استقلال کافی نیست

درس‌هایی از تاریخ معاصر ما (قسمت اول)

اتاق خبر

غفار صفا

استقلال واقعی صرفا عدم وجود دولت پوشالی یا سلطه‌ی خارجی نیست، بلکه به معنای وجود صلح، برابری و عدالت اجتماعی برای همه است.

از دوستانم نجاتم دهید!

در نوامبر ۱۸۷۸، نشریه «پنچ»کاریکاتوری منتشر کرد که در آن امیر شیرعلی‌خان، میان شیر بریتانیا و خرس روسیه گرفتار شده بود، با این جمله‌ی طنزآمیز که «از دوستانم نجاتم دهید». این تصویر، در نگاه اول روایتی است از بحران سیاست خارجی افغانستان در آستانه‌ی جنگ دوم افغان-انگلیس، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، تصویری آغازین از تقدیر ژئوپولیتیکی افغانستان است: سرزمینی که به‌جای داشتن قدرت انتخاب، مجبور به نجات از خیرخواهیِ مرگ‌بار قدرت‌ها می‌شود.

از زمان عبدالرحمان تا پایان جنگ سرد، این تصویر بارها در فرم‌های مختلف تکرار شده است: عبدالرحمان خود را «امیر آهنین» ساخت تا در چنگ شیر انگلیس باقی بماند، به امید دوری از خرس روس؛ امان‌الله در میان چرخ‌دنده‌های استقلال و وابستگی فنا شد، چون از نمادها عبور کرد اما نهاد نساخت؛ در دوران داوودخان و جمهوری دموکراتیک خلق، بار دیگر افغانستان میان دو خرس و شیر تازه -شوروی و امریکا- گرفتار شد، این بار با تانک و کودتا. حتا تا امروز، تضاد میان حضور خارجی و استقلال داخلی همچنان پابرجا است. تصویر امیر شیرعلی، همچنان در آیینه‌ی تاریخ افغانستان تکرار می‌شود- گاهی با لباس اروپایی، گاهی با یونیفورم سرخ، اما همیشه با همان نگاه گمشده: «از دوستانم نجاتم دهید».

شهروندان افغانستان، به‌ویژه آنانی که با حافظه‌ی تاریخی و واقعیت‌های جغرافیای سیاسی کشور خو گرفته‌اند، هنوز هم گاهی در توصیف موقعیت افغانستان می‌گویند: «ما میان خرس و شیر گیر مانده‌ایم.» این جمله، تمثیلی تلخ اما گویایی‌ است که در آغاز قرن نوزدهم شکل گرفت؛ زمانی که امپراتوری تزاری روسیه از شمال و قدرت استعماری بریتانیا از جنوب، کشور را به میدان رقابت و کشمکش‌های نیابتی بدل کردند. این نگاه، در بطن خود نه‌تنها احساس تهدید مداوم، بلکه نوعی تقدیرگرایی جغرافیایی را نیز منعکس می‌کند که گویا افغانستان، خواه‌ناخواه، باید میان قدرت‌های متخاصم یکی را برگزیند یا قربانی هر دو شود.  

این تصویر، گرچه از دل قرن نوزدهم می‌آید، همچنان در حافظه‌ی سیاسی ما زنده است؛ اما امروزه نقشه‌ی بازی دگرگون شده است. بازیگران نوپدید، منافع متکثر و ابزارهای پیچیده‌تری وارد میدان شده‌اند. در قرن بیست‌ویکم، دیگر فقط شیر و خرس نیستند؛ بلکه قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، از چین و ایران تا ایالات متحده، پاکستان، ترکیه و قطر، همگی بخشی از بازی ‌اند و افغانستان ناگزیر است از تقابل صرف به‌سوی تعامل هوشمندانه حرکت کند.

امروز، پرسش کلیدی دیگر این نیست که در کجای نقشه‌ی قدرت ایستاده‌ایم، بلکه این است که آیا تعریف ما از استقلال، هنوز همان تعریفی است که در قرن نوزدهم شکل گرفته بود؟

برای پاسخ به این پرسش، نیاز است نگاهی دوباره به مفهوم استقلال در جهان امروز بیفکنیم. این‌که مفاهیم و نظریه‌ها مخصوصا در علوم سیاسی پیوسته در بستر تحولات تاریخی دچار دگرگونی می‌شوند. اگر این امر را در تعریف استقلال در نظر نگیریم، هم دچار سردرگمی در تعامل با جهان خواهیم بود و هم غافل از رابطه‌ی بسیار پیچیده و متقابل استقلال و توسعه‌ی اجتماعی.

در عصر جهانی شدن، استقلال دیگر به معنای جدایی و خودبسندگی مطلق نیست، بلکه به معنای توانایی مدیریت روابط متقابل و ایجاد تعادل بین منافع داخلی و جهانی است.

به این معنا که در عصر جهانی شدن، مفهوم استقلال به شکل بنیادین دگرگون شده است. جهانی شدن با گسترش فناوری‌های ارتباطی، تجارت بین‌المللی و هم‌پیوندی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بین‌ کشورها، مرزهای سنتی استقلال ملی را به چالش کشیده است.

در بعد اقتصادی، کشورها دیگر نمی‌توانند تنها به اقتصاد داخلی خود متکی باشند چون به زنجیره‌هایی از تأمین جهانی وابسته‎اند. استقلال اقتصادی در بسیاری از موارد به معنای توانایی مدیریت وابستگی‌های متقابل شده است. در بعد سیاسی، استقلال به معنای توانایی تصمیم‌گیری مستقل از فشارهای خارجی بوده است. اما در عصر جهانی شدن، فشارهای سازمان‌های بین‌المللی، قراردادها و هنجارهای جهانی بر تصمیم‌گیری‌های داخلی کشورها تأثیرگذار شده است. در بعد فرهنگی، جهانی شدن فرهنگی منجر به تداخل و تلفیق فرهنگ‌ها شده و استقلال فرهنگی را به چالش کشیده است. فرهنگ‌های محلی در برابر تأثیرات فرهنگ‌های جهانی مقاومت می‌کنند، اما در عین حال از آن‌ها تأثیر می‌پذیرند. در بعد امنیتی، مفاهیمی چون امنیت جمعی و همکاری‌های چندجانبه باعث شده‌اند که استقلال امنیتی کشورها به همکاری و هماهنگی با دیگر کشورها وابسته باشد. مثلا مبارزه با تروریسم، تغییرات اقلیمی یا بیماری‌های همه‌گیر، نیازمند همکاری جهانی است. در بعد هویتی، جهانی شدن هویت‌های محلی و ملی را در معرض تغییر قرار داده و افراد با هویت‌های چند لایه روبه‌رو هستند. استقلال هویتی به‌جای انزوا، بر تعامل سازنده با دیگر فرهنگ‌ها استوار است.

در این میان دیدگا‌ه‌های انتونی گیدنز، جامعه‌شناس برجسته‌ی بریتانیایی نیز با طرح پی‌آمدهای مدرنیته و راه سوم، قابل تأمل است. از نظر او، جهانی شدن باعث باز تعریف مفهوم سنتی استقلال شده است، زیرا دولت-ملت‌ها دیگر نمی‌توانند مانند گذشته به‌طور کامل خودکفا باشند. به نظر او، استقلال دیگر به معنای خودکفایی نیست، بلکه به معنای توانایی تعامل مؤثر با نیروهای جهانی در جهت منافع ملی و فردی است؛ «جهانی‌شدن را می‌توان چنین تعریف کرد: تشدید روابط اجتماعی در مقیاس جهانی که نواحی دور از هم را به‌گونه‌ای به‌هم پیوند می‌دهد که رخدادهای محلی تحت تأثیر وقایعی قرار می‌گیرند که در فاصله‌ای بسیار دور روی داده‌اند، و بالعکس.»(۱)

در کنار فهم سنتی از استقلال و سیاست‌زدگی در تعریف آن، بیگانه‌هراسی یا زنوفوبیا، عامل مهمی در شکل‌گیری سیاست‌های کشورها و رویکرد آن به استقلال است. این ترس از مداخله و نفوذ خارجی در برخی از جوامع، در طول تاریخ منجر به نوعی انزوای خودخواسته شده. ترس از دست دادن حاکمیت یا تحت سلطه‌ی قدرت‌های خارجی، اغلب منجر به مقاومت در برابر سرمایه‌گذاری و همکاری‌های خارجی شده که به نوبه‌ی خود در امر توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی کشورها تأثیر گذاشته است.

بیگانه‌هراسی چگونه شکل می‌گیرد؟

ریشه‌های نفوذ و ترویج بیگانه‌هراسی را می‌توان در چند محور اصلی بررسی کرد که شامل عوامل تاریخی، سیاسی، اجتماعی و روان‌شناختی می‌شوند. این عوامل می‌توانند به‌صورت جداگانه یا ترکیبی، ذهنیت عمومی را شکل داده و سیاست‌گذاری‌ها را تحت تأثیر قرار دهند. مثلا، جوامعی که تجربه‌ی استعمار، اشغال یا مداخله را دارند، اغلب نسبت به بیگانگان بدبین می‌شوند؛ جنگ‌ها و درگیری‌های بین‌المللی، دشمنی‌های گذشته با کشورها یا اقوام خارجی می‌تواند در حافظه‌ی تاریخی مردم باقی بماند و بر نگرش آن‌ها نسبت به بیگانگان تأثیر بگذارد؛ استفاده‌ی ابزاری از بیگانه‌هراسی توسط حاکمان می‌تواند این پتنسیل فرهنگی را به یک نیروی باالفعل تبدیل کند. چنان که برخی از رهبران از بیگانه‌هراسی به‌عنوان ابزاری برای ایجاد وحدت داخلی، سرکوب مخالفان و منحرف کردن افکار عمومی از مشکلات واقعی استفاده می‌کنند؛ نقش ناسونالیسم افراطی و سیاست‌های معطوف به برتری ملی و نژادی، می‌توانند بیگانه‌هراسی را تقویت کنند؛ برخی از جوامع هویت‌های دینی و فرهنگی خود را در تضاد با فرهنگ‌های خارجی می‌بینند. این تضاد می‌تواند به ترس یا تنفر از بیگانگان تبدیل شود؛ نظام‌های آموزشی بسته نیز نقش پایداری در انتقال این ذهنیت به نسل‌های جوان‌تر دارند. در کشورهایی که نظام آموزشی آن‌ها تعامل با فرهنگ‌های دیگران را محدود می‌کند و تاریخ را با روایت‌های ملی‌گرایانه ارائه می‌دهند، بیگانه‌هراسی تقویت می‌شود؛ جوامعی که خود را قربانی توطئه‌های خارجی می‌بینند، اغلب تمایل دارند تمام مشکلات را به «دشمن خارجی» نسبت دهند.

افزون براین، عنصر ترس نیز می‌تواند به‌گونه‌ی پارانویا و بیگانه‌هراسی در یک جامعه ظاهر گردد و منجر به بی‌میلی برای تعامل با دنیای خارج شود؛ می‌تواند چرخه‌ای ایجاد کند که در آن فقدان تعامل و گشودگی باعث تداوم ترس، انزوای بیشتر جامعه و محدود کردن آزادی آن ‌شود. در حالی که ترس می‌تواند یک مکانیسم محافظتی باشد، در عین حال می‌تواند آزادی را با تقویت انزوا و مقاومت در برابر تغییر محدود کند. غلبه بر این ترس برای دستیابی به آزادی واقعی، که نه‌تنها مستلزم استقلال سیاسی، بلکه توسعه‌ی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است، ضروری است.

قصه‌ی استقلال ما، اما از این‌جا آغاز شد: ترس از همسایگان قدرتمند؛ ترس از دست دادن «مملکت خداداد»؛ ترس از دست رفتن اقتدار فردی؛ ترس ازهم‌گسیختن سنت‌های دیرین دینی-قبیله‌ای؛ ترس از بیداری مردم. و پس از آن‌که در محراق یک «بازی بزرگ» قرار گرفتیم، این بازی جغرافیای سیاسی و قدرت داخلی ما را در خلای یک اراده و تفکر ملی به‌گونه‌ای شکل داد که تا امروز هم به لحاظ سیاسی و هم به لحاظ اقتصادی به‌عنوان یک کشور وابسته باقی مانده‌ایم. 

در این درس، به بررسی تصورات، رویکردها و اهدافی می‌پردازیم که زمامداران افغانستان از همان نخستین روزهای تأسیس این کشور با آن درگیر بوده‌اند و عواملی که باعث شده است نتوانند فراتر از استقلال سیاسی و استقلال نام‌نهاد بیندیشند، و این سرزمین همچنان در چنبره‌ی وابستگی‌های اقتصادی-سیاسی و مداخلات خارجی باقی بماند.

استقلال در انزوا؛ سیاست درهای بسته‌ی عبدالرحمان‌خان

در بررسی مفهوم استقلال در تاریخ معاصر افغانستان، دوره‌ی عبدالرحمان‌خان نقطه‌ای تعیین‌کننده است. او درک ویژه‌ای از استقلال داشت؛ درکی که نه بر تعامل سازنده با جهان بیرون، بلکه بر انزوای تدافعی و هراس از نفوذ خارجی استوار بود. سیاست درهای بسته‌ی او، بازتاب همین نگرش بود: ترجیح می‌داد کشور گرسنه بماند، اما درهای آن به‌روی جهان بیرون بسته باشد. عبدالرحمان، هرگونه تشبث اقتصادی و فرهنگی خارجی را تهدیدی برای اقتدار فردی و خانوادگی خود می‌دانست. او فقط مستمری‌های سالانه و کمک‌های نظامی بریتانیا را پذیرا شد و از هرگونه رابطه‌ی اقتصادی یا علمی با سایر کشورها پرهیز می‌کرد. این شیوه نه‌تنها در دوره‌ی او، بلکه در دوره‌های بعد نیز تداوم یافت و الگویی از استقلال بدون تعامل، یا به تعبیر دقیق‌تر، استقلال در انزوا، در ذهنیت بخشی از حاکمان افغانستان نهادینه شد.

«جعبه‌ی پاندورا را باز نکنید»، اصطلاحی است که وارتان گریگوریان برای تعریف دقیق سیاست زمامداران افغانستان در رابطه به استقلال و اصلاحات، از عبدالرحمان گرفته تا امان‌الله، به‌کار برده است. تعریفی که مفهوم یک انزوای خودخواسته را می‌رساند. عبدالرحمان‌خان در قلمرو روسیه تزاری تمرین آموزش زمامداری کرد، با حمایت روسیه و امارت بخارا و تأیید هند برتانوی وارد کارزار تصاحب تاج‌وتخت افغانستان شد. مرزهای سلطنت‌اش را روس‌ها و انگلیس‌ها تعیین کردند، مخصوصا انگلیس‌ها. 

افغانستان معاصر با مرزهای سیاسی فعلی، محصول «بازی بزرگ»، رقابت‌های استعماری دو ابر قدرت (روسیه تزاری و هند بریتانوی) در پایان سده‌‌ی نزدهم است؛ کشوری که با مداخلات مستقیم و غیرمستقیم بریتانیا و روسیه، به‌عنوان یک واحد مستقل سیاسی شکل گرفت. مرزهای کنونی آن نتیجه‌ی توافقات میان این دو ابر قدرت است، مانند توافق دیورند (۱۸۹۳) میان بریتانیا و افغانستان که مرز شرقی کشور را تعیین کرد. بریتانیا سعی کرد با حمایت از امیران محلی، قدرت مرکزی را تقویت کند تا کشور بتواند نقش یک منطقه‌ی حائل (بفرستیت) را به خوبی ایفا نماید. رقابت‌ها میان این دو ابرقدرت همچنین بر ساختار قدرت داخلی و روابط قومی تأثیر گذاشت، زیرا رهبران محلی برای حفظ استقلال خود، گاه به روسیه و گاه به بریتانیا نزدیک می‌شدند. با وجود حملات و مداخلات نظامی (مانند جنگ‌های افغان-انگلیس)، هیچ‌یک از این قدرت‌ها نتوانستند به‌طور کامل افغانستان را اشغال کنند، و این امر توانست به حفظ استقلال کشور کمک کند. هرچند این وضعیت استقلال افغانستان را حفظ نمود، اما هم‌زمان زمینه‌ساز دشواری‌هایی شد که تا به امروز ادامه دارد.

بازی بزرگ برای قوام یافتن یک حاکمیت با ثبات سیاسی و شکل‌گیری یک هویت ملی در افغانستان معاصر، پی‌آمدهای زیان‌باری داشته است. عمده‌ترین آن‌ها عبارت اند از: شکل‌گیری مرزهای مصنوعی؛ مرزهایی که در آن  ترکیب اقوام و فرهنگ‌ها نادیده گرفته شده. اختلافات مرزی با کشورهای همسایه عمدتا پاکستان نتیجه‌ی این بی‌توجهی است. سیاست‌های بازی بزرگ باعث شد تا افغانستان در طول تاریخ برای حفظ استقلال خود به حمایت‌های خارجی وابسته باشد. سیاست‌های هند برتانوی و روسیه‌ تزاری و سپس شوروی (در چوکات بازی بزرگ)، در رابطه به حمایت از حاکمیت‌های تک‌قومی در افغانستان، مانع از شکل‌گیری یک هویت و اقتدار ملی است.

رابرت دی. کاپلان در اثر معروف‌اش، «انتقام جغرافیا: نقشه‌ها درباره‌ی درگیری‌های آینده و نبرد علیه سرنوشت چه می‌گویند» برخلاف تصورات رایج که به نقش ایدئولوژی، اقتصاد و فناوری تأکید می‌کنند، به این باور است که جغرافیا نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای در سرنوشت ملت‌ها و سیاست جهانی دارد. او با مثال‌های مشخصی نشان می‌دهد که مرزهای طبیعی، منابع، موقعیت سرزمینی و تاریخی ژئوپلیتیکی کشورها، بر رفتار دولت‌ها و تحولات جهانی تأثیر عمیقی می‌گذارند. از جمله درباره‌ی افغانستان می‌نویسد که مرزهای سیاسی این کشور به‌شدت تحت تأثیر «بازی بزرگ»، رقابت استراتیژیک بین امپراتوری بریتانیا و امپراتوری روسیه تزاری در قرن نزده بود. این مرزها بدون درنظرگرفتن ترکیب‌های قومی و فرهنگی مناطق ترسیم شده‌اند که منجر به درگیری‌ها و چالش‌های مداوم برای همبستگی تنوع جمعیتی این کشور می‌شود.(۲)

عبدالرحمان‌خان فکر می‌کرد که تشکیل یک دولت مرکزی قوی و ایجاد یک ارتش قدرتمند و مجهز برای مدرنیزاسیون و استقلال ضروری است. اما رویکرد او برای تبدیل یک جامعه‌ی عقب‌مانده، بسته، فقیر و منزوی به کشوری مدرن، عبارت بود از سرکوب وحشیانه و نسل‌کشی. بااین‌حال، این رویکرد نه‌تنها نتوانست کشور را مدرن کند، بلکه بذر بسیاری از چالش‌هایی را کاشت که مانع نوسازی اجتماعی شدند.

این ترس پی‌آمدهای نامطلوبی داشت: ترس از نفوذ بیگانگان باعث شد تا عبدالرحمان‌خان سیاست خارجی‌اش را بسپارد به انگلیس‌ها با این شرط که انگلیس‌ها به او کمک کنند تا با سرکوب مخالفان داخلی‌اش (قبایل گریزنده از مرکز، سیستم ملوک‌الطوایفی، اقوام غیرپشتون) و تشکیل یک اردوی منظم عصری، یک دولت مرکزی با روش‌های استبدادی قرون وسطایی تشکیل دهد. تعامل او با جهان فقط در همین حد بود، از هرگونه نزدیک شدن، مخصوصا راه‌اندازی پروژه‌های اقتصادی با همکاری خارجی‌ها نگران بود. می‌خواست ارتش یک میلیونی داشته باشد تا به قول خودش، بتواند در برابر تجاوز دول معظم از خاک و سرحدات خود دفاع نماید. در عین حال که می‌خواست جوانان را جهت آموزش‌های نظامی به خارج بفرستد، نگران بود که سازمان‌های جاسوسی کشورهای خارجی آنان را استخدام نکند. «به پسرها و اخلافم نصیحت می‌نمایم که ساختن راه‌های تازه را مثل خودم جاری داشته باشند، ولی کشیدن راه آهن را که معتنا به‌ترین وسیله و اسباب لازم تجارتی می‌باشد، معوق بدارند تا زمانی که ما لشکری کافی به جهت حفاظت مملکت داشته باشیم.» (۳)

و باز ادامه می‌دهد که «امتیاز راه آهن و معادن مملکت خود را ابدا به هیچ خارجی ندهند، بلکه به اندازه‌ای که پول به جهت این کار داشته باشند، راه‌های آهن را خود شان بسازند. و معادن را هم خودشان کار نمایند. …اگر لازم شود و مقرون به صلاح هم باشد که امتیازات به مردمان خارجه هم داده شود، امتیازات مذکور را باید خیلی کم و به ملت‌هایی باید داد که ممالک وصل به سرحدات مملکت خود ما نمی‌باشد. مثلا به امریکایی‌ها و ایتالیایی‌ها و آلمانی‌ها و غیره که مستملکات و ممالک آن‌ها وصل به افغانستان نیست.» (۴)

این سخنان بیانگر نگرانی و ترس عمیق او از همسایگان، نفوذ فرهنگ بیگانه و نادیده گرفتن واقعیت‌های عینی رابطه‌ی اجتناب‌ناپذیر با همسایگان است. او گاهی نیز در تقلای خروج از این جغرافیای سیاسی تحمیل‌شده است. احتمالا، هدف او از امضای معاهده‌ی دیورند با این امید بود که هند بریتانوی امتیاز استفاده از یک کوریدور تجارتی با آب‌های بحر هند را به افغانستان واگذار کند. در کتاب خاطراتش می‌نویسد: «افغانستان باید به دریای محیط دسترسی داشته و بندری به جهت کشتی‌های خود داشته باشد». او از ناحیه‌ای متصل به بندر کراچی حرف می‌زند و امیدوار است که انگلیس‌ها آن را در بدل ارائه‌ی خدمات به آن کشور، یا تبادله‌ی اراضی و یا هم اخذ مالیه‌ی سالانه‌‌اش، در اختیار افغانستان قرار دهد. (۵)

او پیشنهاد ساخت راه آهن را به دلیلی رد کرد که معتقد بود راه‌آهن دسترسی آسان‌تر قدرت‌های خارجی را تسهیل می‌کند و به‌طور بالقوه منجر به افزایش کنترل و نفوذ بر افغانستان خواهد شد. این ترس ریشه در بافت تاریخی افغانستان داشت، جایی که قدرت‌های خارجی اغلب به‌دنبال اعمال کنترل بر منطقه بودند. در عین حال، راه آهن را تهدیدی برای سبک زندگی سنتی شهروندان افغانستان می‌دانست و نگران پتانسیل تغییرات اجتماعی و فرهنگی بود که می‌توانست اقتدار او را تضعیف کند. بنابراین، ترجیح داد تا منزوی و فقیر باقی بماند و جعبه‌ی پاندورا را باز نکند که اقتدار او و دودمانش را بر باد خواهد داد.

در نتیجه‌ی چنین سیاست‌هایی، افغانستان به‌جای آن‌که از فرصت‌های تعامل با جهان بهره گیرد، در حصار یک انزوای خودخواسته فرو رفت؛ انزوایی که با هدف حفظ استقلال سیاسی صورت گرفت، اما در عمل روند شکل‌گیری یک هویت ملی فراگیر و توسعه‌ی فرهنگی و اقتصادی را مختل ساخت. ترس مفرط از نفوذ بیگانگان، که میراث دوران عبدالرحمان‌خان و «بازی بزرگ» بود، سبب شد که مفاهیم استقلال و توسعه در تضاد با یک‌دیگر قرار گیرند. استقلال، به بهای عقب‌ماندگی و سرکوب تنوع فرهنگی و قومی تعریف شد. این رویکرد نه‌تنها فرصت همگرایی ملی و مدرنیزاسیون را از کشور گرفت، بلکه شکاف‌های قومی و اجتماعی را تعمیق بخشید و افغانستان را در برابر تحولات جهانی ناتوان و آسیب‌پذیر ساخت. اکنون می‌توان دید که چگونه همین انزوای مزمن و ترس از تعامل با جهان بیرونی، به یکی از ریشه‌های چالش‌های ساختاری و بحران‌های هویتی معاصر افغانستان بدل شده است.

ادامه دارد…

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه