آتش در شمال هندوکش؛ طالبان چه می‌خواهند، بسترهای اجتماعی چیست؟

آتش در شمال هندوکش؛ طالبان چه می‌خواهند، بسترهای اجتماعی چیست؟

پس از آن‌که خروج بی‌قید و شرط نیروهای خارجی از افغانستان در اول ماه می سال جاری آغاز شد، طالبان موجی از حملات کم‌سابقه برای تصرف ولسوالی‌ها را آغاز کردند. این حملات که تمرکز اصلی آن بر شمال هندوکش بود، به صورت برق‌آسا و گسترده، توازن قوا و قلمرو میان حکومت و طالبان را به‌هم زد. تاکنون که دست‌کم دو ماه از آغاز این حملات می‌گذرد، حدود ۸۰ ولسوالی از کنترل نیروهای دولتی خارج و به تصرف طالبان درآمده است. اکثر ولسوالی‌های سقوط کرده در شمال کشور قرار دارند.

علاوه بر سرعت حملات طالبان، کیفیت و چگونگی تصرف این ولسوالی‌ها نیز قابل بحث است. اکثر این ولسوالی‌ها، بدون درگیری‌های جدی به تصرف طالبان در آمد. در تعداد اندکی از ولسوالی‌ها، طالبان مجبور به درگیری و گلوله‌باری شدند. نیروهای دولتی مستقر در این ولسوالی‌ها، یا با تجهیزات و مهمات نظامی‌شان به طالبان تسلیم شدند یا با عقب‌نشینی و خروج از قلمروهای تحت تسلط‌شان، مراکز ولسوالی‌ها و قرارگاه‌های‌شان را به طالبان واگذار کردند. در این حملات، طالبان علاوه بر تصرف قلمرو و تحت کنترل گرفتن مراکز ولسوالی‌ها، به مهمات و تجهیزات نظامی سبک و سنگین انبوهی نیز دست یافتند.

بر اساس گزارش نشریه‌ی فوربس، تنها در ماه جون دستکم ۷۰۰ نفربر زرهی و غیرزرهی نیروهای دولتی افغانستان به دست طالبان افتاده است. طالبان در جریان حملات اخیر و تصرف‌ حدود ۸۰ ولسوالی، به صدها قبضه اسلحه‌ی سبک و سنگین و دیگر تجهیزات و مهمات نظامی نیز دست یافتند. براساس تأیید منابع آگاه و مطمئن، در ماه جون دستکم ۸۰۰ نیروی ارتش و بیش ز ۳۴۰ نیروی پولیس افغانستان در درگیری‌ها با طالبان کشته شده‌اند. آماری از تلفات نیروها و مفرزه‌های ریاست عمومی امنیت ملی کشور در دسترس نیست.

هرچند پیشروی طالبان در این ولسوالی‌ها باعث شکل‌گیری یک بسیج مردمی قابل توجه در شمال کشور شد اما با این وصف، حکومت افغانستان و نیروهای مقاومت مردمی موفق شدند فقط تعدادی از ولسوالی‌های سقوط‌ کرده را از طالبان بازپس بگیرند.

حملات طالبان بر شمال، از این جهت محل توجه است که این گروه موفق شدند به صورت برق‌آسا و سهمگین بر قلمروی که به لحاظ تاریخی مهم‌ترین حوزه‌ی مقاومت ضدطالب به شمار می‌آید، چیره شوند. چگونه طالبان موفق شدند چنین سریع و گسترده، حملات موفقی را بر حوزه‌ی مقاومت اجرا کنند؟ چرا طالبان بر شمال کشور در وضعیت کنونی تمرکز کردند؟ آیا سقوط ده‌ها ولسوالی در جغرافیای تاریخی مقاومت ضدطالب، چنان‌چه در بعضی محافل مطرح می‌شود، ناشی از «انتقال عمدی ناامنی» به شمال است یا بسترهای اجتماعی این سقوط وجود داشته است؟ این یادداشت سعی می‌کند به این پرسش‌ها پاسخ دهد.

شمال در پنجه‌ی گسترش افراط‌گرایی

سال‌هاست که برخی از رهبران و کنشگران سیاسی، فعالان اجتماعی و وکلای پارلمان از حوزه‌ی شمال افغانستان، مدعی هستند که حکومت افغانستان به صورت عمد سعی کرده با فراهم کردن زمینه‌ها و تسهیلات لازم برای نفوذ جنگجویان طالبان به شمال هندوکش، جنگ را از جنوب به شمال منتقل کنند. برخی، پا را فراتر گذاشته و مدعی شده‌اند که حکومت با انتقال جنگجویان طالب به شمال کشور از طریق چرخ‌بال‌های نظامی و برنامه‌های پیدا و پنهان اپراتیفی، عامل اصلی انتقال جنگ و ناامنی به شمال کشور بوده است.

برای این ادعاها اما، هیچ وقت اسناد و مدارک کافی و صریح ارایه نشده است. شمال هندوکش و به عبارت دیگر حوزه‌ی مقاومت در ۲۰ سال گذشته همواره افراد مهم و کلیدی در ساختارهای دولت و مشخصا نهادهای امنیتی داشته است. ده‌ها فرد از شمال کشور در قامت معاون رییس‌جمهور، وزیر، والی، معین، وکیل مجلس، ژنرال ارتش و … در نهادهای حکومت و مشخصا نهادهای امنیتی، از اشراف اطلاعاتی، اجرایی و نظارتی گسترده‌ای برخوردار بوده‌اند. اگر این ادعا صادق باشد، قطعا زمینه‌ی کافی برای جلوگیری از وقوع آن یا دستکم اعترض، اطلاع‌رسانی و مستند‌سازی آن وجود داشته اما هیچ یک از این اقدامات و تدابیر برای جلوگیری از آن‌چه انتقال جنگ به شمال خوانده می‌شود، روی دست گرفته نشده است.

واقع این است که گسترش جنگ و ناامنی در شمال افغانستان، ابعاد و زوایای متنوع و پیچیده‌ای دارد و گریز از این زوایا و ساده‌سازی آن به شکل «پروژه‌ی انتقال جنگ از جنوب به شمال» فهم ما از وضعیت و واقعیت را وارونه کرده و در نتیجه، امکان‌های چاره‌اندیشی را سلب می‌کند. دست‌یافتن به فهم دقیق و واقعی از یک مشکل، همیشه بخش مهمی از راه‌حل غلبه بر آن مشکل است. اساسا مادامی که چرایی، چگونگی و ابعاد مختلف یک چالش و بحران آن‌چنان که هست، فهم نشود، حتا فکر کردن به راه‌حل آغاز نمی‌شود.

براساس گزارش‌ها از جبهات جنگ در شمال کشور، اکثر مطلق جنگجویان طالبان در جبهات فاریاب، جوزجان، سرپل، غور، تخار، قندز، بدخشان، سمنگان و بلخ، به لحاظ تباری از اقوام غیرپشتون هستند. هزاره‌های اهل سنت، اوزبیک‌ها، تاجیک‌ها، ترکمن‌ها و ایماق‌ها، ماشین جنگی طالبان را در جبهات شمال می‌چرخانند. التفات به این موضوع از این جهت مهم است که مدعیان ادعای انتقال جنگ و جنگجویان طالب به شمال کشور توسط حلقاتی در حکومت افغانستان، به صورت مستقیم و غیرمستقیم، شمال کشور را حوزه‌ی جغرافیایی غیرپشتون‌ها می‌دانند و جنگ جاری در شمال کشور را به جنوب و جنگجویان پشتون‌تبار طالب که از جنوب منتقل شده‌اند، منسوب می‌کنند.

با توجه به ترکیب جمعیتی و تباری جنگجویانی که در شمال در برابر حکومت می‌جنگجند، این ادعا مخدوش است. بر کسی پوشیده نیست که جنوب به لحاظ تاریخی، اجتماعی و اقتصادی پایگاه اصلی ظهور، بازخیزش و سربازگیری طالبان بوده و است اما در بیست سال گذشته، در یک روند تدریجی اما استراتژیک، طالبان موفق شدند با استفاده از روایت‌های ایدئولوژیک خود و خلاهای آموزشی و سیاسی رو به فربه‌شدن در شمال، به صورت گسترده به این حوزه نفوذ و رسوخ کنند.

شمال کشور به دلیل فقر، ناکامی دولت در تأمین آموزش سالم و ارایه‌ی خدمات شغلی و شهروندی، کوتاهی جناح‌های سیاسی و فعالان مدنی و فرهنگی در ترویج اندیشه‌های غیرافراطی، اکنون در کام اندیشه‌ها و گرایش‌های بنیادگرایانه قرار گرفته است. اگر تعلق منطقه‌ای، قومی و جغرافیایی در تحلیل‌ها، ابرازنظرهای و دیدگاه‌های انتقادی ملاک و مبنا باشد، رهبران، فعالان و کنشگران سیاسی، فرهنگیان، فعالان اجتماعی و مدنی و منتقدان سیاسی حکومت از شمال کشور، پیش از هرچیزی باید به این پرسش کلان و تکان‌دهنده پاسخ بدهند که چرا و چگونه شمال به این اندازه در کام بنیادگرایی سقوط کرده و نقش آن‌ها در این سقوط آزاد چه بوده است؟

اگر حتا این ادعا را تمام و کمال بپذیریم که جنگ و ناامنی جاری در شمال ناشی از یک پروژه‌ی اپراتیفی و استخباراتی مخفی حلقه‌های حکومتی برای انتقال جنگ از جنوب به شمال بوده است، ماجرای پیشروی گسترده و خطرناک اندیشه‌های بنیادگرایانه در قامت حزب‌ التحریر و جمعیت اصلاح و داعش مانند آن در تمام جغرافیای شمال، از کجا آب می‌خورد؟

کسانی که به لحاظ جغرافیایی به حد فاصل کابل تا بدخشان و بلخ و فاریاب تعلق دارند و تماس‌های مرتب با این مناطق دارند، به خوبی آگاهند که حزب التحریر اکنون به مسلط‌ترین جناح ایدئولوژیک بر جمعیت جوان و دانش‌آموز/دانشجو در سراسر شمال کشور تبدیل شده است. مکاتب، دانشگاه‌ها، مراکز آموزش عالی و نیمه‌عالی و آموزشگاه‌های پروان، پنجشیر، کاپیسا، بغلان، تخار، بدخشان، قندز، بلخ و با اندکی تفاوت در حوزه‌ی جوزجان، فاریاب و سرپل، مراکز فعالیت و نفوذ حزب التحریر و دیگر جناح‌های ایدئولوژیک است. اگر ادعا بر این است که جنگ جاری در شمال ناشی از انتقال عمدی ناامنی از جنوب به شمال است، پس اندیشه‌های افراطی و رادیکال در قامت حزب التحریر یا دیگر جناح‌های ایدئولوژیک را چه کسانی به شمال کشور و حوزه‌ی مقاومت منتقل کرده است؟

به لحاظ تاریخی، شمال افغانستان، بزرگ‌ترین حوزه‌ی مقاومت در برابر طالب بوده است. نباید از التفات به این نکته‌ی مهم غافل ماند که مقاومت در برابر طالب، بیش از آن‌که ایستادگی نظامی و تاکتیکی و سخت‌افزاری باشد، مقاومت و مخالفت فکری و ایدئولوژیک است. در دوره‌ی مقاومت، جبهه‌ی مقاومت در پیام‌های سیاسی و دیپلماتیک‌اش به افغانستان، منطقه و جهان، بیش از آن‌که بر مقاومت نظامی و آرایش جنگی‌شان متکی بوده باشند، بر مقاومت فکری‌شان در برابر ایدئولوژی افراطی طالب تأکید و تمرکز می‌کردند. احمدشاه مسعود، فرمانده کل جبهه‌ی مقاومت، بارها از کلیدواژه‌ی «اسلام معتدل» در برابر تفکرات افراطی طالبان در سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و پیام‌های سیاسی و رسانه‌ای‌اش استفاده کرده است. زیرا مقاومت در برابر طالب اساسا از مخالفت و جنگ فکری مایه می‌گیرد. هر گروهی که به لحاظ فکری با طالبان مخالف نباشند، حتا اگر در برابر آن بجنگند، هویتی جز جنگ سیاسی و «جنگ کرایی» نخواهد داشت.

از این منظر، شمال افغانستان هرچند که در گذشته حوزه‌ی اصلی مقاومت بوده و عجالتا این روزها میزبان شکل‌گیری بسیج‌های مردمی است، به لحاظ فکری، قلمرو مفتوحه‌ی طالبان است. به لحاظ نظامی، طالبان موفق شده هزاران سرباز و جنگجوی اوزبیک، تاجیک، هزاره، ترکمن و ایماق‌تبار در شمال کشور در حد فاصل کابل-بدخشان-فاریاب-غور را به خدمت ایدئولوژی‌اش استخدام کند. به لحاظ فکری، جمعیت وسیعی در شمال کشور و عمدتا متشکل از نوجوانان دانش‌‌آموز و جوانان دانشجو، نه تنها به لحاظ فکری با طالب همسوست که در شدت گرایش‌های رادیکال فکری‌شان از طالبان جلو زده‌اند. سقف تفکر طالبان افغانستان که همزمان آمیزه‌ای از تفکرات و مطالبات اسلامی، تباری و سیاسی را دربر می‌گیرد، برپایی امارت اسلامی در افغانستان است اما احزاب و جریان‌های فراملیتی مانند حزب التحریر، به برپایی خلافت اسلامی در سرزمین‌های مسلمان‌نشین و سپس گسترش این خلافت به سراسر جهان می‌اندیشند.

به نظر می‌رسد ساده‌سازی جنگ در شمال، فروکاست آن به «انتقال عمدی جنگ از جنوب به شمال» و چشم پوشیدن بر عوامل و بسترهای قدرتمند بومی این جنگ و ناامنی، نوعی فرار از مسئولیت توسط کسانی است که خود در پیش آمدن این وضعیت نقش داشته و در قامت رهبران سیاسی، نیروهای تحصیل‌کرده، فرهنگیان، فعالان مدنی و روشنفکران، در جلوگیری از سقوط آزاد شمال به کام بنیادگرایی کوتاهی کرده‌اند.

دولت‌مردان افغانستان در بیست سال گذشته به خاصه آن‌هایی که در نظام فرد‌محور و نه سیستم محور سیاسی کشور صلاحیت‌های بیشتری در قدرت و حکومت‌داری و تصمیم‌گیری داشتند، به لحاظ سیاسی، حکومت‌داری و نظامی در پیش آمدن وضعیت کنونی در شمال کشور مقصرند. ناامنی در کل و جنگ جاری در شمال کشور، ناشی از خطاهای بی‌شمار نظامی و سیاسی و تصامیم سیاسی اشتباه در بیست سال گذشته بوده است. اما این کل ماجرا نیست.

مجموعه‌ای متشکل از رهبران و جناح‌های سیاسی، روشنفکران، تحصیل‌کردگان، فعالان اجتماعی و مدنی و فرهنگیان فرهنگی و دانشگاهی در کشانده‌شدن شمال به وضعیت کنونی مقصرند. بخش قابل توجهی از مسئولیت به آن‌ها بر می‌گردند. در بعد فکری، این گروه‌ها اگر نه بیشتر از حکومت که دستکم برابر با آن مسئولیت داشتند که در برابر نفوذ و پیشروی اندیشه‌ها و تفکرات افراطی و رادیکال به شمال کشور می‌ایستادند. جنگ جاری در افغانستان صرفا جنگ نظامی حکومت با شورش نیست. این جنگ، نبرد میان دو نوع اندیشه و دیدگاه در مورد سبک زندگی فردی و چگونگی نظم سیاسی و اجتماعی است. بنابراین، به همان میزان که نخبگان سیاسی و نظامی باید پاسخگو باشند، نخبگان فرهنگی، سیاسی و مدنی نیز با اتکا به مسئولیت‌های اجتماعی‌شان مسئول پیش آمدن وضعیت کنونی در شمال هستند.

چرا طالبان بر شمال تمرکز کردند؟

در اوج سریال سقوط ولسوالی‌ها در شمال افغانستان، عکسی از ولسوالی فرخار افغانستان منتشر شد که در آن جنگجویان طالبان کلاشینکوف به دست و با موهای بلند، بر مبلمان منظم چیده‌شده در یک سالن نسبتا فراخ لم داده‌اند. این سالن، محل سوق اداره و فرماندهی مقاومت در برابر طالبان توسط فرمانده کل جبهه‌ی متحد، احمدشاه مسعود بود. طالبان با تصرف چمن خسده در ولسوالی فرخار و گرفتن عکس یادگاری در اتاق فرماندهی احمدشاه مسعود، پیامی حاوی یک نیشخند تلخ و هشدار تکان‌دهنده به حوزه‌ی مقاومت در شمال افغانستان فرستادند.

از مدت‌ها پیش، حکومت افغانستان که تقریبا تنها جناح مشکوک به حسن نیت و اراده‌ی طالبان برای مذاکرات صلح بودند، مدعی بود که حضور طالبان در مذاکرات صلح دوحه، صرفا وقت‌کشی است و این گروه سعی بر آن دارد که با توافق با ایالات متحده، تا زمان خروج این نیروها از افغانستان منتظر مانده و سپس حملاتش برای تصرف قدرت از طریق شدت بخشیدن به جنگ و خشونت را آغاز کند.

طالبان با ماه‌ها وقت‌کشی در دوحه و تلاش برای جلوگیری از پیشرفت مذاکرات بین‌الافغانی، تا اعلام رسمی خروج بی‌قید و شرط نیروهای خارجی از افغانستان در اول می منتظر ماندند. با آغاز رسمی خروج نیروهای خارجی، به ناگهان حملات طالبان بر قلمرو تحت تصرف دولت افغانستان و عمدتا در شمال کشور آغاز شد.

حملات طالبان در شمال کشور، دقیقا در راستای استراتژی غلبه‌ی نظامی بر جمهوری اسلامی افغانستان و دستیابی به قدرت از طریق فشار نظامی صورت گرفته است. به لحاظ تاریخی، جنوب قلمرو اصلی ظهور، بازخیزش، نفوذ اجتماعی و سربازگیری طالبان بوده است. این گروه با آغاز حملات بر شمال کشور به دنبال دستیابی به اهدف استراتژیک زیر است.

یکم: حدود و وسعت جغرافیای تحت تصرف، یکی از اساسی‌ترین مؤلفه‌هاست که دو طرف جنگ در افغانستان همواره سعی کرده با استفاده از آن، قدرت، نفوذ و مشروعیتش را بر طرف مقابل برتر ثابت کند. بر اساس گزارش‌ها، در سال‌های اخیر نوعی از توازن جغرافیا میان حکومت افغانستان و طالبان برقرار بوده است. هرچند که طالبان و حکومت هرکدام مدعی داشتن کنترل بر درصدی بیشتری از قلمرو و اراضی کشور بوده اما گزارش‌های بی‌طرف، اکثرا مدعی تقسیم تقریبا مساویانه‌ی قلمرو میان دو طرف است.

در هنگامه‌ی خروج نیروهای خارجی از افغانستان، زمانی که به نظر می‌رسد آخرین و شدیدترین زورآزمایی‌ها میان طالبان و حکومت افغانستان برای تثبیت غلبه بر دیگری در جریان است، طالبان با راه‌اندازی حملاتی سهمگین بر عمدتا نواحی شمالی کشور و تصرف حدود ۸۰ ولسوالی، سعی می‌کنند شبهات در مورد برتری این گروه در تصرف اراضی بیشتر را برطرف کنند. تصرف بخش یا کل اراضی ۸۰ ولسوالی به صورت قابل توجهی، برتری طالبان در کنترل اراضی را تثبت می‌کند.

دوم: طالبان در طول دوره‌ی حاکمیت امارت اسلامی و سپس در جریان دو دهه‌ی گذشته، به عنوان گروه شورشی منسوب به جنوب شناخته می‌شده است. علاوه بر آن، در روایت رسمی، طالبان به عنوان گروهی معرفی می‌شده که اکثر جنگجویان، اکثر مطلق فرماندهان جنگی و سیاسی میانه و تمام رهبران درجه یک آن، پشتون‌تبار هستند.

گسترش جنگ در شمال با استفاده از به کارگیری از جنگجویان محلی، این امکان را به طالبان می‌دهد که خود را به عنوان یک گروه فراقومی و فراجغرافیایی معرفی کنند. اکنون شمال تقریبا به همان اندازه محل جولان و سربازگیری طالبان است که جنوب بوده است. چنین اتفاقی برای طالبان یک موفقیت استراتژیک است. این گروه تصور می‌کند با چنین موفقیتی، می‌تواند به طرف‌های دخیل در جنگ و صلح افغانستان بفهمانند که مشروعیت و جایگاه بیشتری برای «گروه غالب فراقومی و فراجغرافیایی» در افغانستان به رسمیت بشناسد.

سوم: در دو دهه‌ی گذشته طالبان با راه‌اندازی و گسترش یک شورش سرسختانه، موفق شدند قلمرو، اراضی و نیروهای پراکنده و بومی مقاومت در جنوب، جنوب‌غرب و شرق کشور را تصرف کنند. این گروه پس از تبدیل‌شدن به تنها نیروی مسلط و بی‌رقیب در جنوب، جنوب‌غرب و شرق، سعی کردند دامنه‌ی جنگ را آرام-آرام به سمت دیگر حوزه‌ی افغانستان گسترش دهند.

نیمه‌ی شمالی افغانستان به لحاظ تاریخی، به عنوان اصلی‌ترین حوزه‌ی مقاومت در برابر این گروه شناخته می‌شود. از بدو ظهور طالبان تا کنون، بزرگ‌ترین و سرسخت‌ترین فرماندهان ضد طالب که تا آخرین رمق‌ها و امکان‌ها به صورت سرسختانه در برابر این گروه جنگیدند و از کامل شدن روایت تسلط مطلق این گروه بر افغانستان در دوره‌ی امارت اسلامی جلوگیری کردند، متعلق به شمال افغانستان بودند. با شکل‌گیری ائتلاف بین‌المللی ضد تروریزم به رهبری امریکا و آغاز کارزار هوایی برای ساقط‌کردن امارت اسلامی، ائتلاف شمال موفق شد از دوردست‌ترین اراضی کشور در تخار، بلخ و سرپل، کارزار ساقط‌کردن زمینی تصرف طالبان را آغاز و تا کابل پیش‌روی کنند. به لحاظ نمادین، این ائتلاف شمال بود که کابل را مجددا تصرف کردند.

بنابراین، طالبان، حوزه‌ی مقاومت در نیمه‌ی شمالی افغانستان از کوتل خیرخانه در کابل تا بدخشان، بلخ و فاریاب را اصلی‌ترین مانع غلبه‌ی مجدد بر افغانستان می‌دانند. تحت فشار قرار دادن شمال و تصرف اراضی در این حوزه، به لحاظ روانی، جنگجویان طالبان را سرشار از حس قدرت و غلبه و نیروهای مقاومت را تهی از جسارت و اراده و برای مقاومت می‌کند.

کامل کردن روند دستیابی به اهداف استراتژیکی که به اختصار به آن اشاره شد، طالبان را از هر منظری، به یک نیروی غالب، فراقومی، فراجغرافیایی و بدون رقیب در جغرافیای افغانستان معرفی می‌کند.