اشاره: روایتی که در پی میآید، یکی از هشت گفتوگویی است که در مجموعه ویژهای از برنامهی «ادبیات جهان» با عنوان «مادران و دختران؛ زندگی در جنگ و زندگی در فرار از جنگ» منتشر شده است. برنامهی ادبیات جهان بیش از ۲۰۰ شرکتکننده از چهار ولایت افغانستان را بهصورت آنلاین گرد هم آورد تا ضمن مطالعهی رمان و داستان، مهارتهای نویسندگی را بیاموزند و تجربههای ادبی خود را از طریق خلق آثار ادبی با دیگران به اشتراک بگذارند.
مجموعهی «مادران و دختران» (که روایت حاضر بخشی از آن است) به روایت تجربهها، رنجها، مقاومتها و صدای زنان افغانستانی در بستر دهههای طولانی جنگ، مهاجرت و تحولات اجتماعی میپردازد. این مجموعه قبلا بهصورت فایل پیدیاف در اطلاعات روز منتشر شده است. ما تصمیم گرفتیم بخشهایی از این مجموعه را بهصورت انفرادی نیز در دسترس خوانندگان اطلاعات روز قرار دهیم.
نویسنده: گ. سیر
مادر به عکس نگاه کرد و خندید. من هم خندیدم. در عکسی که سیسالگیاش را ثبت کرده، جوان است. صاف و سیخ ایستاده. پدر هم در کنارش ایستاده است. هر دو با اخم به کمرهی عکاس خیره شدهاند. هیچ نشانی از پیری و فرسودگی در تنشان نیست. موهایشان مثل پر کلاغ سیاه است. پدر محکم و باوقار ايستاده. قدبلند و لاغراندام، یک سر و گردن از مادر بلندی میکند.
پرسیدم: «منم یک روزی مثل تو پیر میشوم؟»
مادر گفت: «کسی که آب زندگانی ابدی نخورده. پیر میشوی.»
پدر گفت: «پیری آدمه رسوا میکند.»
تبسمکنان گفتم: «جانت جور باشد.»
پدر خندید. نفهمیدم چرا وقتی میخندد دندانهای ساختگیاش میافتد و من، گریهام میگیرد. البته خودم میدانم که بهخاطر دندانهای پدر گریه نمیکنم؛ اما نمیدانم چرا. مادر گوشش را به دهانم نزدیک میکند و میپرسد: «بهخاطر چه؟»
جوابی فیالبداههای به زبانم جاری میشود: «بهخاطری که پیری آدمه رسوا میکند.»
مادر اخم میکند، ابروها را بالا میکشد، چینهای پیشانیاش تیرهتر میشود، درست مثل حالتی که در عکس سیسالگیاش درآورده؛ مثل اینکه مجال عکس گرفتن نداشته و به دستور پدر، بیخیال پهلویش ایستاده. فکرش پراکنده است. گویا که از بیخیالی نام غذای شب، صبح از یادش میرود.
دستخط پدر همیشه برایم تحسینبرانگیز بوده. خط خوب پدر، بخشی از هویت او شده و در ذهنم جا خوش کرده. کتابچهاش را دیدهام. از دوبیتیهای محلی پر است. از حافظ هم نوشته است. ورق میزنم چند ورقی پس میزنم، نوشته: «خم زلف تو دام کفر و دین است/ز کارستان او یک شمه این است…»
طبع پدر که خوش و کیفش کوک باشد، به کمک حافظهاش برای ما شعر میگوید. گاهی تقلای خوشآیندی به خرج میدهد تا چیزیهای بیشتری از گذشته به یاد آورد. در جوانی کتاب میخوانده و شعرهای حافظ را در کتابچهاش درج میکرده؛ اما حالا پیشانیاش چین افتاده و حوصلهاش کم شده. از شور و شوق جوانیهایش هم خبری نیست.
فکرم نرم به سالها قبل از وجود خودم، به جوانیهای پدر و مادر رفت، پرسیدم: «مردم قدیم هم عاشق میشدند؟»
پدر سکوت معناداری کرد، مثل اینکه زخمی در قلبش سر باز کرده باشد. معنای سکوتش روشنتر از کلمات بود. چیزی مشابه حسرت روزگاران سپریشدهی دو دلداده. پس از آن سکوت معنادار گفت: «عشق سر آدمه به بلا میدهد.» مادر لبخند ملیحی روی لبش بست، بعد گفت: «یک خوشه اُشتُک[1] از عاشقی چه میفهمه؟»
اینبار با شوخزبانی، گفتم: «شما چطور؟»
پدر که به نظر میرسید نمیخواهد چیزی بروز دهد، گفت: «ما همینطور.» گفتم: «مگر عاشق بودید؟»
عکس را ورانداز کرد، بعد گفت: «ما را عشق دربهدر کرد.» سپس ساکت شد و هیچ نگفت.
حرفش به دلم خوب نیامد، سکوت کردیم. چیزی هم نداشتم که بگویم. احساس کردم پیشانیام عرق کرده، با خود گفتم مبادا خیال بد کند. برای همین دنبال حرف عشق و عاشقی را رها کردم.
شیخ و رادیویش؛ مادر و غصههایش
پدرم اندکی مذهبی است. خواندن و نوشتن را پیش ملای مسجد آموخته. میتواند قرآن را سریع و روان بخواند. در کتاب خواندن هم حوصلهاش بد نیست، اما کتابهایش سراسر محتوای دینی و بندگی دارد. بااینحال، گاهی موسیقی میشنود. رادیو همیشه بیخ گوشش میخواند.
مادر گفت: «این عادت از جوانی بخیهی جانش شده.» گفتم: «چرا؟ مگر ملا نیست؟» مادر گفت: «ملا نیست، اما مردم شیخ صدایش میکنند، برای آنکه در روستا تنها مردی بود که خواندن و نوشتن را خوب میفهمید.» پدر در زمانی که جوان بود پای تنها رادیویش مینشست. در زمانی که خبر از تلویزیون نبود و موبایل را کسی نمیشناخت، پدر سرش به رادیویش گرم بود. شغل آزاد داشته و دارد. بیشتر اوقات را سر زمینهای پدرکلان دهقانی کرده. گفتم: «کاش داکتر بودی.» پدر گفت: «داکتر میبودم، خوب میبود؟» بیدرنگ در جوابش گفتم: «خیالم راحت بود که مریض نمیشوی.» مادر دوباره خندید، بعد گفت: «داکترا هم مریض میشوند.» اینبار تن صدایم لرزه داشت، گویا اندوهم، کلولههای بغض را در خود پنهان کرده بود. گفتم: «حداقل مصرف دوایت مفت بود.»
مادر نگاهم کرد، بعد دستمالی که به سرش بسته بود، باز کرد. با دستش تکاند، بعد دوباره بسته کرد، این بار محکمتر از پیش. گفت: «گولیهایم[2] را بیار.» گفتم: «سردردی یا معده؟» مادر کلمات را بدون لحن خاصی ادا کرده گفت: «گولی سردردی که دیروز داکتر داده بود.» پدر گویا جوکی حوالهی مادر کرده باشد، گفت: «سرت خراب شده.»
مادر چیزی نگفت. خمیازهای کشید و دوایش را با آب سر کشید. گفتم: «اعصاب است، تشویش نکو. خوب میشوی.» آهِ دردباری از دل بیرون کشید و بعد با نفس عمیقی هوا را داخل ریههایش جا داد و گفت: «نمیشود. بدون تشویش نمیشود.» دوباره گفتم: «خدا مهربان است، تشویش نکن.»
از وقتی که برادرم رفته سفر، سفرهی تشویش مادر هم همیشه پهن است. داکتر گفته نباید تشویش کند، اما خودش راضی نیست. با تشویش خو گرفته، نمیشود کاریش کرد.
مادر پرسید: «زنگ نزده؟» گفتم: «نه، انترنتش خاموش است.» دوباره مادر گفت: «شام شده، هنوز خاموش است؟»
پدر خونسردانه گفت: «کار مردم است، دست خودش که نیست. به ناحق تشویش میکنی.»
گفتم: «مادر زنگه!» خندید، بعد گفت: «برادرته؟» گفتم: «نه، خواهرم است.» لبخند از لبش محو شد. چیزی نگفت. رفت تسبیحش را گرفت و پشتش را به دیوار تکیه داد.
بهدنبال نان تا به ایران
زمانی که خواهرم تولد شد، مادر شانزدهساله بوده. در آن وقت پدر خانه نبود. قبل از به دنیا آمدن خواهرم رفته بود. حتا روزی که از خانه رفته بود، مادر نمیدانست. پدر دستش تنگ بود و حالش خراب. با کاکایم در یک خانه، زیر یک سقف زندگی میکردهاند. تا زمانی که کاکایم بساطش را از دنیا جمع نکرد، با هم بودند.
پدر راه مهاجرت را در پیش گرفت. اولین بارش نبود که از خانه بیخبر میرفت. یکبار قبل از ازدواجش با مادر، رفته بود. اما این بار رفتنش دشوار بود. تنها بود و بساطش خالی. زمستان نفسهای آخرش را میکشید، اما برفها هنوز آب نشده بود. روستایی که در آن اجدادم به خواب هزارساله رفته و پدرم چشم گشوده، جای دورافتادهای است. راهها برفگیر است و دور از گذر موترها قرار دارد. اگر کسی میخواست به کابل برسد، باید ساعتها راه میرفت با پای پیاده میان برف که تا کمر آدم را حلقه میکرد. پدر در چنین اوضاعی بساطش را جمع کرد و راه سفر را در پیش گرفت.
دو روز بود که کسی از پدر احوال نداشت. کاکایم نگران شده بود. مادرکلان سفرهی عزا پهن کرده بود. مادر به مسجد میرفت و دعا میکرد. روزهای زیادی پشت سر هم میگذشت، ولی نه پیامی و نه احوالی از پدر بود.
پدر در کابل با شوهرعمه یکجا شده به طرف مرز ایران حرکت کرده بود. راه را نصفهنیمه کرده که بیمار میشود. در یک هتل بیسروسامان، بیستوپنج روز در بستر با درد در کشمکش میشود. از قسمت پا مجروح میشود. در واقع روزهایی که قرار بود، فردا یا پسفردا عازم مرز ایران بشوند، نکبت پایش میسوزد. گیلاس چایش حرام میشود و پایش را از آبله میپوشاند. جورابش را با پوست پایش یکجا میکشند. یکی از همراهان سفرش برایش گفته بود که باید پایش را در آب سرد فرو کند. سه ساعتی همین کار را کرده، اما روبهراه نشده بود. وضعش وخیم و نیرویش ضعیف شده بود. نه دارو و داکتری، آن دور بر مسافرخانهی محل اقامت بود. فقط گاهی با آب پایش را میشست و کمی داروی گیاهی که صاحب هتل داده بود، روی زخمش میریخت.
از رسیدن شوهرعمه به ایران روزها گذشته بود، اما پدر هنوز هم در خاکهای تفتیدهای قندهار نفس میکشید. بعد از بیستوپنج روز بود که خانواده، اندکی از احوالش باخبر شده بودند، نه اینکه بیمار شده، بلکه میگفتند به ایران رفته و حتما حالش هم سر جایش است. پدر بعد از بیستوپنج روز استراحت خواسته بود که هر طور شده با مسافران تازه رسیده و قاچاقبر، راه مرز را در پیش بگیرد.
بین مرز ایران و افغانستان را پیاده میرفتند. انبوهی از مردم بعضی تندپا و بعضی هم آهستهآهسته راه را میپیمودند. صداهای مردان همسرنوشت در هم میپیچیده. یکی از گرمی، یکی از تشنگی و یکی هم از گرسنگی شکایت داشته. پدر در دشتهای داغ که آواز خر به خدا نمیرسد، میان خار و سنگ، لنگلنگان با پای سوختهاش راه میرفت. در بساطش چیزی بیش از دو بطری آب نبود، که یکی از بطریهایش را به یک مرد پیر داده بود. به نظر میرسیده مردم دیوانه شده بودند که همچون لشکر مورچه بهسوی مرز میدویدند. پدر با تقلای فروان، خود را به خاک ایران رسانده بود و بعد از جابهجایی، در یک تکه کاغذ، چندی از حالش نوشته بود؛ کمی از سلامتی و کمی هم از سختیهای راهش. شاید یک ماه یا بیشتر نامه در راه بوده.
کاکایم مثل پدر سواد نداشت، اما با سیاهی خط آشنا بود، از اینکه قرآن میتوانست بخواند، خط فارسی هم میخواند. کاکایم با لکنت فروان، نامه را برای مادرکلان خوانده بود. مادرکلان بعد از آن نامه، سفرهی تشویشش را جمع کرده و مادر هم اندکی دل درون سینهاش قرار و آرام گرفته بود.
پدر دو سال بود که کار میکرد بدون اینکه از چیزی باخبر باشد و یا بوسهای به پیشانی اولین فرزندش زده باشد. خواهرم سخاوت انگشتان پدر را احساس نتوانسته بود. در یکونیمسالگی بیمار شده و هر لحظه تشنج میگرفت. فالبین روستا فالش را گرفته بود و گفته بود که باد پریان تکانش داده. مادر با صدای بیمناک تأیید کرده بود و گفته بود سر شامی زیر سایهای درخت غلتیده. یک هفتهای بیمار بود و دیگر تاب آورده نتوانسته و مرده بود.
هفت قبر، یک مادر
حالا مادر پیر شده، آنقدر که چشمانش سوراخ سوزن را نمیبیند. کهنهدرد دارد و همیشه دارو میخورد. مادر از جوانیاش چندان خاطرهای خوش ندارد. هفت فرزندش در قبرستان زیر خروارها خاک خفتهاند. مادر، سالهای سال، سر هفت قبر قبرستان روستا، جدا جدا ناله میکرد. حالا از صبر بدهکار و از حوصله گریزان شده. هنوز هم درون گذشتهاش دود تلخی از اندوه تنوره میکشد. اگر موی قیچیشدهی خواهرم و گرفتگی ناخنهای برادر را در صندقش نمیدیدم، نمیدانستم، برای چه همیشه پدر دنیا را لعنت میکند.
میگوید: «به پدر دنیا را لعنت! هیچ ارزشی ندارد. آنان کجا شدند؟»
مادر از زمانی که یکونیمساله بوده، مادرش رفته بوده تا با هزارسالگان زیر خاک همسفره شود. مادر هیچ وقت بهگفتهی خودش، گرمی بوسهای مادرش را روی صورت، حس نتوانسته. پدرکلان از اینکه مادرم آخرین دخترش بود در کمال نازدانگی بزرگش کرده. اما بر حسب رسم و رواج، کودکی بیش نبود که بساط ازدواجش راه انداخت.
پدر در جوانی ظالم بوده و لجوج. مادر را میزده؛ آنقدر که نمیتوانسته بلند شود. مادر گفته است، از اینکه جز چراندن برههای پدرکلان، کاری یاد نداشته، پدر تا توان داشته میزدنش. حتا حالا هم گاهی مثل دو کودک دعوا میکنند. چینهای پیشانیشان تیرهتر میشود، اما پدر هنوز راضی نیست از خر لجاجتش پایین شود. کاملا مثل جوانیاش.
بعد از مرگ خواهرم، بقیه فرزندانشان یکی پی دیگری بیمار میشده و بیماریشان هم دوامی پیدا نمیکرده و دل مادر را به خون غم غرق میکرده. داکتر و شفاخانه وجود نداشته یا در دسترس نبوده. اقدام بزرگ شان این بوده که پیش فالبین میرفتند؛ تا چاره از غیب بجویند.
پدر، مادر را به باد انتقاد میگرفت؛ اما مادر از اینکه هیچ پشتیبانی نداشت، فقط اشک میریخت. مثل دیوانههای سر بازار گریه میکرد و اشکهایش حمایل نداشتهای گردنش میشد.
کم یادم میآید که در زندگی خندیده باشد. کاش او بخندد، از ته دل سوختهاش. کاش نفس بکشد طوری که سنگینیاش را احساس نکند. از درد سرش ننالد. نگوید، شب خوابش نمیبرد. نگوید، پاهایش از درد پاره میشوند. او همیشه پایدرد است. گاهی چرب میکند، اما میگوید: هیچ فرق نمیکنند که چرب کنم یا نه. کاش میتوانستم درد را از وجودش پاک کنم. کاش غمهایش را از دلش بیرون میتوانستم. کاش میتوانستم در حافظهاش رسوخ کنم و روزگاران سپریشدهاش را نقطهبهنقطه مرور کنم. شاید آنوقت او هم میخندید.
[1] کودک
[2] قرصهایم