«شبِ تاریک و بیمِ موج» (۳۰)؛ آینده‌ی غم‌انگیز تحصیل در حاکمیت طالبان

انجنیر سرور سروش همین چندی پیش از رشته‌ انجنیری جیولوجی و معدن دانشگاه پولی‌تخنیک کابل فارغ شد. اگر به گذشته‌ی غم‌انگیز و روزهای نداریِ او برگردیم، فراغت او کار بزرگی بوده است. برای کسی که علاوه بر سال‌های دانش‌آموزی، در سال‌های دانشجویی نیز روزهای سختی را سپری کرده است و با جیب خالی که گاهی کرایه‌ی موتر هم نداشته، فراغت شاهکاری به‌حساب می‌آيد.

وقتی که از محرومیت‌های دوران دانشگاه یاد می‌شود برای بسیاری از پسران و دختران هزاره سخنِ آشنا است. عموم دانشجویان هزاره با جیب خالی، با شکم گرسنه و با کفش‌های مندرس و پاره درس خوانده‌اند. موتر زرِه نداشته‌اند، باغ انار نداشته‌اند، زمین غصبی نداشته‌اند و حزب حاکم هم نداشته‌اند. با این حال اما راه دشواری را پیموده و از میان حذف و سانسور و تحقیرهای قومی سند فراغت گرفته‌اند.

از این میان اما یکی از شواهد عینی محرومیت در دوران دانشجویی انجنیر سرور سروش است. او می‌گوید گاهی از دشت برچی تا دانشگاه پولی‌تخنیک، فاصله‌ی حدود دو ساعت راه را پیاده می‌رفته است. بسیاری از روزها که در صنف می‌رسیده خسته و پر از خاک و بی‌حال بوده است. او می‌گوید: «گاهی کفش‌هایم پاره بود؛ اما به رویم  نمی‌آوردم. می‌گفتم حرفی ندارد. فارغ که شدم، وظیفه می‌گیرم و همه‌چیز را جبران می‌کنم.»

تنها مسأله‌ی  فقر نبود. سروش با فقر کنار آمده و درس‌هایش را خوب می‌خوانده است. تا آن‌جا که زمانی شامل خوابگاه شد و هم‌دوره‌ها و همصنفی‌هایش به او دسترسی پیدا کردند، بسیاری اوقات برای حل مشکلات شان پیش او می‌آمده‌اند. «بچه‌ها یا به اتاق من می‌آمدند یا یک جایی جمع می‌شدند و مرا می‌خواستند. من می‌رفتم و با هم سؤالات دشوارمان را حل می‌کردیم.»

او اما افزون بر فقر و نداری، از جهاتی قربانی جینوساید و نسل‌کشی هم شد. همان سالی که در دهمزنگ جنبش روشنایی مورد حمله قرار گرفت، سروش سال سوم دانشگاهش بود. او با همصنفی‌اش در تظاهرات اشتراک کرده و تا ساعات ۱۱ بجه در تظاهرات بوده است. از ساعت ۱۱ طرف خوابگاه می‌آید و نان را که می‌خورد خسته بوده و می‌خوابد. صنفی سروش اما هنوز در تظاهرات بوده است. می‌گوید: «خواب بودم. تازه خواب رفته بودم که همصنفی‌ام زنگ زد. بسیار با عجله و اضطراب پرسید که کجا استم. من گفتم در خوابگاهم. گفت در دهمزنگ انتحاری شده، خبرت را گرفتم.»

سروش می‌گوید همصنفی‌اش همین که می‌فهمد سروش در تظاهرات نبوده و زنده و سالم است، تلفن را قطع می‌کند. برادر بزرگ سروش اما در همان تظاهرات بوده و سروش از او خبر نداشته است. می‌گوید تازه تلفنِ همصنفی‌ام قطع شد که کاظم، یکی از مامازاده‌هایش از وزارت دفاع زنگ می‌زند. از سروش می‌پرسد که کجا است و سروش که جایش را می‌گوید کاظم می‌گوید که برادر او و برادر سروش هر دو در تظاهرات دهمزنگ بوده و هردو زخمی شده‌اند.

سروش می‌گوید: «خواب‌آلود بودم. همین که کاظم بی‌خبر گفت که حسین و ابراهیم زخمی شده است، نمی‌دانم دیگر چه شد. فورا خونِ بینی شدم. ماندم تا خون بینی‌ام ایستاد شد و بالاخره حرکت کردم طرف شفاخانه‌ فرانسوی‌ها.»

سروش پس از ساعاتی حسین و ابراهیم را پیدا می‌کند در حالی‌که هردو زخمی بوده‌اند. «بالاخره پیدایش کردم. ابراهیم برادرم از چندین جای زخمی شده بود.»

به هرصورتش اما زخم حسین و ابراهیم چندان عمیق و خطرناک نبوده است. پس از دو سه ماهی هردو تندرست می‌شوند و روی کار می‌آیند.

این حادثه اما بالای سروش تأثیر درازمدت گذاشته است. «آنان خوب شدند من اما تحت تأثیر قرار گرفتم. نه فقط به این خاطر که برادرم یا پسر مامایم زخمی شده بودند، بلکه نفس این حمله و کشته‌شدن هشتاد و چند جوان اکثرا دانشجو و دانش‌آموخته هزاره برایم بسیار غم‌انگیر و قابل تأسف بود.

پس از آن بود که من به‌جای آن‌که بروم و مشکلات هم‌قطاران و همصنفانم را حل کنم، دیگر به کلی از دانشگاه دست کشیدم. در آزمون آخر سال دانشگاه شرکت نکردم و یک سال عقب افتادم.»

سروش می‌گوید مسأله تنها فقر نبوده است. «بعضی از کسانی که به من مراجعه می‌کردند با موتر زره می‌آمدند. با موترهای شخصی می‌آمدند. هر هفته یک لباس تازه و غیرتکراری می‌پوشیدند. ما اما روزانه ۲۰ افغانی کرایه‌ موتر نداشتیم. با آن هم همان پسران از موترهای شخصی که پیاده می‌شدند سراغ امثال مرا می‌گرفتند که مشکلات ‌شان را حل کنم. ولی ما را با شکم گرسنه هم نگذاشتند که درس بخوانیم. بر عزیزان ما حمله کردند، جوانان ما را کشتند و ما را از همه‌چیز سرخورده و دل‌سرد کردند.»

تازه مشکلات اما به این جاها هم خلاصه نمی‌شود. سروش هرچند که سرخورده شد، دل‌سرد شد و یک سال تمام عقب افتاد، با آن هم اما به درس‌هایش ادامه داد و بالاخره امسال (تابستان ۱۴۰۱) از دانشگاه فارغ شد و جشن فراغت گرفت.

انجنیر سرور سروش در حال دفاع پایان‌نامه تحصیلی. عکس: ارسالی به روزنامه اطلاعات روز

به این گذشته‌ی پر از فقر و ناامنی که می‌بینیم، راهی را که سروش تا سرانجام آمده بود قهرمانانه و ستایش‌برانگیز بوده است. اگر هرکسی دشواری راه و همت بلند امثال سروش را انکار می‌کند کافی است نه تمام یک دوران تحصیلی که یک سمستر تحصیلی را از میان حذف و سانسور و نسل‌کشی و فقر و گرسنگی به سلامت عبور کند.

سروش که این همه راه را آمده بود، در پایان اما ناگهان می‌بیند که منزل از مسیر خطرناک‌تر بوده است: کابل سقوط کرد، سرنوشت مردم بدست طالبان افتادند و آینده‌ی تحصیل بسیار بیش از پیش غم‌انگیزتر شد. آن همه امیدی را که سروش به‌خاطر آن گرسنگی را تحمل کرده بود اکنون در پایان یک‌راست به ناامیدی تبدیل شده بود. تمام آن خیالاتی را که برای جبران روزهای بد گذشته‌اش در سر می‌پروراند، در مقابل فاجعه‌ی هولناک آینده و در مقایسه با روزهای بد و خطرناک حاکمیت طالبان سرابی بیش نبوده است. گرسنگی و نسل‌کشی و قتل و سانسور به میزان بسیار فاجعه‌بارتر از پیش ادامه پیدا کرد و سروش که به امید آینده‌ی بهتر درس خوانده بود بار دیگر مجددا ناامید شد. این‌طوری بود که او پس از فردای فراغتش لباس فراغت را خانه گذاشت و برای کارگری و کارهای شاقه راهی ایران شد.

اکنون این دانش‌آموخته‌ی محروم از همه‌چیز در یکی از کارخانه‌های ایران از صبح تا شب سرِ پا ایستاد است و روزانه ۱۲ ساعت کارگری می‌کند.

برای بسیاری از جوانانی که شب‌وروز می‌دویدند تا زودتر به مقصد برسند، طالب خانه‌خرابی بود. عده‌ای تفنگ‌ بدست درست در مقابل آینده‌ی جوانان ایستاد شدند و خانه و آینده‌ی آنان را نشانه گرفتند. بسیاری از جوانان از مسیر راه تغییرِ مسیر دادند. دست از تحصیل کشیدند و پا به فرار گذاشتند. آنانی هم که بالاخره با صدها مشکلات تازه به سرمنزل رسیده بودند، فرصتِ عیش نداشتند و مجددا به راه‌های پر افت‌وخیزتری مهاجر شدند. اکنون در حاکمیت طالبان بسیاری از جوانان تحصیل‌کرده، مانند سروش، بی‌خانه و بی‌روزگار و مهاجر و مزدور شده‌اند. طالبان هیچ آینده‌ی روشن و هیچ شغل و کاری برای جوانان دانش‌آموخته نگذاشته‌اند. هرچه بود را در قبضه گرفته‌اند و حتا بسیاری از جوانان مثلا دختران دانش‌آموز را به اجبار از تحصیل محروم کرده‌اند. بعضی از رشته‌های تحصیلی مثلا رشته‌ موسیقی را نیز از دانشگاه‌ها حذف و دانشجویان آن رشته را بی‌سرنوشت کرده‌اند.