به‌صورت کلی غلط نیستند. در مبارزه با گروه‌‌های تروریستی، به‌راستی هم همکاری و همدلی مردم در شهرها و روستاها اهمیت بسیار دارد. نمی‌‌توان انتظار داشت که بمب و گلوله همه چیز را حل کنند. اما وقتی آن سخنان فرمانده امریکایی را در کنار دیگر اجزای جنگ ضد تروریسم می‌‌گذاریم، روشن می‌‌شود که چرا طالبان شکست نخوردند و چرا امروز در هر مذاکره‌‌ای این طالبان‌‌اند که از موضع قدرت حرف می‌‌زنند.

در همان ایامی که امریکایی‌‌ها سعی می‌‌کردند از قدرت نرم خود برای تسخیر قلوب افغان‌‌ها کار بگیرند، حامد کرزی، رییس جمهور آن وقتِ افغانستان، غضبناک بود که امریکایی‌‌ها در حملات شبانه و روزانه‌‌ی خود غیرنظامیان افغان را می‌‌کشند و به مردم ملکی آسیب می‌‌رسانند. کرزی صریحا نمی‌‌گفت که هر حمله‌‌ای علیه طالبان باید متوقف شود؛ اما از واکنش‌‌هایش و شرط‌‌هایی که می‌‌گذاشت پیدا بود که اساسا هیچ حمله‌‌ای بر طالبان را –فارغ از آن که غیرنظامیان آسیب ببینند یا نبینند- قبول ندارد.

مخالفت کرزی با عملیات‌‌های نظامی علیه طالبان نتیجه داد. هم امریکایی‌‌ها از جنگ موثر با طالبان دست برداشتند و هم اردوی ملی افغانستان موضعی کاملا «دفاعی» گرفت. این تغییر برای طالبان مجال واسعی فراهم کرد که با قدرت و جسارت بیشتر بجنگند و مناطق بیشتری از افغانستان را زیر کنترل خود بیاورند.

در تمام مدتی که حکومت کرزی، و بعدها حکومت اشرف غنی، تبلیغات می‌‌کرد که مشکل افغانستان راه حلِ نظامی ندارد، طالبان با فشار نظامی فزاینده کمر اردوی ملی را شکستند. در تمام دوره‌‌ای که امریکایی‌‌ها سیاست تسخیر قلوب و تغییر اذهان را در میان حامیان طالبان دنبال کردند، طالبان تا توانستند مردمان حامی دولت مرکزی را به سختی مجازات کردند. طالبان صدها بزرگ قومی را ترور و اعدام کردند و با سیاست ارعاب و زورگویی به مردم مناطق تحت کنترل خود فهماندند که چاره‌‌ای جز گردن نهادن به خواست تروریستان ندارند.

امروز کاملا روشن شده است که رویکرد طالبان در برابر امریکایی‌‌ها و حکومت کابل بسیار کارآمد بوده است. کامیابی‌‌های طالبان گواه این واقعیت‌اند که در افغانستان سیاست تسخیر قلوب و تغییر اذهان در برابر گروه‌‌های خشونت‌‌طلبی چون طالبان کار نمی‌‌دهد. طالبان اگر امروز در موضع تعیین‌‌کنندگان اصلی مسیر آینده‌‌ی افغانستان قرار گرفته‌‌اند به‌خاطر این است که با خشونت و سرسختی تمام برای احیای امارت اسلامی خود جنگیدند و هرگز بر رویکردهای جذاب اما کم-تأثیر تسخیر قلوب و تغییر اذهان تکیه نکردند. هرچه حکومت کابل بیشتر نرمش نشان داد، طالبان بر شدت خشونت خود افزودند. هرقدر که حکومت دست صلح پیش آورد، طالبان شمشیر خود را بلندتر کشیدند و بر طبل جنگ محکم‌‌تر کوبیدند. و این گونه بود که اردوی ملی و پولیس افغانستان توانایی مقابله با طالبان را از دست داد. طبیعی هم همین بود که چنین شود. طالبان می‌‌دانستند چه کار باید بکنند؛ اما نگرش طالب‌‌پرورانه‌‌ی حکومت (با شعارهای مبهم گاه صلح و گاه جنگ) اردوی ملی را گیج و فلج کرد و از کار انداخت.

امروز که طالبان حکومت را مجبور کرده‌‌اند سر میز مذاکره حاضر شود، طرف حکومت هیچ حرفی برای گفتن ندارد. علتش هم این است که حکومت در برابر طالبان شکست خورده است. رسم این نیست که طرف شکست‌‌خورده مسیر مذاکره را ترسیم کند یا خواسته‌‌های خود را به طرف مقابل بقبولاند. طالبان برای مذاکره به میز مذاکره نیامده‌‌اند. آنان فقط آمده‌‌اند ببینند که با هزینه‌‌ی کمتر می‌‌توانند قدرت را به دست بگیرند یا نه. همین فردا اگر مذاکره به بن‌بستی غیرقابل حل برسد، طالبان به میدان جنگی که هرگز متوقف نکرده‌‌اند باز خواهند گشت و حکومت همچنان شعار «مشکل افغانستان راه حل نظامی ندارد» را تکرار خواهد کرد؛ تا وقتی که طالبان از طریق نظامی وضعیت را به نفع خود حل کنند.