سلول انفرادی؛ تنهایی مطلق و پرهزینه‌تر از اعتراف

تحلیلی بر تجربه‌ی شکنجه‌ی سفید در سلول انفرادی استخبارات طالبان

اطلاعات روز
اطلاعات روز

رسول پارسی

یک هفته انفرادی در ریاست ۰۳۱، هرچند از نظر زمانی کوتاه بود، اما از منظر اثرگذاری روانی، نمونه‌ای بارز از شکنجه‌ی سفید را نشان می‌دهد. در این نوع شکنجه، بدن زندانی تقریبا بی‌اهمیت می‌شود؛ آنچه هدف قرار می‌گیرد، فراتر از جسم، شامل زمان، معنا، خودآگاهی و هویت انسانی است.

پنجم مارس ۲۰۲۳، در واپسین روزهای زمستان، در مسیر بازگشت از شهر جاریکار به کابل، در ورودی دروازه‌ی کابل، منطقه‌ی خیرخانه، موتر لینی حامل من توسط نیروهای امنیتی متوقف شد. پس از شناسایی اولیه، موتر را رخصت کردند و مرا به پاسگاه امنیتی منتقل کردند. فرمانده طالبان و سربازان نقاب‌دارشان یکی-دو ساعت را صرف تثبیت هویت من کردند. چشم‌ها و دست‌هایم را بستند و سپس با موتر سفید کرولا، به ریاست ۰۳۱ استخبارات منتقل شدم.

از این لحظه، زندگی من به مسیری اجباری و غیرارادی پرتاب شد؛ مسیری که شانزده ماه ادامه یافت و شامل پنج مرحله انتقال و تجربه‌ی پنج نوع بازداشتگاه و زندان بود. یک هفته انفرادی در ریاست ۰۳۱، نزدیک به شش ماه در کوته‌قلفی‌های ریاست ۰۴۰، بازداشتگاه موقت بخش جرایم جنایی وزارت داخله، توقیف وزارت داخله در پلچرخی و در نهایت بلاک پنج پلچرخی. در طول این مدت، گونه‌های متفاوتی از شکنجه‌های سفید، خاکستری و سرخ را تجربه کردم، دیدم و شاهد بودم.

نقطه‌ی آغاز شکنجه حتا پیش از ورود به سلول انفرادی شکل گرفت. در منطق نظام‌های توتالیتر، شکنجه تنها زمینه‌ای برای اعتراف نیست بلکه وجهه‌ی جزای پیشینی نیز دارد؛ مجازاتی که پیش از اثبات جرم اعمال می‌شود. در سیستم توتالیتر مذهبی مثل طالبان «مظنون بی‌گناه» اساسا وجود ندارد و هر فردی که در معرض بازداشت نظام قرار می‌گیرد، به‌طور پیش‌فرض گناه‌کار است و با وضعیت مجازات روبه‌رو می‌شود.

براساس تجربه‌ی زیسته‌ی من، لحظه‌ی نخست بازداشت با ایجاد فضایی آکنده از رعب و وحشت آغاز می‌شود؛ فضایی که با استفاده از الفاظ زننده، رفتار تحقیرآمیز و تخریب هویت همراه است و می‌توان آن را همان شکنجه پیشینی نامید. در این مرحله، فرد هنوز وارد سلول انفرادی نشده است، اما شکنجه بر او اعمال می‌شود.

بازداشت با ضبط کامل وسایل شخصی و تفتیش دقیق آن‌ها آغاز می‌شود و سپس انتقال به مرکز تحقیق انجام می‌گیرد. مسیر انتقال نیز خود بخشی از شکنجه است؛ زندانی با دست‌بند، چشم‌بند و گاه کیسه بر سر به محیط ثانویه، مانند بازداشتگاه یا زندان، منتقل می‌شود. در این فرآیند، حس بی‌اختیاری، ناامنی و فقدان کنترل به‌شدت تقویت می‌شود و ذهن زندانی پیشاپیش آماده‌ی تجربه‌ی شکنجه‌های انفرادی و روانی می‌گردد.

سلول انفرادی، به‌ خودی خود، مصداق بارز شکنجه است. یکی از مهم‌ترین ابزارهای شکنجه‌ی سفید، محبوس‌کردن فرد در انفرادی با هدف ایجاد محرومیت حسی و ایزوله‌سازی مطلق است. انسان به‌عنوان موجود اجتماعی، شبکه‌ای از روابط، هویت و معنا را در ارتباط با دیگران در جامعه شکل می‌دهد؛ قطع کامل این پیوندها ضربه‌ای عمیق و ویرانگر بر روان و هویت فرد بازداشت‌شده وارد می‌کند.

در غروب همان روز، وارد اتاقی شدم که تا آن زمان تنها نام آن را شنیده بودم، سلول انفرادی. در این فضا نه ضربه‌ای لازم است و نه فریادی. سکوت ممتد، تاریکی نسبی، قطع کامل ارتباط و تعلیق مطلق، همان کارکردی را دارد که میشل فوکو آن را درونی‌سازی قدرت می‌نامد. زندانی دیگر نمی‌داند روز است یا شب؟ چه زمانی بازجویی خواهد شد؟ آیا کسی صدایش را می‌شنود یا نه؟

فوکو معتقد است قدرت مدرن با حذف نشانه‌های آشکار خشونت و شکنجه در زندان، فرد را وادار می‌کند که خودش بار فشار را حمل کند. در انفرادی ۰۳۱، این تجربه را با گوشت و پوست خود احساس کردم. ذهن آغاز به بازجویی از خود می‌کند؛ خاطرات بازخوانی می‌شوند، باورها، اخلاقیات و ارزش‌ها زیر سؤال می‌روند و مواضع فکری و باوری دچار تزلزل می‌گردند.

انفرادی نه صرفا محل تنبیه بلکه آزمایشگاه اطاعت است؛ جایی که زندانی می‌آموزد که تنهایی مطلق، حتا پرهزینه‌ترین شکنجه نیز است. آن یک هفته، پیش‌درآمد ذهنی و روانی برای شکنجه‌های سیستماتیک بعدی در ریاست ۰۴۰ بود؛ تجربه‌ای که نشان داد چگونه قدرت می‌تواند بدن را سالم نگاه دارد اما معنا، هویت و احساس ارزشمندی انسان را به تدریج فرسوده کند.

تنهایی مطلق؛ عریان‌ترین چهره‌ی شکنجه‌ی سفید

آنچه در سلول انفرادی بر من گذشت، ذیل مفهوم شکنجه‌ی سفید، نرم یا نامرئی قابل تعریف است. ابزارها ساده‌ اند و هزینه‌ی‎شان به‌شدت ناچیز، اما اثرشان ویرانگر است. حس تنهایی مطلق در سلول انفرادی، فقط «تنها بودن» نیست، تجربه‌ای است از حذف شدن. تنهایی مطلق یعنی احساسی که انسان نه مخاطبی دارد و نه شاهدی؛ نه صدایی که پاسخ دهد و نه نگاهی که بازتابی از وجودت باشد. در این وضعیت، تنهایی به خلاء استخوان‌سوزی بدل می‌شود؛ خلائی که در آن زمان کش می‌آید، معنا فرو می‌ریزد و ذهن ناچار می‌شود با خودش حرف بزند، خودش را بازخواست کند و حتا به بودن خویش شک کند. این تنهایی، آرام و بی‌صدا، انسان را به مرز کشنده‌ی‌ هیچ بودن می‌رساند که در آن احساس می‌کنی اگر نباشی، هیچ اتفاقی در جهان رخ نخواهد داد؛ و همین احساس نامرئی‌شدن، عمیق‌ترین و ویرانگرترین چهره‌ی شکنجه‌ی سفید است.

سکوت ممتد، روشنایی یا یکنواختی نوری آزاردهنده، قطع کامل ارتباط انسانی، و تعلیق مطلق اجتماعی و زمانی این مجموعه، همان وضعیتی را رقم می‌زند که فوکو از آن به‌عنوان درونی‌سازی قدرت یاد می‌کند؛ لحظه‌ای که قدرت دیگر نیازی به اعمال مستقیم خشونت ندارد، زیرا زندانی خود به زندان‌بان ذهن خویش بدل می‌شود.

فروپاشی زمان؛ آغاز «ساعت صفر»

یکی از بدترین ضربه‌های انفرادی، ضربه به زمان است. گویی زمان ناگهان متوقف می‌شود؛ یا به تعبیر دقیق‌تر، زمان نه می‌گذرد و نه می‌ایستد بلکه فرو می‌ریزد. گویی زمان به صفی طولانی و کش‌دار و بی‌پایان تبدیل می‌شود؛ صفی که در آن هیچ حرکتی رو به جلو دیده نمی‌شود، اما ایستادن هم نیست. هر لحظه شبیه لحظه‌ی قبل است و هر انتظار، به انتظاری دیگر پیوند می‌خورد، بی‌آن‌که پایانی در کار باشد.

آنچه می‌توانم از آن روزهای دشوار گزارش بدهم این است که واقعا نمی‌دانستم در آن لحظه روز است یا شب، چند ساعت یا چند روز گذشته، و اکنون در کدام نقطه از زندگی خود ایستاده‌ام. لحظه‌ها در کنار هم نیستند و مرز میان «اکنون» و «بعد» ناپدید می‌شد. در چنین وضعیتی، انسان برای حفظ انسجام روانی به نشانه‌های زمانی نیاز دارد که تمایز روز و شب یکی از بنیادی‌ترین آن‌ها است. حذف این نشانه‌ها، ذهن را وارد وضعیت اضطراب وجودی می‌کند؛ حالتی که در آن زمان نه مسیر بلکه بار سنگینی می‌شود که باید آن را به دوش کشید.

تعلیق زمان، فرد را از تاریخ شخصی‌اش جدا می‌سازد و او را به موجودی صرفا «در حال انتظار» فرو می‌کاهد؛ انتظاری بی‌موضوع، بی‌نشانه و بی‌پایان. این‌جا است که «ساعت صفر» آغاز می‌شود؛ لحظه‌ای که گذشته بی‌اعتبار می‌گردد، آینده قابل سنجش نیست، و زندگی به توقفی ممتد و فرساینده فروکاسته می‌شود.

پرونده‌ معلق؛ تعلیق معنا و آینده

در کنار فروپاشی زمان، تعلیق معنایی و هستیِ انسان، به‌مثابه‌ی لایه‌ای عمیق‌تر از شکنجه خود را آشکار می‌کند؛ لایه‌ای که نه صرفا بدن بلکه هستی و افق فهم انسان را هدف می‌گیرد. پس از تحقیقات ابتدایی، ساعت‌ها (و برای برخی گاه روزها) در سلول انفرادی رها شدم، بی‌آن‌که پرسشی مطرح شود یا نشانی از پرونده و اتهام در میان باشد. این وضعیت تعلیق، همچون خوره‌ای خاموش بر جان می‌افتد؛ تنگی سلول فشرده‌تر می‌شود، نفس بالا نمی‌آید و بدن واکنش فیزیکی به اضطرابی می‌دهد که منشأ آن نامرئی است. فرد در خلائی نگه داشته می‌شود که در آن هیچ گفت‌وگویی رخ نمی‌دهد: نه آغاز روشنی دارد و نه پایان قابل تصور. زندگی در این لحظات به مجموعه‌ای از «اگر»ها و «شاید»ها فروکاسته می‌شود و ذهن، در غیاب هر نشانه‌ی قطعی، میان گمانه‌زنی، ترس و انتظار سرگردان می‌ماند؛ آینده به امری مبهم و تهدیدآمیز بدل می‌شود که نه می‌توان برایش برنامه‌ریزی کرد و نه حتا آن را به ‌روشنی تصور نمود.

این وضعیت صرفا یک تعلیق حقوقی نیست بلکه شکلی از قدرت انضباطی است که دقیقا از طریق نامعلوم نگه‌داشتن معنا و سرنوشت عمل می‌کند. پرونده‌ معلق، فرد را در وضعیتی نگه می‌دارد که فرد نه مجرم است و نه بی‌گناه، نه محکوم شده و نه آزاد. در منطق نظام‌های توتالیتر، همین تعلیق، خود یک مجازات تمام‌عیار است. فوکو در «مراقبت و تنبیه» نشان می‌دهد که قدرت در دنیای امروز، به‌ جای اعمال خشونت آشکار، با تعلیق آینده، سوژه را در وضعیت اطاعت دائمی اکنون میخ‌کوب می‌کند. در چنین شرایطی، ذهن برای پر کردن خلاء معنا، ناچار به بازسازی مداوم سناریوهای احتمالی می‌شود؛ خود را متهم می‌کند، از خود دفاع می‌کند و پیوسته به بازجویی از خویش می‌پردازد. این چرخه‌ی بی‌پایان پرسش و تردید، آغاز فرسایش روانی است؛ جایی که شکنجه، بی‌صدا و بی‌ضربه، اما پیوسته و عمیق، بنیان‌های معنا و هویت انسان را می‌فرساید.

بی‌پناهی مطلق، مرگ اجتماعی

گاهی زانوهایم را به بغل می‌گیرم، گاهی در گوشه‌ای کز می‌کنم، گاهی ایستاده به کنج اتاق خیره می‌مانم و زمان را (البته اگر هنوز معنایی برای آن باقی مانده باشد) از دست می‌دهم. این چهره‌ی دیگر سلول انفرادی است، هل‌دادن انسان به ساحت بی‌پناهی مطلق. در طول روز، ناگهان نگهبانان می‌آیند، با دست‌بند و چشم‌بند مرا به بازجویی می‌برند و بی‌هیچ توضیحی بازمی‌گردانند. در خلال این رفت‌وآمدهای هراس‌آلود، جملاتی با ضرب‌آهنگی حساب‌شده و ویرانگر تکرار می‌شود: «تو دیگر هیچ‌چیزی نیستی. هیچ‌کس تو را نمی‌بیند، نمی‌شنود، و اگر ناپدید شوی، هیچ ردی باقی نمی‌ماند». این جملات نه صرفا تهدید بلکه تلاش آگاهانه برای القای بی‌ارزشی وجودی و حذف نمادین فرد از جهان اجتماعی‌ اند.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، این لحظه مصداق روشن «مرگ اجتماعی» یا همان «مرگ مدنی» یک فرد کنشگر است؛ وضعیتی که در آن فرد پیش از مرگ زیستی، از شبکه‌ی روابط انسانی، نقش‌های اجتماعی، و نظام به‌رسمیت‌شناسی حذف می‌شود. انسان، به‌عنوان موجود اجتماعی، هویت خود را از خلال رابطه با دیگران، دیده‌شدن، شنیده‌شدن و برخورداری از حمایت اجتماعی می‌سازد. انفرادی، با قطع کامل این پیوندها، فرد را از تمامی پناهگاه‌های اجتماعی محروم می‌کند: خانواده، جامعه، قانون و حتا تصور دیگری همدل. در چنین وضعیتی، فرد نه‌تنها تنها است بلکه احساس می‌کند وجودش فاقد هرگونه معنا و اهمیت اجتماعی است. این بی‌پناهی مطلق، به اضطراب رهاشدگی کامل می‌انجامد؛ حالتی که در آن ذهن، ادراک و احساس امنیت فرو می‌پاشد و انسان در مرز میان بودن و نبودن، میان دیده‌شدن و ناپدیدشدن، معلق می‌ماند.

بازجویی ذهن از خود؛ درونی‌سازی قدرت

در تمام مراحل تحقیقات، پرسش‌هایی که بازجویان مطرح می‌کردند، بارها و بارها در ذهنم تکرار می‌شد، صدای‌شان مثل مته بر فرقم کوبیده می‌شد: «چه کردی؟ اعتراف کن». این‌جا همان نقطه‌ای است که قدرت از سطح بیرونی عبور می‌کند و به درون ذهن نفوذ می‌یابد. دیگر نیازی به حضور فیزیکی بازجو نیست؛ بازجو در ذهن زندانی جای می‌گیرد و ذهن، خود آغاز به بازجویی از خویش می‌کند.

در این فرآیند، خاطرات یکی‌یکی بازخوانی می‌شوند، باورهای اخلاقی به تردید کشیده می‌شوند، مواضع فکری فرسوده می‌گردند و حتا ارزش‌ها و باورهای بنیادین دچار لغزش می‌شوند. در این مرحله، شکنجه به اوج خود می‌رسد. از طریق تخریب آرام، پیوسته و نامرئی. این همان لحظه‌ای است که قدرت، به تعبیر فوکویی، کاملا درونی می‌شود و سوژه، هم‌زمان قربانی و مجری فشار بر خویش می‌گردد.

انفرادی به‌مثابه‌ی دروازه‌ی ورود به آزمایشگاه اطاعت

یک هفته بعد، در ۱۳ مارس ۲۰۲۳، همه چیز روشن شد. وصف تثبیت شد، اسناد تکمیل گردید و مرحله‌ی بعدی رقم خورد. تجربه‌ی زیسته‌ام نشان داد که سلول انفرادی چیزی فراتر از یک محل تنبیه یا ابزار اعتراف‌گیری است؛ انفرادی، دروازه‌ی‌ ورود به آزمایشگاهی است که در آن اطاعت، فرمان‌بری و دگرگونی هویت آزموده می‌شود. هدف روشن است، سنجش آستانه‌ی تحمل و تاب‌آوری انسان در برابر تنهایی مطلق، یافتن لحظه‌ای که سکوت جای خود را به تسلیم می‌دهد.

پیام نهایی انفرادی، بی‌پرده و بی‌رحمانه است: تنهایی مطلق، پرهزینه‌تر از هر اعترافی است.
آن یک هفته در انفرادی ریاست ۰۳۱ استخبارات، اگرچه از نظر زمانی در نگاه مخاطب کوتاه می‌نماید، اما از حیث کارکرد روانی و ذهنی، نقش یک پیش‌درآمد تعیین‌کننده را ایفا کرد؛ پیش‌درآمدی برای آنچه بعدها در ریاست ۰۴۰ به‌گونه‌ای منظم، سیستماتیک و بلند‌مدت ادامه یافت. این تجربه نشان داد که قدرت چگونه می‌تواند بدن را سالم نگه دارد، اما هم‌زمان معنا، هویت، حافظه و احساس ارزشمندی انسان را ذره‌ذره تحلیل ببرد. ادامه‌ی این مسیر، روایت مواجهه با همان سکوت سازمان‌یافته است؛ سکوتی که در ریاست ۰۴۰ استخبارات، دیگر نه یک تجربه‌ی ساده و گذرا بلکه یک نظام کامل سلطه و انقیاد شد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه