اطلاعات روز

در گرداب اعتیاد

حتا در خیال محمدجان نوجوان هم نمی‌گذشت که راهی ایران شود. فقط صدایش کمی مردانه شده بود اما استخوان‌هایش خام و بازوهایش ناتوان بود. از این رو، تاب کار در سنگ‌بری را نداشت. در خیالش می‌گذشت که تحصیلات خود را ادامه دهد. گاهی می‌گفت می‌خواهد انجنیری بخواند. صنف نهم را که به پایان رساند، زمستان هم از راه رسید. چند جوان قریه کمر را بستند که برای کارگری به ایران بروند. پدر محمدجان هم ناگهان تصمیم گرفت با این پنج جوان همراه شود. البته تصمیم‌اش زیاد هم ناگهانی نبود. دو سال بود که هر بار موتر سراچه‌ قربان را می‌دید با خود می‌گفت: «خیر باشد. تا یک یا دو سال دیگر اگر من موتر خوب‌تر از موتر تو نگیرم، سر قادر خط بطلان بکش.» گرچه ‌«خط بطلان بکش»، تکیه‌کلام قادر در اوج فره‌هایش بود اما رفته‌رفته با خود و با دیگران سوگند یاد می‌کرد که موترِ بهتر از موتر قربان می‌خرد. به‌ویژه وقتی می‌دید که پسر قربان پشت فرمان موتر نشسته است، از حسادت بیشتر رنج می‌برد و در دل سوگند خود را تکرار می‌کرد. همین شد که تصمیم قاطعانه گرفته و کمر را بست تا برای تهیه بهای یک موتر راه کارگری در سنگ‌بری ایران را در پیش گیرد. فقط کمر خود را نه بلکه کمر محمدجان را هم بست. بستن کمر محمدجان ناگهانی بود،‌ هم برای خودش و هم برای پسر خام و نوجوانش.

محمدجان از این‌که قرار شد برای کارگری به ایران برود کمی تکان خورد اما خیلی زود هوای ملک آباد ایران دلش را گرم کرد. با خود فکر کرد که دو سال یا سه سال بعد که از ایران به قریه برگردد چه جوان خوش‌ قدوقیافه و عطرآگین خواهد بود. این فکر در شب و روزهای آماده شدن سفر کامش را شیرین می‌کرد و لبخند غرورآمیز بر لبانش می‌نشاند. پاک از یاد برد که گاهی خیال انجنیر شدن را در سر می‌پروراند. بالاخره با پدر و جوانان قریه همراه شد و بعد از بیست‌وچهار روز از راه قاچاقی به ایران رسیدند. دشواری‌های زیادی را در این سفر قاچاقی تجربه کرد. بارها شنیده‌ایم که در این راه پرخطر امکان دارد مرزبانان ایران به مسافران شلیک کنند. چند سال پیش، موقع عبور از همین مرز گلوله به پشت سهراب اصابت کرده و او در جا جان داده بود. همراهانش پیکر بی‌جان او را در کویر غربت دفن و به راه خود ادامه داده بودند. و نیز بارها شنیده‌ایم که پیاده‌روی چند شبانه‌روزی در گرمای سوزان تابستان یا سرمای سوزان زمستان یکی از دشواری‌های دیگر این راه است.

گرچه محمدجان توانست با دست و پا و چشم و گوش سالم به ایران برسد اما به‌خاطر ناتوانی بدنی نتوانست در سنگ‌بری کار کند. پدرش او را پیش دوست خود در یک کشتارگاه مرغ برد. دوست پدرش میکانیزم کار در کشتارگاه را برای محمدجان توضیح داد و گفت: «این چهار نفر را که می‌بینی وظیفه دارند قفس‌های مرغ را از موتر پایین کنند. در هر قفس هشت مرغ‌اند. این کار راحت است اما فکر نکنم برای تو مناسب باشد، به‌خاطری که در بیرون هوا سرد است و خیلی وقت‌ها برف می‌بارد. آن نفرها را که می‌بینی مرغ‌ها را از پاهای‌شان به چنگگ‌های دستگاه می‌اندازند. آن‌کار هم برای تو مناسب نیست. این‌جا هم زیر برف و در سرما استی.» محمدجان که به‌دنبال دوست پدر خود پا به درون کشتارگاه گذاشت، بوی تلخِ آزاردهنده حالش را به‌هم زد. با خود فکر کرد که کار در بیرون کشتارگاه مناسب‌تر است.

دوست پدرش، دوباره زبان باز کرد و گفت: «این شش نفر چاقو به دست را که می‌بینی موظف‌اند تا مرغ‌ها را که دستگاه یکی پی دیگر پیش‌شان می‌رساند، گردن بزنند. در این‌جا باید خیلی مواظب باشی که دست خود را نزنی. باید با سرعت گردن مرغ‌ها را ببری. اگر غافل شوی در یک چشم به‌هم‌زدن، انگشت خود را قطع می‌کنی.» محمدجان از کار گردن‌زنی مرغ‌ها ترسید. دستگاه می‌چرخید و مرغ‌های حلال‌شده را از درون آب جوش عبور می‌داد. از آن‌طرف، مرغ‌ها بدون حتا یک دانه پَر پیش پنج کارگر دیگری می‌رسیدند و آنان با سرعت شکم مرغ‌ها را می‌دریدند و دل و روده و جگر و سندان و… را درآورده در جوی آب می‌انداختند. محمدجان از این کار هم ترسید، چون با چاقو انجام می‌شد و سرعت عمل بالا نیاز داشت. کارهای بعدی تا مرحله بسته‌بندی و بارزنی هم مهارت‌ها و سرعت عمل ویژه می‌طلبید که محمدجان در خود نمی‌دید.

معرفی میکانیزم کار کشتارگاه که به پایان رسید، محمدجان رو به دوست پدر خود کرد و گفت: «من در بیرون کشتارگاه در بخش بارگیری کار می‌کنم. پایین آوردن قفسه‌های مرغ از موتر، راحت است.» دوست پدرش گفت: «هر طور میل داری اما مواظب باش که بیرون خیلی سرد است.» جمله‌ی آخر را که گفت، نگاهی به ساعت انداخت و ادامه داد: «تا فردا ساعت شش شام خوب استراحت کن تا شب دیگر برای کار آماده باشی. کار در این‌جا طوری تنظیم شده که شب تا صبح بدون وقفه باید کار کنیم و روزانه استراحت.»

فردا که شام شد، محمدجان دید که همه‌ی کارگران لباس کار پوشیده و سوی سالن غذاخوری می‌دوند. او هم فورا خود را لب دسترخوان رساند و مثل بقیه باشتاب غذا خورد. به‌دنبال کارگران بارگیر همین‌ که پا از دروازه‌ی کشتارگاه به بیرون گذاشت، اولین موتر حامل مرغ‌ها رسیده بود. محمدجان با دوستان نو خود دست به‌کار شد. هوای زمستان بر گونه‌های محمدجان نیشتر می‌زد. او فقط در فاصله‌ی بارگیری از یک موتر تا آماده شدن موتر بعدی فرصت داشت که نفس راحت کند. ساعت هفت صبح که بار آخرین موتر را پایین کردند، محمدجان خسته و کفته به اتاق خود رفت و خوابید. دوست پدرش هرچه صدا زد که محمدجان صبحانه بخورد اما او از فرط خستگی حتا نای جواب گفتن را در خود ندید و به خواب رفت.

آفتاب که غروب کرد دوباره کارگران با لباس کار با شتاب غذا خوردند و هرکس به‌کار محوله مشغول شدند. شب‌ها و روزها این‌طوری می‌گذشت و محمدجان بعد از مدتی احساس کرد که حافظه‌اش کاملا پاک شده و غیر از جریان کلافه‌کننده‌ی شب و روز کشتارگاه چیزی به یاد ندارد. گرچه به دشواری با بوی متعفن کشتارگاه عادت کرد اما خستگی و سردی اوقاتش را تلخ کرده بود. در دل می‌گفت چه بد کرد که به ایران آمد. گاهی پدر خود را نفرین می‌کرد که چطور در حق او این ظلم را روا داشته است. پدرش اما بیشتر در فکر آخر ماه بود تا دست‌مزد محمدجان را بگیرد.

در حالی‌که محمدجان از سرما و خستگی به ستوه آمده بود اما می‌دید که رفقایش نه از سرما به می‌لرزند و نه از خستگی ناله می‌کنند. محمدجان یک‌ ماه و نیم این خستگی مفرط و سرماخوری را به پای کوچک بودن و عادت نداشتن خود به‌کار می‌گذاشت. در این مدت بیشتر با باقر صمیمی شده بود. بالاخره روزی از باقر پرسید که راز تاب‌آوری او در برابر سرمای زمستان و خستگی این کار شاقه چیست. باقر بدون دودلی راز خود را فاش کرد. محمدجان شگفت‌زده پرسید: «تریاک؟!» و وحشت‌زده به دوست خود نگاه طولانی انداخت و در فکر فرو رفت. در دل گفت: «نه، هرگز تریاک استفاده نمی‌کنم!» نام تریاک رعشه بر دلش انداخته بود و به سرنوشت تلخ خود فکر کرد.

یک هفته که گذشت، محمدجان دوباره از باقر درباره‌ی استفاده از این کیمیای خستگی‌زدا و ضد سرما پرسید. باقر در کمال بی‌باکی گفت: «بعضی‌ها یک ذره از آن را زیر دندان می‌گذارند و بعضی‌ها دود می‌کنند. من فقط آخرهای هفته دود می‌کنم.» محمدجان بازهم به فکر آشفته فرورفت و چیزی نگفت. یک هفته‌ی دیگر هم گذشت و او با خود درباره‌ی استفاده از این ماده‌ی بدنام اما مفید بسیار کلنجار رفت. یک شب که برف و کولاک و خستگی امان محمدجان را بریده بود، به باقر نزدیک شد و یک ذره تریاک خواست. باقر نه تنها خودداری نکرد بلکه او را در گرفتن این تصمیم تشویق و تحسین کرد و گفت: «یادت باشد که بالای تریاک آب نخوری.» محمد گفت چشم و تریاک را زیر زبان گذاشت. یک ساعت که گذشت تن او نرم و حالش خوش شد. از این‌که خستگی و سرما از تنش فرار کرده بود، تعجب کرد و شروع کرد به آوازخوانی.

محمدجان در گرداب ناشناخته اما افسونگر اعتیاد افتاد. از آن پس، نه تنها از خستگی و سرما ناله نکرد بلکه روزبه‌روز قبراغ‌تر و قوی‌تر شد. از این‌خاطر بارها از باقر سپاس‌گزاری کرد. روزها، هفته‌ها و ماه‌ها می‌گذشت و محمدجان هم بزرگ‌تر و خوش‌ قدوقامت‌تر می‌شد. دو سال که گذشت، دست‌مزدهای او و پدرش به میلیون‌ها تومان رسید. زمستان سوم سفر به ایران به پایان می‌رسید که با پدر راهی افغانستان شدند و با پول و هدایای خوب به خانه بازگشتند. یک هفته از رسیدن‌شان به قریه نگذشته بود که قادر پاچه بالا زد و از موترفروشی‌های غزنی با یک موتر سراچه‌ نو به خانه برگشت.

محمدجان دیگر آن کودکی نبود که با پسران قریه دوباره به مکتب برود بلکه هوای ازدواج به سرش زده بود. یک روز که مادرش کنار تنور نشسته بود و نان به می‌پخت، تصمیم ازدواج را با کم‌رویی با او در میان گذاشت. چهره‌ی مادرش از شوق مثل غنچه‌ی گل باز شد و غرور مادری سراپایش را فراگرفت. به قد و بالای پسر نگاه مهرورزانه انداخت و صدها خیال شیرین را از دل گذراند. همان روز این تصمیم خجسته را با قادر در میان گذاشت. با شنیدن این خبر، ابروهای قادر از هم باز شد و لبخند پدرانه سیمایش را گلگون کرد. قادر کمی درنگ کرد و گفت: «شریفه، دختر خواهرزاده‌ام خیلی خانم است.» و به چشم‌های همسر نگاه عاشقانه دوخت. «خیلی خانم است» را در سفر اخیر خود به ایران یاد گرفته بود.

معلوم نیست که محمدجان کسی را زیر نظر داشت یا نه اما همین‌ که مادرش شریفه را پیشنهاد کرد، ناخواسته قیافه‌ی دامادیی که به خود گرفته بود را هم خودش و هم مادرش متوجه شدند. محمدجان از گرفتن این قیافه شرمید و صورتش سرخ شد اما مادرش شریفه را با لباس عروسی در برابر خود دید. چند روز که گذشت قادر با مادر محمدجان به خواستگاری شریفه رفتند و با دل شاد برگشتند. یک ماه بعد مراسم شیرینی‌خوری برگزار شد. شش ماه بعد که برگ‌های درختان رو به زردی می‌رفت، محمدجان داماد شد. در این شش ماه گه‌گاهی از خانه بیرون زده، در کوه و کمر کله را گرم و با لب خندان به خانه می‌آمد. کسی در خانه و قریه شک نکرد که او دود می‌کند.

اولین دانه‌های برف زمستان بر زمین می‌نشست که محمدجان برای بیرون کشیدن خود از زیر بار قرض دوباره راهی ایران شد. عروسی را به فرمان پدر با هزینه‌ی گزاف برگزار کرده بود تا پیش رقبا کم نیایند. محمدجان که پا به ایران گذاشت یک‌راست در کشتارگاه مرغ رفت و مشغول کار شد. دو سال با تمام توان کار کرد و خستگی را با تریاک از روان و تن می‌تکاند. وقتی بدهکاری‌ها را پرداخت کرد، به خانه بازگشت اما خلق و خویش دگرگون شده بود. گاهی از دختر خود که در غیابش زاده شده بود، متنفر می‌شد. از این احساس وحشت سنگینی بر دلش می‌نشست. شریفه هم متوجه این احساس او شده بود. در حالی‌که چیزی بر زبان نمی‌آورد اما روزبه‌روز پریشان‌تر می‌شد. با آن هم محمدجان را دوست داشت و وفادارنه به او عشق می‌ورزید.

روزی از روزها شریفه کنار زنان و دختران بر لب جوی مصروف ظرف‌شویی بود که متوجه‌ی لبخندهای تمسخرآمیز و قصه‌های گنگ اما طعنه‌آلود دو دختر شد. ناگهان برافروخته شد و با آنان در افتاد. دختران که پرده‌ی آبروداری و نزاکت را کاملا دریده دید، با زبان زهرآگین به جان شریفه افتادند و شخصیت‌اش را به خاک یکسان کردند. زبان شریفه لال و کاسه‌ی چشم‌هایش پر از اشک و خون شد. حتا تصور نکرده بود که این قدر پامال شود. از جا برخاست و هیچ نفهمید چگونه به خانه رسید. تا غروب که محمدجان به خانه آمد، شریفه از فرط گریستن به مرز دیوانگی رسید.

محمدجان که دروازه را باز کرد دید که شریفه در حالی‌که دختر خود را در آغوش گرفته هق‌هق می‌کند. شریفه به حال خود می‌گریست و دخترش به حال مادر. محمدجان که خسته و بی‌حوصله بود از کوره در رفت و بدون هیچ گپی شریفه را زیر مشت‌ولگد گرفت. چیغ‌های سوزناک دخترش به گوش پدر و مادر محمدجان رسید و هردو وحشت‌زده از دروازه وارد شدند. قادر، محمدجان و عروس خود را نصیحت پدرانه کرد و هردو را تا جایی آرام نمود. پیش از این‌که قادر دلیل این ماجرای آبروریزانه را بپرسد، شریفه در میان گریه و ناله گفت: «ماما، مرا تباه کردی! اگر از معتاد بودن محمدجان خبر داشتی، در این شام غریبی دعا می‌کنم خدا از تو نگذرد.» قادر لحظه‌ای هاج و واج ماند و با بهت و وحشت پرسید: «چه گفتی؟! معتاد؟ دهان خود را از خیر باز کن.» شریفه دیگر چیزی نگفت و در گوشه‌ی چادر خود فقط اشک ریخت.

قادر به زاری افتاد و از پسر خود پرسید حقیقت را بگوید. محمدجان که دنیا دور سرش می‌چرخید، زبان به شکایت گشود و گفت: «مرا از مکتب محروم کردی که موتر بخری؟ بر من ظلم کردی که پیش قربان کم نیاری؟ آری من معتادم. من معتاد شدم چون بدون این زهر مار در آن سرمای لعنتی نمی‌توانستم تاب بیاورم. بدون آن از خستگی می‌مردم. حالا فهمیدی؟» دست‌وپای قادر سست و زبانش لال شد. با حال نزار به‌دنبال همسر خود از اتاق بیرون شد. ذهنش از کار افتاده بود و پیش چشم خود جز تباهی چیزی نمی‌دید. همسرش هم آه می‌کشید و می‌گریست.

خبر اعتیاد محمدجان در یک شب و روز در سراسر قریه دهان‌به‌دهان شد. بعضی‌ها تأسف خوردند. بعضی‌ها زبان به ملامت قادر باز کردند و بعضی‌ها خوشحال شدند. از آن پس، محمدجان نتوانست به چشم کسی، حتا به چشم کودک قریه، نگاه بدوزد. روزبه‌روز از چشم مردم افتاد و خوار و ذلیل شد. ماجرا به این‌جا پایان نیافت بلکه پدر و مادر و برادرانش نیر او را از خود راندند. تنها کسی که دلش برای محمدجان می‌تپید، شریفه بود. پدر و مادر محمدجان حتا دسترخوان او را جدا کردند و هر بار با او روبه‌رو می‌شدند، رو برمی‌گرداندند. برادرانش حتا اجازه نمی‌دادند بر موترسیکلتی که با پول خودش خریده شده بود، سوار شود.

فضای خانه و قریه بر محمدجان تنگ و تنگ‌تر شد. بالاخره او به کابل رفت اما چهار ماه از رفتنش نگذشته بود که پسرش زاده شد. محمدجان به زیر پل سوخته پناه برد اما همسر و دو فرزند بی‌پناهش در قریه ماندند. بعد از مدتی، پدر شریفه دختر و دو فرزندش را به خانه‌ی خود برد. محمدجان در گرداب اعتیاد، حساب شب و روز و سال و ماه و زندگی را گم کرد و تمام دست‌وپا زدنش وقف یافتن مواد مخدر شد. گاهی‌ که اندکی دل‌ودماغش به‌کار می‌افتاد،‌ می‌خواست به زندگی خود پایان دهد اما ذهن و روانش به قدری ناتوان و آشفته شده بود که حتا نمی‌توانست تصمیم به خودکشی بگیرد. محمدجان در قمار زندگی همه چیز را باخت، به جز هوس یک دود دیگر را.