ديگر هيچ وجدانِ معذب نميشود. رويدادهاي ناگوار طعم تلخش را از دست داده است.
ديروز جسد يك كودك سه ساله را از ويرانههاي ناحيه هشت كابل يافتهاند، ميگويند فقط يك تك دم پايی به پاي كوچولويش بوده. ميگويند جامهاش را دريده و رويش تجاوز كرده اند. سرش را به سنگِ ننگ و ناموس و دين و غيرت افغاني كوبيده اند. كشته اند. رهايش كرده اند.
اين خبر را منشي ولسي جرگه به تلخي تجاوز ميگريست. زار زار گريه ميكرد. درد ميگريست. اشك ميريخت.
ديروز عبدالله هم به هلمند لشكر كشيد و به لشكرگاه رفت و اين عكسها را با كودكان كار گرفت.
به عكس و چگونگي برخورد عبدالله با كودكان كار كه نگاه ميكنم، ياد شعري از اخوان ميافتم:
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
هيچي ديگه. مسافر نيست، حوصله تحليل هم ندارم. به قول كرزي “عبدالله لباس بچه گانه ميپوشد.”
“ناز زنانه عبدالله” را رها كنيد واقعيت اين است كه نقشها عوض شده است. مثلا عبدالله كهن سال لباس بچه را پوشيده و اين كودك كار آدم بزرگها را انجام ميدهد. هيچ چيز در اين كشور سر جايش نيست. ورنه اين رنگ و لباس عبدالله را بايد اين كودك به تن ميكرد و عبدالله به جاي بازيهاي كودكانه و چكر زدن و بي خيالي به جاي اين كودك مينشست و كار ميكرد و به مشتريها سودا ميفروخت.