نویسنده: میرویس علمدار
مقالهی دوست گرامیام، محمدهاشم امید، در اطلاعات روز با عنوان «کالبدشکافی زوال روشنفکر افغانستانی در عصر فروپاشی» تحلیلی عمیق و تکاندهندهای برای تحصیلکردگان و روشنفکران جامعهی ما است. اما طرح مسألهی زوال روشنفکر افغانستانی بدون تعریف واژهی «روشنفکر» و بیان ویژگیهای آن، مشکلزا است.
یکی از این مشکلات، یکسانپنداری روشنفکر و تحصیلکرده است. حقیقت این است که هر تحصیلکردهای روشنفکر نیست. برای فهم بهتر تفاوت این دو، به تعریف ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی، از روشنگری رجوع میکنیم؛ «روشنگری، خروج انسان از نابالغی خودتحمیلکردهی او است. نابالغی، ناتوانی در بهکارگیری فهم خویش بدون هدایت دیگری است. این نابالغی زمانی خودتحمیلکرده است که علت آن نه کمبود فهم، بلکه کمبود اراده و شجاعت برای استفاده از آن بدون راهنمایی دیگری باشد.» بنابراین، صرف داشتن فهم و دانش، انسان را در زمره روشنفکران قرار نمیدهد؛ بلکه شجاعت و ارادهی عصیان در برابر صغارت، یا همان نابالغی خودتحمیلکرده، باعث روشنگری شده و فرد تحصیلکرده را به روشنفکر مبدل میسازد.
ویژگیهای روشنفکر و روشنفکرنماهای افغانستان
نخست، انسان عادی باید تحصیلات مدرن و توانایی تحلیل عقلانی مسائل یک کشور را داشته باشد تا حداقل گامی در راستای روشنفکری بردارد. اما از آنچه در بعضی از دانشگاههای افغانستان و خارج از کشور میگذرد، تعداد زیادی صاحب مدارک دانشگاهی میشوند، در حالی که در طول دورهی تحصیلیشان به تعداد انگشتان دست هم کتاب و مقاله مطالعه نمیکنند.
علاوه بر آن، تعدادی دیگر فقط آنچه را علوم به آنان عرضه میکند، صرفا حفظ کرده و بدون اینکه تفکری در آن داشته باشند، در محافل گوناگون دیگران را نظریهباران میکنند. اینان که ادای روشنفکری درمیآورند، همان تکنیسینهای احمق اند؛ چرا که یک دارو را برای هر بیمار تجویز میکنند- بدون اینکه تعقلی کنند. پس هم به خود خیانت میکنند و هم به دیگران و تمام عمر نسخهی یک جامعه را به دیگری تجویز میکنند.
دوم، روشنفکر اهل تقلید و پیروی از دیگران نیست. این به آن معنا نیست که از دانش دیگران استفاده نمیکند، بلکه از دانش و تجربهی دیگران بهره گرفته و نظریات بکر و متناسب با نیازهای جامعه ارائه میدهد. اما این روشنفکرانی که جناب امید در مقالهاش نام برده است، اصولا تحصیلکردگانی هستند که داشتهها و نداشتههای گذشتگان خود را مایه سربلندی خویش میدانند؛ زیرا خودشان چیزی برای ارائه ندارند. گاهی افکار پوسیده و ظلمتآفرین گذشتگان خود را در شکل نظریات جدید به خود و مردم عرضه میکنند. در نتیجه، نیاز به تفکر انتقادی و بازاندیشی باورهای مخرب است.
شرط دیگر روشنفکری، علاقهمندی به اصلاح امور سیاسی-اجتماعی است. اگر تحصیلکردگان جایگاه خود را برای استفادههای شخصی و بر ضد مردم بهکار ببرند -آنانی که در گروه عملگرایان تسلیمطلب در نظر گرفته شدند- روشنفکر نیستند، بلکه باید آنان را تاریکاندیش تلقی کرد.
نکته دیگر، تفاوت عمل و اندیشه است. آنانی که ادعای روشنفکری دارند، اما زنان و دخترانشان را حتا در خارج از کشور دارای حق تصمیمگیری نمیدانند، کم نیستند. فرق اینان با افراطیهایی که به نام هدایت یا حفظ آبرو و فرهنگ چند هزارسال نداشتهیشان، افکار خود را بر دیگران تحمیل میکنند، در چیست؟ کسی گفته بود که مردان افغانستان آزادی را تنها برای دختران همسایهیشان میخواهند. متأسفانه، این سخن همواره تحقق یافته است.
بنابراین، با این رویکرد، تعداد روشنفکران کاهش مییابد و تنها اندکی باقی میمانند که اکثرا هنوز نسبتشان را با خودشان، با مخارج زندگی، با مهاجرت و با کشورشان نتوانستهاند روشن بسازند. اما ققنوس بعد از سوختن دوباره برمیخیزد؛ چرا که ذاتش همان است.
مسألهی ماندن یا رفتن روشنفکر
روشنفکرانی که تحت سلطهی ظلم و خفقان میمانند یا توان خارج شدن را ندارند، نمیتوانند صدای خود را بلند کنند (هدف، توجیه مهاجرت نیست. آنکه میماند). جدا از اینکه با مشکلات دیگری روبهرو است، قلم و صدایی دارند که حق استفاده از آن را ندارند. و آنکه میرود، از آن بدتر؛ حق استفاده از قلم و صدایش را دارد، اما قلمش رنگ ندارد و صدایش گوشی برای شنیدن.
همانطور که از نامش پیدا است، آواره میشود. جسمش در جایی است که ذهنش نیست. گویی متولد شده، اما حافظهای با وابستگیهای عمیق دارد. همانطور که در مقاله اشاره شده، گدای معنا است. کلنجار رفتن با بیمعنایی، دردش فراتر از این است که تحت ظلم باشی و تکلیف از تو ساقط شود. با احساس همیشگی عجز و ناتوانی از اینکه باید مشکلی را حل کنی یا راهحلی ارائه دهی، اما هر روز خودخوری کرده و در نهایت از خود تصویری بسازی که هموطنانت تو را بیریشه خطاب کنند و جامعهی میزبان، بیکفایت.
سخن پایانی
تفاوت میان روشنفکر، تحصیلکرده و دیگران بسیار است. روشنفکری یک بیماری و رنج همیشگی است که خاموشی ندارد. این رنج برای هر کس متفاوت است. اما آنکه واقعا روشنفکر است، بر چالشها فایق آمده و نسبت خود را بالاخره با همگان و همهچیز مشخص میکند.
روشنفکر در اوج خفقان با تبعیت از خفقان و ظلم در نقش کارمند، مأمور، مبلغ دینی و… از قوانین تحمیلشده تا جایی اطاعت میکند تا به خود، خانواده و دوستانش ضرر نرساند. اما با قلمی دیگر و صدای کموبیش فلترشده و غیرمستقیم، درد، خطاها و ناعدالتی را به دیگران و جهانیان میرساند تا نهتنها حق روشنفکری را ادا کند، بلکه انسان بودن خود را به اثبات برساند. با این عمل، انسان شجاعت و رسالت خود را بهعنوان موجودی که دارای نظر و عقل است، نشان میدهد.
در طرف دیگر، آنانی که سکوت میکنند، ظلم را قبول کرده و زغال آتش ظلم و ناعدالتی بر دیگران میشوند. آیا عاقلانه و اسلامی است که حقارت، صغارت و ناعدالتی را به آیندگانمان به ارث بگذاریم؟