نویسنده: جلالالدین آرام
روزنامه نیویورکتایمز گفتوگوی مفصلی کرده است با جنرال استنلی مک کریستال، یکی از چهرههای باسابقهی نظامی در ارتش امریکا. مک کریستال بهخاطر حضور و فعالیتش در نقشهای رهبری در جنگهای عراق و افغانستان نزد مردمان این منطقه نیز آدمی شناختهشده است. او در گفتوگو با دیوید فرینچ، ستوننویس نیویورکتایمز، به مجموعهی متنوعی از مسایل مرتبط با جنگ، سیاست و منازعات خاور میانه میپردازد. اما آنچه در این گفتوگو برجستهتر است، اشارهی او به سه وسوسهی بزرگی است که معمولا رهبران امریکا را به جنگهایی از نوع جنگ کنونی این کشور با ایران میکشاند.
این سه وسوسهی بزرگ، از نظر مک کریستال، اینهایند: کارآیی فریبندهی عملیات مخفی (Covert Action)، کارآیی فریبندهی عملیات جراحیگونه/نقطهزنی (Surgical Operations) و کارآیی فریبندهی قدرت هوایی (Air Power).
مک کریستال میگوید که رییسجمهوران امریکا پیوسته در برابر این پیشنهاد (از سوی دستگاه رهبری نظامی آن کشور) قرار میگیرند که در فلان موارد میتوان با اجرای عملیاتهای مخفی بسیار موثر بدون دیده شدن، بدون پرداخت هزینهی سیاسی و بدون ورود در جنگی گسترده به نتایج بسیار خوبی رسید. اما از نظر او، این عملیاتهای مخفی به ندرت موفق اند و به ندرت پنهان میمانند و به ندرت نتیجهی پایداری به بار میآورند.
وسوسهی دوم نیز از نظر مک کریستال شبیه اولی است. عملیات دقیق جراحیگونه، یا همان نقطهزنی، چندان که در موردشان تبلیغات میشود، کارآ نیستند. این عملیاتها شاید از نظر فنی موفق باشند، اما واقعیت میدانی را آنگونه که ازشان انتظار میرود، تغییر نمیدهند. او معتقد است که جنگ یک پدیدهی پیچیدهی اجتماعی-سیاسی است و نباید گرفتار این وسوسه شد که قدرت تکنولوژیک کشوری مثل امریکا (از طریق این عملیاتهای دقیق) میتواند نتیجهی جنگ را به دلخواه ما رقم بزند.
از نظر مک کریستال، این نیز خطاست که گمان کنیم برتری در قدرت هوایی و بمباران شدید دشمن میتواند ارادهی طرف مقابل را بشکند (وسوسهی سوم) و او را وادار به تسلیم کند. به نظر او، در جنگ بیش از آنکه قدرت هوایی و ویرانی زیرساختها تعیینکننده باشد، ذهن انسانها و ارادهیشان برای جنگیدن تعیینکننده است. مثلا در جنگ جاری، آنچه در قلب ایرانیان میگذرد تعیین میکند که با جنگ چهگونه برخورد کنند نه محاسبات ژئوپولیتیکشان.
این سه وسوسه، وسوسهی عملیات مخفی، وسوسهی ضربهی جراحیگونه، و وسوسهی قدرت هوایی در یک نقطه مشترک و بر یک تصور غلط مبتنی اند: وعدهی حل مسائل پیچیدهی انسانی و سیاسی، با ابزارهایی محدود، سریع و قابلکنترل. اما این تصور، بر این پیشفرض شکننده استوار است که کنشها میتوانند از پیآمدهای خود جدا بمانند یا در فضایی کاملا منتزع از آنچه طرف مقابل فکر میکند، به کارآمدی حداکثری برسند. در عمل، عملیاتهای مخفی به ندرت در دایرهی «مخفی» باقی میمانند. آنها افشا میشوند، تفسیر میشوند، و مهمتر از همه، در ذهن بازیگران دیگر بهعنوان نشانههایی از نیت شرورانه و خصومت ثبت میشوند. عملیاتهای مخفی حتا زمانی که از نظر فنی موفق اند، اغلب در سطح استراتژیک، پیآمدهایی تولید میکنند که نه قابل پیشبینی اند و نه قابل مهار. آنچه قرار بود یک مداخلهی محدود باشد، به گرهی تازه در شبکهای از بیاعتمادی و دشمنی تبدیل میشود که پیآمدهای درازمدت بسیار دارد.
وسوسهی دوم، اجرای عملیاتهای دقیق به مدد تکنولوژی عصری، بسیار جذاب به نظر میرسد: اگر بتوان هدف کلیدی را با دقتی بالا حذف کرد -یک فرمانده، یک مرکز تصمیمگیری- مسیر یک منازعه را نیز میتوان تغییر داد. این منطق، که از دل پیشرفتهای شگرف در اطلاعات، نظارت و تسلیحات دقیق بیرون آمده، نوعی اعتماد افراطی به توانایی مهندسی جنگ را بازتاب میدهد.
اما آنچه در این نگاه نادیده گرفته میشود، ماهیت شبکهای و انسانی درگیریهاست. جنگ، مجموعهای از اجزای جداگانه نیست که با حذف یک قطعه از کار بیفتد؛ بلکه ساختاری زنده است که خود را بازتولید میکند. حذف یک فرد، به ندرت به حذف یک اراده یا یک جریان منجر میشود. جای خالی پر میشود، روایتها بازسازی میشوند، و گاه حتا، حذف یک هدف در جبههی «دشمن» به تقویت مشروعیت و انسجام طرف مقابل میانجامد. در اینجا دقت فنیای که به یاری تکنولوژی ممکن شده با اثربخشی استراتژیک اشتباه گرفته میشود. ضربه میتواند دقیق باشد، اما نتیجهی کلان ممکن است همچنان مبهم بماند یا حتا معکوس شود.
مک کریستال، با اشاره به جنگ ویتنام و عراق، میگوید که وسوسهی سوم (کارآیی معجزآسای قدرت هوایی) از آغاز قرن بیستم تا امروز بارها در قالبهای مختلف بازتولید شده است: از بمبارانهای گستردهی جنگهای جهانی تا دکترینهای مدرن «شوک و حیرت». در همهی این موارد، فرض اصلی این بوده که با وارد آوردن فشار کافی -به زیرساختها، به مراکز شهری و به نمادهای قدرت- میتوان حریف را به تسلیم واداشت. اما این فرض، یک متغیر اساسی را دستکم میگیرد: انسان. ارادهی انسانی، برخلاف زیرساختهای فیزیکی، نه به سادگی تخریب میشود و نه بهطور خطی به فشار پاسخ میدهد. در بسیاری از موارد، بمباران نهتنها به فروپاشی اراده منجر نمیشود، بلکه آن را تقویت میکند. در چنین شرایطی، ابزارهایی که برای شکستن روحیه طراحی شدهاند، گاه به ابزاری برای بازتولید آن تبدیل میشوند.
این سه وسوسه، اگرچه در سطوح مختلف عمل میکنند، در یک نقطه به هم میرسند: سادهسازی واقعیتی که ذاتا پیچیده است. رهبرانی که در دام این وسوسهها میافتند، به این گمان میرسند که میتوان با ابزارهایی محدود، به نتایج گسترده دست یافت یا میتوان هزینهها را مهار کرد، زمان را کوتاه کرد، و پیآمدها را کنترل نمود. اما تاریخ نشان میدهد که این خوشبینیهای ناشی از این سه وسوسهی بزرگ بیش از آنکه راهگشا باشند، راه را برای درگیریهای طولانیتر و پیچیدهتر هموار کردهاند.
تکنولوژی جنگ در زمانهی ما بسیار توسعه یافته و از آن کارهایی افسانهای بر میآید. با وجود این، شاید مهمترین درسی که از تاریخ جنگهای مدرن بشری میتوان گرفت این باشد که جنگ، پیش از آنکه یک مسألهی فنی باشد، یک پدیدهی انسانی است. تا زمانی که این واقعیت نادیده گرفته شود، وسوسهها همچنان بازتولید خواهند شد- با نامهای تازه، با فناوریهای پیشرفتهتر، اما با همان خطای بنیادینی که در سخنان مک کریستال بازتاب یافته است.
آنچه در جنگ فعلی امریکا با ایران میبینیم، بازتابی از همین سه وسوسهی بزرگ است. دونالد ترامپ (چنان که مک کریستال میگوید) با ربودن موفقانهی نیکولاس مادورو، رییسجمهور ونزوئلا، تشجیع شد که همان کار را با ایران هم بکند. ترامپ گمان میکرد که جنگ با ایران همانگونه شروع شود و خاتمه یابد که آن سه وسوسه به او میگفتند: آسان، سریع و همراه با پیروزی درخشان امریکا. اما ظاهرا وضعیت به اینسو نمیرود و امریکا، زیر تأثیر وسوسههای مورد اشارهی مک کریستال، در منجلاب چسپناک بزرگ دیگری پا نهاده است.