چرا جوانانِ پشتونتبار ما در خواب اند؟
ساختارِ سیاسیِ نظام خویشاوندی و قبیلهای از بنیاد معیوب، فردیتکش و گلهپرور است و کلیتِ قبیله هر حقیقتی را میبلعد. جمع و اکثریتِ جامعه قربانی است. منافع رییسِ قبیله قطبنشانی است که مسیر و جهتِ حرکت را نشان میدهد. اگر تنبلی دولت و رهبرانِ تاجیک در برابر برف پنجشیر و سکوتِ شرمبارِ رهبرانِ هزاره در موردِ ٣١ اسیرِ مسافر را نُماد ناکاراییِ ساختارِ سیاسیِ قومی بدانیم، ناامنیها و خشونتهای پایدارِ مناطق جنوب، ناکامیِ نظامیِ سیاسی مبتنی بر خویشاوندی را بهروشنی نشان میدهند. به نظر میرسد رهبرانِ سیاسی بیش از رهبرانِ سیاسیِ اقوامِ دیگر به مردمشان خیانت میکنند و رهبرِ خاینتر از رهبرانِ فعلی پشتون نسبت به مردمش وجود ندارد. آنها با تشویق مردم به زندگی بدوی، بیسواد نگهداشتنِ بدنهی جامعه و اهریمنسازیِ اقوامِ دیگر بدترین خیانتها را نسبت به مردم پشتون روا میدارند. نفرت از آموزش و مکتبگریزی، در مناطقِ جنوب طبیعی به شمار میرود. بدیهی است که انسان مکتبگریز، دولتستیز نیز هست و از آنجا که از تخصص لازم برای انطباق با جهان مدرن برخوردار نیستند، به صورتِ طبیعی به جهانِ قبیله پرتاب میشوند. یک گروه مافیایی که خانوادهی خودشان در کشورهای توسعهیافته زندگی میکند، مردم را بیسواد و دولتستیز نگهداشتهاند. به رغم سکونت پشتونها در سرزمینهای حاصلخیز و به رغمِ امکانِ استخدام آنها در حکومت، بیسوادی و مکتبگریزی سبب گردیده که طالبشدن و پیوستن به گروه تندرو، گرفتنِ باج و خراج از مسافران و کشتنِ افراد بیگناه به مهمترین فرمِ تأمینِ معیشت برای زندهماندن بدل گردد. خشونت و آدمکشی نه مبارزه برای آزادی، بلکه نوعی حرفه و پیشه است.
در حال حاضر هویتِ افغانی به طور عام و هویتِ پشتون به صورت خاص، یکی از بدنامترین هویتهای جهان است و هر انسانی در این سرزمین در معرضِ تشکیک است و از ديدِ مردم جهان تروریست به شمار میرود. سالهاست که پشتون در رسانههای جهان، آیکونِ ترور و وحشت است. رهبران قبیله روزگار این مردم را تا آنجا سیاه کرده که اغلب مردم جنوب جنگ برای پاکستان و کشتنِ و آزارِ هموطنانِ خود را وطندوستی و مبارزه برای آزادی پشتونها میپندارند. حتا برخی افرادی که در بدنهی حکومت اند، بر این تصورند که راهِ نجات این مردم حذف و کنارنهادن اقوامِ دیگر است و برای تحقق این کار با هر بیگانهای ائتلاف میکنند. نسل جوان پشتون دو راه بیشتر پیشرو ندارند: یا مثل نسلهای پیشین به مردمشان خیانت میکنند، دروغ میگویند و با ترویج نفرتِ اقوامِ دیگر، بحران خشونت را عمیقتر میکنند، یا بر ضد رهبرانِ قبیله و مافیایی که به قیمتِ بیسواد نگهداشتنِ مردمِ جنوب و ناامنسازی کل کشور برای خود جا و مقامی ساختهاند، قیام کرده و مردم را از شر آنها نجات میدهند. راه اول به بنبست خورده است و راه دوم هم تنها با حرکتِ مردمی در دفاع از مکتب و آموزش امکانپذیر است، نه دولتگریزی و طالبگروی. چرا مردم جنوب طالب را که مأمور مستقیم پاکستان و کشورهای همسایه اند، قبول دارند، ولی حکومتی را که در رأس آن خود آنهاست، قبول ندارند و برای براندازی آن خون و کشتار راهاندازی میکنند؟ پناهبردن به یاغیهایی چون ملا عمر و حکمتیار به یاغیشدنِ اکثریت مردم جنوب انجامیده است، به مکتبسوزی و جنگهای خونینِ قبیلهای میانِ خود پشتونها. گذر از این وضعیت فقط با بسیجِ همگانی در دفاع از مکتب و آموزش امکانپذیر است. جوانان پشتون کجاست و چرا اجازه میدهند که مکاتب در مناطق آنها آتش زده شوند و آگاهیرسانی در انحصار مولویهای بیخرد و بیسود درآید؟ چرا اقدام جمعی در مخالفت با بیسواد نگهداشتهشدنِ قوم پشتون دیده نمیشود؟ چرا اجازه میدهند مناطق آنها جولانگاه ترور و آدمکشی و قوم و طایفهی آنها بيش از پيش بدنام شود؟