یاسین احمدی
اقتصاد جنگی؛ معیشت خونبار
هرچند زندگی بشر با جنگ عجین شده است، معمولا جنگ در بسیاری از کشورها پدیدهای گذرا است. جامعه برای مدتی درگیر خشونت میشود، اما پس از پایان جنگ دوباره به زندگی عادی بازمیگردد. اما در برخی جوامع، مانند افغانستان، وقتی جنگ برای سالهای طولانی ادامه پیدا کند، به تدریج ساختارهای اقتصادی تازهای در اطراف آن شکل میگیرند. در چنین شرایطی، جنگ دیگر تنها یک رویداد غیرعادی نیست، بلکه به بخشی از نظام معیشت تبدیل میشود. افغانستان در دهههای اخیر نمونهی روشنی از چنین وضعیتی بوده است.
برای فهم این مسأله باید به تأثیر جنگهای طولانی بر اقتصاد کشور توجه کرد. جنگ تمامی زیرساختهای یک کشور را، که منابع بزرگ مالی و انسانی برای آن هزینه شده است، ویران میکند. ضمن آنکه امیدهای انسانی را نیز نابود میسازد، مسیرهای طبیعی تولید و تجارت را هم مختل میکند. زمینهای کشاورزی آسیب میبینند، بازارها ناامن میشوند و شبکههای اقتصادی که پیشتر میان شهرها و روستاها برقرار بودهاند از هم میپاشند. در چنین شرایطی، مردم ناچار اند راههای تازهای برای بقا پیدا کنند. در افغانستان، یکی از نخستین راههای تداوم بقا، گسترش جنگهای طولانی برای تولید اقتصاد جنایی بوده است. وقتی دولت، بهدلیل ناکارآمدی نهادی، توانایی کنترل کامل مرزها، راهها و بازارها را از دست بدهد، شبکههای محلی و گروههای مسلح نقش بیشتری در اقتصاد ایفا میکنند. کنترل مسیرهای تجاری به منبع مهم برای درآمد تبدیل میشود. گروهها یا حتا خانوارهایی که بر یک جاده یا گذرگاه مسلط باشند، میتوانند از عبور کالاها باج بگیرند و از همین طریق منابع مالی بهدست آورند. اکثریت جنگسالارانی که به غولهای اقتصاد جنایی تبدیل شده بودند، از همین مسیر کسب درآمد داشتند که نمونههای روشنی از شمال گرفته تا جنوب و شرق کشور هنوز هم وجود دارد. در کشوری که جغرافیای آن پر از تنگهها و گذرگاههای طبیعی است، کنترل مسیرها اهمیت ویژه دارد. یک درهی کوهستانی یا یک جادهی باریک میتواند به گلوگاه اقتصادی تبدیل شود. به همین دلیل، در بسیاری از مناطق افغانستان، جنگ تنها برای کنترل شهرها نبوده است، بلکه برای تسلط بر راهها و منابع محلی نیز بوده است.
از سویی دیگر، اقتصاد مواد مخدر نیز در همین بستر رشد کرد. در مناطقی که کشاورزی سنتی دیگر پاسخگوی نیازهای اقتصادی نبود، کشت خشخاش و کوکنار به گزینهای جذاب تبدیل شد. این محصول نسبت به بسیاری از محصولات دیگر سود بیشتری داشت و بازار آن نیز، بهدلیل تقاضای جهانی، پایدار بود. در بخشهایی از تاریخ درگیریهای اجتماعی کشور، خصوصا در زمان حضور نیروهای شوروی سابق، کشت کوکنار برای بسیاری از دهقانان یک عمل ایدئولوژیک به شمار میرفت که بعدها سود سرشار آن دهقانان و زورمداران زیادی را به خود جذب کرد. به این منوال، این اقتصاد محلی به سرعت با شبکههای بزرگتر قدرت پیوند خورد تا بتواند مسیر تاریخ یک کشور را تغییر دهد. سرانجام، تجارت مواد مخدر به منبع مهم مالی برای گروههای مسلح تبدیل شد. این منابع امکان خرید اسلحه، پرداخت به نیروها و ادامهی جنگ را فراهم میکردند. در نتیجه، چرخهای شکل گرفت که در آن جنگ به اقتصاد وابسته بود و نبض اقتصاد نیز در قلب جنگ میتپید.
برای بخشی از بازیگران، پایان جنگ فقط پایان درگیری نیست؛ پایان یک منبع درآمد نیز هست. همین واقعیت توضیح میدهد که چرا بعضی منازعات اینقدر فرسایشی و طولانی میشوند. این یکی از دلایل مهمی است که چرا منازعات داخلی ما طولانی میشوند. وقتی شبکههایی از منفعت در اطراف جنگ شکل بگیرند، صلح برای همهی طرفها نهتنها سودآور نیست، بلکه حکم زوال را نیز در پی دارد. البته اقتصاد جنگ تنها به مواد مخدر یا کنترل راهها محدود نمیشود. در بسیاری از مناطق، تجارت اسلحه، قاچاق کالا و حتا کمکهای خارجی نیز به بخشی از این اقتصاد تبدیل شدهاند. برخی از سازمانهای بینالمللی در کابلِ دوران جمهوریت بخشی از بودجهی سالانهیشان را به گروههای تبهکار اختصاص میدادند تا پرسونل و داراییهایشان در امان بماند. این عمل مستقیما به مفهوم مشروعیتدادن به نظم گنگسالاری بود. با توجه به این الگوها، پولی که برای اهداف سیاسی یا نظامی وارد کشور میشود، در عمل شبکههای اقتصادی تازهای ایجاد میکند. برخی افراد و گروهها از این جریان منابع سود میبرند و همین امر میتواند ساختارهای محلی قدرت را تغییر دهد. همین رویه سبب شده بود تا ما طی بیست سال جمهوریت شاهد زوال گامبهگام آن باشیم.
یکی از مهمترین پیآمدهای اقتصاد جنگ، دگرگونی در اخلاق اقتصادی جامعه است. وقتی سالها ناامنی ادامه داشته باشد، فعالیتهایی که در شرایط عادی غیرقانونی یا ناپسند تلقی میشوند، ممکن است بهعنوان راهی عادی برای بقا پذیرفته شوند. قاچاق، باجگیری، آدمربایی یا تجارت غیررسمی به بخشی از زندگی اقتصادی تبدیل میشود. این وضعیت تنها اقتصاد را تغییر نمیدهد، بلکه بر نگاه مردم به دولت و قانون نیز اثر میگذارد. وقتی مردم ببینند که قانون نمیتواند امنیت اقتصادی ایجاد کند، اعتماد به نهادهای رسمی کاهش مییابد. در چنین شرایطی، شبکههای غیررسمی قدرت اهمیت بیشتری پیدا میکنند و دولت مرکزی یا به حاشیه رانده میشود یا به شکل سایهی غیرمؤثر درمیآید. بااینحال، باید توجه داشت که بسیاری از مردم افغانستان در این ساختار اقتصادی، بهدلیل شرایط دشوار زندگی، گرفتار شدهاند. دهقانی که محصولی سودآورتر برای کشت ندارد، تاجری که در بازاری ناامن کار میکند یا خانوادهای که در منطقهای جنگزده زندگی میکند، اغلب گزینههای محدودی پیش رو دارد. از این رو، اقتصاد جنگ را نمیتوان صرفا بهعنوان نتیجهی تصمیمهای فردی توضیح داد. این اقتصاد محصول شرایطی است که در آن ساختارهای رسمی اقتصادی تضعیف شدهاند و جامعه ناچار شده است راههای دیگری برای ادامهی زندگی پیدا کند. البته که برای دفاع از کشت کوکنار بهعنوان ویرانگرترین سلاح ضدانسانی، از دهقان و تاجر مجبور دفاع نمیکنم، اما ساختاری که چنین شرایطی را آفریده باید مورد نقد قرار گیرد.
این موضوع بر کسی پوشیده نیست که در افغانستان صلح پایدار تنها با پایان جنگ نظامی بهدست نمیآید. برای پایاندادن به چرخهی خشونت، باید ساختارهای اقتصادیای که از جنگ تغذیه میکنند نیز تغییر یابند. ایجاد فرصتهای اقتصادی پایدار، توسعهی زیرساختها و تقویت اقتصاد محلی از جمله اقداماتی هستند که میتوانند وابستگی به اقتصاد جنگ را کاهش دهند. بدون چنین تغییراتی، حتا اگر جنگ بهطور موقت پایان یابد، ساختارهای اقتصادیای که در دل آن شکل گرفتهاند ممکن است زمینهی بحرانهای تازهای را فراهم کنند. به همین دلیل، فهم اقتصاد جنگ یکی از کلیدهای مهم در تحلیل آیندهی افغانستان است.
فروپاشی اعتماد و تجربهی انسانی جنگ
اگر بخواهیم تاریخ منازعات افغانستان را تنها از زاویهی دولتها، ارتشها یا رقابتهای منطقهای بررسی کنیم، بخش مهمی از واقعیت نادیده میماند. جنگ پیش از آنکه یک مسألهی نظامی یا سیاسی باشد، یک تجربهی انسانی نیز هست. اثر واقعی آن در زندگی کسانی دیده میشود که در روستاها، شهرها و مهاجرتها با پیآمدهای آن زندگی کردهاند. جدیتر از این موضوع، ویرانی زیرساختهای فرهنگی و اقتصادی کشور است که با نابودی امیدهای انسانی و هجرت گستردهی نخبگان، روح کشور را از ترقی و انکشاف تهی میکند. در افغانستان، چندین دهه جنگ نهتنها ساختارهای سیاسی را تغییر داده، بلکه روابط اجتماعی و احساس امنیت مردم را نیز عمیقا تحت تأثیر قرار داده است. جامعهای که بارها کودتا، اشغال، جنگ داخلی، مهاجرت و فروپاشی دولتها را تجربه کرده باشد، به تدریج نگاه خاصی به جهان پیدا میکند. در چنین جامعهای، اعتماد، که یکی از پایههای اساسی زندگی جمعی است، به آسانی شکل نمیگیرد.
اعتماد اجتماعی یعنی این باور که دیگران نیز قواعد مشترک زندگی را رعایت خواهند کرد. وقتی مردم به این قواعد اعتماد داشته باشند، همکاری، تجارت، آموزش و حتا سیاست میتواند به شکل پایدار پیش برود. اما در جامعهای که نقض این قواعد، خود یک قاعدهی تاریخی بوده است، اعتماد به تدریج جای خود را به احتیاط و ترس میدهد. ما شاهد این وضع بودهایم که در افغانستان، بسیاری از نسلها در فضایی رشد کردهاند که ناامنی و خشونتهای هولناک بخشی از زندگی روزمرهیشان بوده است. کودکانی که در چنین فضایی بزرگ میشوند، جهان را هرگز بهعنوان فضایی قابلپیشبینی نمیبینند، بلکه آن را بهعنوان محیطی پر از خطر شناسایی میکنند. ضمن آنکه این تجربهی مداوم ناامنی و استمرار شرایط هابزی، بر شیوه نگاه افراد به جامعه و سیاست در داخل اثر میگذارد، در صورت هجرت نیز محیط کشورهای میزبان را در ادامهی همان وضعیت داخلی فهم کرده و گاه دست به جرم و خشونت میزنند.
یکی دیگر از مهمترین پیآمدهای جنگهای طولانی در افغانستان، گسترش تجربهی مهاجرت است. میلیونها انسان در دورههای مختلف مجبور شدهاند خانههای خود را ترک کنند. برخی به کشورهای همسایه پناه بردهاند و برخی دیگر در مناطق مختلف داخل کشور آواره شدهاند. آنانی که طعم تلخ آوارگی را چشیدهاند، خوب میدانند که مهاجرت تنها جابهجایی جغرافیایی نیست، بلکه دگرگونی عمیق در روابط عاطفی و اجتماعی افراد یک سرزمین نیز ایجاد میکند. وقتی خانوادهای خانه و زمین خود را ترک میکند، بخش بزرگی از شبکه و تعلقات اجتماعی خود را نیز از دست میدهد. همسایگان، دوستان، بازار محلی و حتا محیط فرهنگی آشنا از میان میروند. در نتیجه، افراد ناچار اند در محیطی تازه دوباره شبکههای اجتماعی خود را بسازند. هرچند همین تجربهی مهاجرت در برخی موارد به شکلگیری دیدگاههای تازه نیز کمک کرده است.
در کنار مهاجرت، مسألهی آسیبهای روانی جنگ نیز اهمیت زیادی دارد. جنگ تنها جسم انسانهای ساکن در افغانستان را زخمی نکرده، بلکه بر حافظه و روان آنان نیز اثر گذاشته است. از دستدادن اعضای خانواده، تجربهی خشونت یا زندگی در فضای مداوم ترس توانسته تأثیرات طولانیمدتی بر افراد داشته باشد. طی دهها سال جنگ در افغانستان، آسیب جمعی بهشدت در میان جامعه گسترش یافته است. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که در آن تجربهی خشونت به بخشی از حافظهی مشترک جامعه تبدیل میشود. این وضعیت میتواند خشونت را به شکل ساختاری در جامعه تزریق نماید. خشونت خانوادگی و سنگزدن کودکان به حیوانات نمونههایی از شیوع خشونت ساختاری است که برآیند مستقیم آسیبهای اجتماعی به شمار میرود. در چنین حالتی، حتا نسلهایی که مستقیما جنگ را تجربه نکردهاند نیز تحت تأثیر روایتها و خاطرات نسلهای پیشین قرار میگیرند. در افغانستان، بسیاری از داستانهای جنگ، مهاجرت و از دستدادن در حافظهی جمعی مردم باقی ماندهاند. این روایتها نهتنها گذشته را توضیح میدهند، بلکه بر نحوهی نگاه مردم به آینده نیز اثر میگذارند. جامعهای که بارها با بیثباتی روبهرو شده است، ممکن است نسبت به وعدههای سیاسی یا برنامههای اصلاحی با شک و تردید، و حتا به شکل یک توطئه، نگاه کند.
جمعبندی؛ ریشهی بحران در کجا است؟
اگر بخواهیم تاریخ افغانستان را در یک نگاه بلندتر بررسی کنیم، روشن میشود که منازعات این سرزمین را نمیتوان با یک علت واحد توضیح داد. در بسیاری از روایتهای ساده، گاه قومیت، گاه مداخلهی خارجی و گاه فرهنگ سیاسی مردم بهعنوان علت اصلی جنگ معرفی میشود. اما چنین توضیحاتی بیشتر از آنکه واقعیت را روشن کنند، صورت مسأله را پنهان میکنند. افغانستان در حقیقت صحنهی تلاقی چند بحران تاریخی است. جغرافیای دشوار، دولتسازی ناقص، رقابت بر سر منابع محدود، چندگانگی نظامهای حقوقی، شکافهای اجتماعی و مداخلات خارجی طی زمان بر یکدیگر اثر گذاشتهاند. هیچیک از این عوامل به تنهایی نمیتواند تاریخ منازعه در افغانستان را توضیح دهد، اما وقتی این عوامل در کنار هم قرار میگیرند، ساختاری ایجاد میکنند که در آن بحرانها به سادگی بازتولید میشوند.
در میان این عوامل، شاید بنیادیترین مسأله همان شکاف تاریخی میان دولت و جامعه باشد. دولت در افغانستان، بهدلیل بنیادهای معیوبش، بارها تلاش کرده اقتدار خود را در سراسر کشور گسترش دهد، اما در بسیاری از موارد نتوانسته اعتماد اجتماعی لازم را بهدست آورد. در مقابل، جامعه نیز بهدلیل تجربههای تاریخی، همواره با احتیاط و گاه بیاعتمادی به دولت نگاه کرده است. این فاصله باعث شده که مردم برای تأمین امنیت و عدالت بیشتر به شبکههای محلی، خانواده، روستا، قوم یا گروههای اجتماعی تکیه کنند. این شبکهها توانستهاند نوعی نظم اجتماعی ایجاد کنند، اما در عین حال جامعه را به مجموعهای از حلقههای جداگانه و منفک از نگاههای تخصصی تقسیم کردهاند. در چنین شرایطی، شکلگیری یک نظم سیاسی فراگیر دشوار میشود.
مسألهی منابع نیز در این میان نقش مهمی داشته است. زمین و آب در افغانستان تنها عناصر اقتصادی نیستند، بلکه بخشی از ساختار اجتماعی و هویت تاریخی مردم اند. تغییر در مالکیت زمین، بهویژه در برخی مناطق مانند هزارهجات، نهتنها اقتصاد محلی بلکه تعادل اجتماعی را نیز از بنیاد دگرگون کرده است. چنین تغییراتی میتوانند خاطرههای عمیق بیعدالتی ایجاد کنند که برای نسلها باقی بمانند. از سوی دیگر، مداخلات خارجی نیز بارها بر این ساختارهای شکننده اثر گذاشتهاند. موقعیت جغرافیایی افغانستان سبب شده است که این کشور در بسیاری از دورهها در مرکز رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی قرار گیرد. این مداخلات اغلب به جای حل بحرانهای داخلی، آنها را پیچیدهتر کردهاند، زیرا بازیگران داخلی توانستهاند با تکیه بر حمایت بیرونی جنگ را برای مدت طولانی ادامه دهند.
اقتصاد جنگ نیز بهنوبهی خود به دوام این وضعیت کمک کرده است. در دهههای اخیر، شبکههایی از تجارت غیررسمی، قاچاق و کنترل منابع محلی در اطراف جنگ شکل گرفتهاند. برای برخی گروهها، جنگ تنها وسیلهی دستیابی به قدرت نبوده، بلکه به منبع درآمد نیز تبدیل شده است. برای همین، جنگ در یک چرخهی بیپایان، زندگی و هستی مردم بیدفاع را بلعیده است. در چنین شرایطی، پایان جنگ به معنای ازدستدادن این منابع اقتصادی خواهد بود. اما شاید مهمترین پیآمد جنگهای طولانی در افغانستان، تضعیف اعتماد اجتماعی و گسترش خطوط گسل میان باشندگان آن بوده است. جامعهای که بارها با بیثباتی، مهاجرت و خشونت روبهرو شده باشد، به سختی میتواند به آینده اعتماد کند. این بیاعتمادی نهتنها رابطهی مردم با دولت را تحت تأثیر قرار میدهد، بلکه بر روابط میان افراد نیز اثر میگذارد.
بااینحال، تاریخ افغانستان تنها داستان بحران نیست. در دل همین تاریخ طولانی منازعه، نمونههای فراوانی از همزیستی و همکاری نیز وجود داشته است. شهرهای چندفرهنگی، بازارهای مشترک و روابط اجتماعی میان گروههای مختلف نشان میدهد که جامعهی افغانستان همواره ظرفیتهایی برای همبستگی داشته است. از نگاه فلسفهی سیاسی، مسألهی اصلی افغانستان را میتوان در یک پرسش خلاصه کرد: چگونه میتوان نظم سیاسی ایجاد کرد که هم قدرت داشته باشد و هم عدالت؟ نظمی که در آن دولت بتواند امنیت ایجاد کند، اما در عین حال از اعتماد مردم نیز برخوردار باشد. چنین نظمی تنها از طریق قدرت نظامی یا تصمیمهای سیاسی کوتاهمدت و قوممحور ایجاد نمیشود. صلح پایدار نیازمند نهادهایی است که بتوانند میان گروههای مختلف جامعه تعادل برقرار کنند، منابع را به شکل عادلانه مدیریت کنند و فرصت مشارکت سیاسی را برای همه فراهم سازند.
در نهایت، آیندهی افغانستان تا حد زیادی به توانایی جامعه و نخبگان سیاسی آن در بازسازی این رابطهی اساسی بستگی دارد؛ رابطهای که در آن دولت نه بهعنوان نیرویی تحمیلکننده، بلکه بهعنوان نمایندهی مشترک جامعه عمل کند. اگر چنین رابطهای شکل بگیرد، بسیاری از ریشههای تاریخی منازعه میتوانند به تدریج تضعیف شوند. اما اگر این شکاف همچنان باقی بماند، خطر آن وجود دارد که بحرانهای گذشته در شکلهای تازهای تکرار شوند. از این رو، فهم ریشههای منازعه در افغانستان تنها مطالعهی گذشته نیست، بلکه تلاشی است برای یافتن راهی بهسوی آیندهای که در آن امنیت، عدالت و اعتماد بتوانند در کنار یکدیگر قرار گیرند.
منابع:
1.کاتب هزاره، فیضمحمد (چاپهای مختلف؛ چاپ مشهور ۱۳۸۹
سراجالتواریخ. تهران: انتشارات عرفان.
- غبار، میر غلام محمد (۱۳۸۶
افغانستان در مسیر تاریخ. تهران: انتشارات عرفان. - فرهنگ، میر محمد صدیق (۱۳۷۱
افغانستان در پنج قرن اخیر. تهران: نشر درخشش. - حبیبی، عبدالحی (۱۳۸۳
تاریخ سیاسی افغانستان. کابل: انتشارات انجمن تاریخ افغانستان. - موسوی، سید عسکر، ترجمه فارسی ۱۳۸۱، هزارههای افغانستان. تهران: نشر عرفان.
- Rubin, Barnett R. (2002). The Fragmentation of Afghanistan: State Formation and Collapse in the International System. New Haven: Yale University Press.
- Barfield, Thomas (2010). Afghanistan: A Cultural and Political History. Princeton: Princeton University Press.
- Mousavi, Sayed Askar (1998). The Hazaras of Afghanistan: An Historical, Cultural, Economic and Political Study. Richmond: Curzon Press.
- Lee, Jonathan L. (2018). Afghanistan: A History from 1260 to the Present. London: Reaktion Books.
- Roy, Olivier (1990). Islam and Resistance in Afghanistan. Cambridge: Cambridge University Press.
- Adamec, Ludwig W. (2012). Historical Dictionary of Afghanistan. Lanham: Scarecrow Press.
پایان