هزارههای افغانستان به علل و دلایل متعدد تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی هرگز در موقعیتی نبودهاند که خواستههای خود را از طریق زور و ارعاب و خشونت بدست بیاورند. به همین دلیل، هزارهها پیوسته راههای دیگری برای رسیدن به مطالبات اجتماعی خود جستهاند. به بیانی دیگر، اگر کسی آزمونی اجتماعی طرح کند و در این آزمون بخواهد بداند که تلاشهای بدون خشونت گروههای اجتماعی در افغانستان به کجا میرسند، میتواند سرگذشت هزارههای افغانستان را بهعنوان یک آزمون «انجامشده» مطالعه کند.
تردیدی نیست که هزارهها دایما با گونهها و لایههای مختلف تبعیض روبهرو بودهاند و از نظر مذهبی و اتنیکی هدف سرکوب و بدرفتاری مداوم قرار گرفتهاند؛ اما با وجود این تبعیضها، بدرفتاریها و سرکوبها از خود سرسختی نشان دادهاند و در مجالهای اندکی که یافتهاند قامت راست کرده و مسیر رشد را پیمودهاند. این «رشد» برای شهروندان دیگر افغانستان هرگز زیانبار یا تهدیدکننده نبوده است. دو عرصهی برجستهی این رشد -که ضرری برای هیچکسی نداشته- آموزش و ورزش بوده است.
آموزش عرصهی رشد فکری یک کشور است و ورزش میدان سلامت فیزیکی شهروندان. همان عقل سلیم و بدن سالم. هزارهها (مخصوصا در سهدههی گذشته) در این دو حوزه کوشش بسیار کردند و ظرفیت رشد قابل توجهی از خود نشان دادند.
حال سؤال این است: اگر هزارههای افغانستان از نظر آموزشی و ورزشی رشد کنند، آیا این مردم از دیگران خواهند خواست که افغانستان را ترک کنند؟ آیا اگر هزارهها در حوزهی عقل سلیم و بدن سالم بدرخشند، مردمان دیگر افغانستان را از خانه و ملکشان کوچ خواهند داد؟ آیا اگر هزارهها از نظر فکری و بدنی دستآوردهای روشن و مهمی داشته باشند، مسیر رشد اقوام دیگر افغانستان را مسدود خواهند کرد؟ آیا هزارهی روشن و هزارهی تندرست سبب انحطاط و نابسامانی در زندگی شهروندان دیگر افغانستان خواهند شد؟
پاسخ این سؤالها (و سؤالهای مشابهشان) منفی است. رشد هزارهها -با وجود تمام تبعیضها و سرکوبها- اگر چیزی را نشان بدهد، آن چیز این است: مردمی که ناامید نشوند و با کمترین امکانات و در سختترین تنگناها برای بهبود وضعیت فکری و جسمی خود تلاش کنند، کامیاب میشوند.
تاریخ هزارهها پر از شکست و ناکامی و حرمان است. اما رگههای ثابت و روشنی از سرسختی، رشد و امیدواری نیز دارد. تاریخ افغانستان پر از شکست و ناکامی و حرمان است؛ و دقیقا به همین خاطر، افغانستان به تجربهی هزارگی از سرسختی و رشد و امیدواری نیاز دارد. طالبانیسم و داعشیسم و انواع دیگر بنیادگرایی مظاهر شکست افغانستان هستند. رشد صلحآمیز هزارهها (در مجالهای کوچک و تنگ این سرزمین) مظاهر روشنی و امید به آیندهی افغانستان هستند. افغانستان به این تجربهی کامیاب و امیدوارکننده نیاز دارد. حمله بر مراکز آموزشی و ورزشی هزارهها فقط ستم بر هزارهها نیست؛ حمله بر آیندهی افغانستان است. حمله بر هزارهها حمله بر یک تجربهی کامیاب از تلاشهای صلحآمیز برای رشد درازمدت در این ملک است.
در زمان حکومت جمهوریت نیز این پندار غلط و خطرناک وجود داشت که هرکس هزارهها را سرکوب کند، کار درستی میکند. این پنداشت حتا در میان مقامهای حکومتی وجود داشت و حتا گاهی بهصورت عریان بیان میشد. در آن زمان افرادِ دلگیر از رشد هزارهها راه میانهیی یافته بودند: نمیگفتند هزارهها باید سرکوب شوند؛ فقط در برابر سرکوب هزارهها واکنش محکمی نشان نمیدادند. به زبان حال میگفتند «ما دوست نداریم مردم هزاره به خاک و خون کشانده شوند؛ اما اگر کسان دیگری این کار را میکنند، لابد منطق و توجیهی دارند که این کار را میکنند». این رویکرد از نظر اخلاقی برای خودشان کافی بود. میگفتند ما هزارهها را نمیکشیم؛ دیگران که میکشند، ما ناراحت میشویم اما تقصیر ما نیست. در عمل، این رویکرد (رویکرد روگرداندن و بر کرانهی اخلاقی «مقصر ما نیستیم» نشستن) سبب میشد که هرگز کسی برای محافظت از هزارهها و نهادهای آموزشی و ورزشیشان کار مؤثر و درخوری نکند. نتیجهاش فقط ستم بر هزارهها نبود؛ ستم بر کل آیندهی افغانستان بود. مثل این بود که شهروندان یک کشور در برابر چشم خود ببینند که یک تجربهی کامیاب رشد مدنی و صلحآمیز نابود میشود اما احساس نکنند که نابود شدن این تجربه آیندهی کل کشور را تیره و تار خواهد کرد.
امروز نیز همین ماجرا جریان دارد، البته با ابعاد ویرانگرتر. طالبان ویران شدن تجربهی هزارگی رشد در افغانستان را تماشا میکنند و گمان میکنند که چیز خوبی در حال اتفاق افتادن است.