اساس همیشه مهم است. کاری که اساسش درست نباشد، سرانجام نخواهد داشت. حالا توجه کنید به چند نکتهی اساسی:
– فرض کنید یک فروند خر دارید که هر روز مکلف است شما را به بازار ببرد. شما سودا بخرید و دوباره سودای خود را سر خر بار کنید، به خانه برگردید. در مقابل اینهمه مکلفیت خر، شما مکلفید ایشان را تغذیه کنید و جای امن برایش مهیا نمایید. نه نه، لطفاً به اینکه گفتم سودای خود را سر خر بار کنید، گیر ندهید. این جمله میتواند معانی متفاوتی داشته باشد. یکی از معانی میتواند این باشد: مثلاً شما پلان دارید چند کتابخانه را در شهر آتش بزنید. از این میترسید که گرفتار شوید و مورد بازپرس قرار بگیرید. یک دفعه اگر این فکر خودتان باشد و هزینه و عاید این کار را نزد خود محاسبه کرده باشید، معلوم است که آدم منافقی هستید. آخر دشمنی با کتابخانه چه چیزی جز منافقت را ثابت میکند؟ اما اگر معلوم شود که شما برای این کار از طرف کسی پول دریافت خواهید کرد، یعنی شما دشمنی با کتاب و کتابخانه ندارید؛ اما به خاطر پولی که به شما پیشنهاد میشود، حاضر میشوید این کار را بکنید، در این صورت، همان آقایی که حاضر است شما را در بدل آتشزدن چند کتابخانه پول بدهد، سودایش را روی خری به اسم شما بار کرده است. این واضح است. نیاز به احضار و استجواب و استدلال هم ندارد.
– شما یک تقویم دارید و دوست دارید آن را جنتری صدا کنید! در جنتری شما، یک روز به نام روز جهانی آدمشدن آمده. حیران میمانید که روز جهانی آدمشدن یعنی چه؟ هرچه فکر میکنید، به نتیجهای نمیرسید. این مسئله در ذهن شما باقی میماند. شب تلویزیون را روشن میکنید که خبرها را ببینید و بشنوید. چند خبر از انتحار، انفجار، جنگ، قتل و خون میشنوید. تلفات جانی این چند خبر، سرجمع به 50 نفر میرسد و زخمیهایش به بیشتر از 100 نفر. خبر بعدی تصاویری را نشان میدهد که در آن یک وزیر در حالی که کف از دهنش باد میشود، خطاب به ملت میگوید: ملت غیور افغانستان! شما شایستهی آن هستید که باورهای خانوادگی ما را قبول کنید! حالا دلتان که با رضایت قبول میکنید یا به زور سرتان بقبولانیم. اینکه باورهای خانوادگی وزیر محترم چیست، موضوع بحث ما نیست. در همینحال، خبر بعدی حکایت از توقیف چند ژورنالیست و خبرنگار دارد که خلاف باورهای خانوادگی جناب وزیر نوشته یا سخن گفتهاند. همین چند خبر کافی نیست که شما منطق روز جهانی آدمشدن را بفهمید؟ اگر به نظرتان کافی نیست، من باید در مورد شما تشویش کنم.
– در مورد شما زیاد گفتم، بگذارید کمی خودم را فرض کنم. فرض کنید من یک شرکت دارم. رییس شرکت شدهام. به کارمندانم دستور میدهم که بروند و دزدی کنند! شیشههای خانههای مردم را بشکنند! بچهها و دخترکهای مکتبی را لت کنند! به نظر شما، من رییس خوبی هستم؟ کارمندانم چطور؟ فکر میکنید کارمندان چهقدر عقل و منطق باید داشته باشند تا دستورات مرا اجرا کنند؟ آیا اگر بنده را در کوچه ببینید، سوراخ سمبه نمیکنید؟ اگر احیاناً من قدرت داشته باشم، آیا حق دارم هر کسی که علیه من سخن گفت را از سوراخ سوزن بگذرانم؟
– نکته زیاد شد! چهقدر نکتهافشانی کنم تا شما خود نکته را بگیرید؟!