كابل تاكسي جغرافيا نمي شناسد. گواهينامه رانندگي دارد، به بدخشان، قندهار، هرات، مزار، باميان و پروان سفر كرده است. مسافرش از همه اقوام است و انچه براي تاكسي اولويت دارد نژاد و مذهب نيست مقام و مسؤليت دولتي و سياسي است.
اما اينكه برخي پوليس ترافيك ها مي پرسند چرا تا انتهاي جاده برچي رفتم به خاطر حادثه تلخ جلريز بود.
وحيد عمر تهوع كرد چون او را تاكسي گرفته بود، عبدالعلي محمدي به خاطر تحقق ارزوي عبدالرحمن اش در جلريز سوار تاكسي شد.
چون تعداد زيادي از شهداي جلريز به يكاولنگ رفت و زهير براي غم شريكي انجا نرفت و مسرور مقامش شد و به مردم گفت نگران نباشيد من بوي غني مي دهم، تاكسي را دربست گرفت.
اصف اشنا به خاطر بي خيالي رياست اجراييه سوار تاكسي شد و رويش به خاطر نامه هاي كه به هزاره جات فرستاد و همه را دعوت به غني كرد امتياز تاكسي را دريافت نمود.
اغا صاحب سنچارگي تاكسي سوار شد چون در شب هاي فاجعه لذت قدرت و خودخواهي را در پنجشير مي چشيد و از كشور بي خبر بود و مشاور دانش به خاطر نظريه هاي روباه و شترش مورد لطف تاكسي قرار گرفت تا در اوج بيچارگي و تلخكامي از ديلكارنگي حرف نزند.
حساب دانش و محقق، غني و عبدالله جداست. انها از مسافرين دايمي من است. هر روز با انها سر و كار دارم.
و اه! من تاكسي رانم و توقع نداشته باشيد عدالت خدا را در جاده پياده كنم. حرف هايم تلخ است، ممكن از تحول بگويم و فحش مادر و خواهر از اصلاحتي ها دريافت كنم. و بر عكس.
برداشت ها به تعداد ادم ها زياد است، من چه كار كنم؟ منطقي ان است كه هر كدام حرف مان را بگويم و راست و غلط ان را باهم بحث كنيم. راه ميانه هم وجود ندارد بلكه همانند زانوي روباه و شتر است كه امان فصيحي قصه اش كرد.
بنا براين من قصه مسافرم را مي نويسم، در بيكاري تحليل مي كنم، در دلتنگي موسيقي مي شنوم و مثل هر يكي از شما غم كشور مي خورم و زجر مي برم.
ياداوري: از پيام هاي تان تشكر اما برايم قصه و تحليل ارسال نكنيد. بگذاريم هر كس حرفش را در صفحه خود بگويد.
با احترام
جلريز، كنار پوسته مامد سياه