گزارشگر: هومن شمس
اشاره: در افغانستان، قرصهای نشئهآور، از جمله قرصهایی که امروز بهنام «تابلیت کا» شناخته میشوند، پدیدههای کاملا تازه نیستند و در دورهی مشهور به جمهوریت نیز در بعضی شهرهای افغانستان بهصورت محدودتر در دسترس افراد بودند. اما آنچه امروز گردش این پدیده را به یک بحران اجتماعی فراگیر تبدیل کرده، گسترش بیسابقه، دسترسی نسبتا آسان و افزایش چشمگیر مصرف این قرصها در میان جوانان و نوجوانان مخصوصا در شهرهای بزرگ کشور است.
گسترش این بحران، محصول مجموعهای از عوامل درهمتنیدهی اجتماعی، اقتصادی و روانی است: بیکاری گسترده، نبود فرصتهای آموزشی و شغلی، بنبست و فرسودگی روانی ناشی از سرکوب و خفقان، محدودیتهای شدید فردی و اجتماعی و احساس ناامیدی عمیق نسبت به آینده را میتوان در شمار عواملی ذکر کرد که شمار بزرگی از جوانان و حتا نوجوانان را بهسوی مواد نشئهآور میرانند. در کنار این عوامل، گروهی از سودجویان و شبکههای قاچاق و توزیع با بهرهبرداری از این وضعیت تجارت پرمنفعت فروش این قرصها را گسترش دادهاند.
حکومت طالبان نیز برای مقابله با این فاجعهی انسانی هیچ برنامهی جدی، فراگیر و مؤثری ندارد. در شرایطی که بخش قابلتوجهی از توان و منابع حکومت این گروه صرف اعمال محدودیتها و کنترل زندگی روزمرهی شهروندان میشود، چارهاندیشی در مورد بحران رو به گسترش اعتیاد به مواد نشئهآور گوناگون (مخصوصا تابلیت کا) محل چندانی در میان اولویتهای حکومت طالبان ندارد.
در مجموعهای که با عنوان «در دام K؛ روایتهایی از یک اپیدمی خاموش و کشنده» نشر میشود، روایتهای واقعی و دست اول در مورد افرادی را میخوانید که بهگونهای مستقیم یا غیرمستقیم با این بحران درگیر شدهاند: مصرفکنندگان، اعضای خانوادههای آنان، فروشندگان، فعالان محلی و شاهدانی که دیدهاند و میبینند که گسترش این بحران با زندگی افراد و خانوادهها چه میکند. هدف این مجموعه ارائهی آمار و ارقام نیست؛ بازتاب دادن صدای انسانهایی است که در پس یا در ته این بحران پنهان ماندهاند. هدف این است که تصویری جاندار و انسانی از یکی از نگرانکنندهترین بحرانهای اجتماعی افغانستان امروز ارائه شود.
تذکر: تمامی نامهای بهکاررفته در این گزارشها مستعار هستند و برای حفظ امنیت و حریم خصوصی افراد تغییر داده شدهاند.
امین وقتی از در وارد شد، به نظر میرسید انرژی و هیجان خاصی دارد. زیاد و با صدای بلند حرف میزد و مدام میخواست کاری بکند. چون متوجه شد هرکسی مشغول کار خود است، در گوشهای با تلفن مصروف شد. به آهنگهایی با ریتم تند و صدای بلند گوش میداد. دو ساعت بعد، خواهرش صدا زد که سفره را پهن کند. وقتی برخاست، دیگر از آن انرژی اولیه خبری نبود. تلوتلو میخورد و نزدیک بود سرش به دیوار بخورد. مادرش با فریاد بلندی به کمکش رفت، اما او اطمینان داد که حالش خوب است و فقط سرش گیج میرود. بیشتر از چند لقمه نان نخورد. همین که از سر سفره برخاست، ناگهان به زمین افتاد. من به همراه مادر و خواهرش از سر سفره دویدیم و بلندش کردیم. بازهم گفت فقط سرش گیج رفته و حالش خوب است. آرام گرفت و خوابید.
نیمساعت نگذشته بود که احساس خفگی پیدا کرد. مادرش دویده رفت که از لبنیاتفروشی سر کوچه دوغ بیاورد. اندکی دوغ خورد و باز خوابید. حدود ۱۰ دقیقه بعد، بازهم شروع کرد به خرخره و نفسنفس زدن. اینبار دیگر عادی نبود. دور دهنش سبز شده بود، دور چشمانش سیاه و از دهنش کف میآمد. پس از حدود سه دقیقه از نفس هم افتاد و نصف زبانش، در حالی که با دندان محکم گرفته بود، از دهنش بیرون ماند. دیگر چشمانش را باز نمیکرد، به صداهای خواهر و مادرش واکنشی نشان نمیداد و نفس هم نمیکشید.
به تقلید از کمکهای اولیه، بالشت زیر سرش را برداشتم، بدنش را راست کشیدم و شروع کردم به فشردن قفسهی سینهاش. مادرش اینبار پشت تکسی دوید. برای احیای قلبی تلاش کردم و خواهرش مرتب به سر و صورت او سیلی میزد و با گریه داد میکشید: «امین جواب بده!»
پس از پنج دقیقه، تلاش من جواب داد و با یک تکان محکم، تپش قلبش را زیر دستانم حس کردم و با یک تکان شدید، زبانش را پس کشید و کف زیادی از دهنش بیرون داد. تا آن زمان، مادرش هم با تکسی رسیده بود. باز اندکی دوغ نوشاندیم و سه نفره بلندش کردیم. کولش کردم. در ۱۷ سالگی حدود ۶۰ کیلوگرام وزن داشت. به زحمت توانستم از راهپلههای تنگی که آن شب تنگتر هم به نظر میرسید، پایینش کنم و داخل تکسی بنشانیم.
نیروهای ایست بازرسی طالبان که دویدنهای مادرش را غیرعادی یافته بودند، پیش حویلی آمدند و دور تکسی حلقه زدند. یکی پرسید: «چه شده؟» مادرش گفت: «پسرم دچار حملهی قلبی شده.» خواهرش که کاسهی دوغ در دست داشت، مانده بودم چطور توجیه کنیم که در حملهی قلبی دوغ نیاز است؟! خواهرش گفت: «نه، مسموم شده، بیهوش شده بود.» طالبی که دستم را گرفته بود، نمیگذاشت سوار تکسی شوم و به پشتو میگفت: «راست بگو چه شده؟» گفتم: «نمیدانم، حالت تهوع داشت و افتاد، بیهوش شد.» تکسیران مداخله کرد و گفت: «قاری صاحب، یکبار داکتر ببریم که بیمار از بین نروه.»
با اضطراب و دستپاچگی شدید به اتاق عاجل بردیم. انتظار داشتیم داکتران هم بدوبدو راه بیندازند و پرستاران یکی به دیگری بخورند و زود سیرم و پیچکاری بزنند. اما داکتر شیفت شب با خونسردی نبضش را گرفت و سطح اکسیجن او را بررسی کرد و پرسید: «چه خورده؟» گفتیم نان نخورد. داکتر گفت: «نه، تابلیت چه خورده؟» من، خواهرش و مادرش با حسرت به امین نگاه کردیم و با حیرت پرسشبرانگیزی به همدیگر چشم دوخته بودیم که داکتر در مورد چه حرف میزند.
داکتر گفت معدهاش باید شستوشو شود. گفتیم: «چه؟» گفت: «تابلیت نشئهآور خورده، سر قلبش فشار آورده، باید معدهاش شستوشو شود.» خواهر و مادرش میخواستند از من بپرسند که تابلیت نشئهآور دیگر چیست، ولی من در مورد این نوع قرصها آگاهی داشتم و دریافتم که موضوع چیست. داکتر گفت هر شب با چنین قضایایی مواجه میشود. وقتی داکتر از من خواست برگهی «رضایتنامه» را امضا کنم، گفتم برادرش نیستم، شوهرخواهرش هستم، صبر کن به پدرش زنگ بزنم. پدرش تلفن خود را جواب نداد. وقتی ما مصروف گفتوگو بودیم، پرستاران چند آمپول را که ابتدا داکتر نوشته بود، تزریق کرده بودند و اکسیجن وصل بود. امین زیر سیرم به سختی نفس میکشید. مادرش اجازه نداد معدهی او را بشویند. داکتر پیشنهاد داد که بستری شود و اگر بهبود نیافت، باید معدهاش شستوشو شود. حدود یک ساعت پس از تزریق آمپولها، امین چندین بار بالا آورد و هر بار اندکی آب نوشید.
تا شب به سحر رسید، نفسهای امین منظم شده بود. قبل از آذان صبح به خانه برگشتیم. سپس قصه کرد که مدتی است قرص «کا» مصرف میکند. قبلا روزانه یکی میخورد، ولی روز گذشته ۳۰ تابلیت را یکجا خورده است. از آن پس ماجرایی آغاز شد. تا یک سال دیگر، امین هر روز به بهانهای از پدر و مادرش پول میگرفت و با چهار پسر همسنوسال خودش به تفریح میرفت. گاهی نشئه، گاهی خمار، گاهی تندخو و گاهی تلوتلوخوران به خانه بازمیگشت. کمکم مکتب رفتن را هم تعطیل کرد.
پدرش مکتب او را تبدیل کرد و گفت شاید دوستان خوبی نداشته، ولی امین نهتنها رفیقان گذشتهاش را حفظ کرد، بلکه در مکتب بعدی هم چند دوستِ همانند خود را یافته بود. مادرش میگفت معمولا عصر بیرون میرود و تابلیت میخورد، شب که برمیگردد، یا هیچ اشتها ندارد و یا به اندازهی چند نفر غذا میخورد. شبها تا سحر بیدار بود. یا با بازی آنلاین «پابجی» درگیر بود و یا آهنگهایی با ریتم تند و صدای بلند میشنید. از طریق پابجی با دختر و پسرانی از شرق کابل نیز آشنا شده بود که در وضعیت مشابه او بودند و گهگاهی برایش قرص میآوردند.
کمکم ساعت خوابش بین ۳:۰۰ تا ۱۱:۰۰ صبح تبدیل شد و مکتب دومی را نیز رها کرد. با آنکه دوستان زیادی داشت، ولی کمتر بیرون میرفت. برای چند ماه، زندگیاش نظم عجیبی یافته بود. نزدیک چاشت از خواب برمیخاست و پس از خوردن صبحانه به وقت ناهار، بیرون میرفت؛ خروج او از خانه هم ماجرایی داشت. گاهی به بهانهی تفریح، گاه بیماری، گاه رفتن به حوض آببازی، گاه صبحانه نمیخورد و برای غذای بیرون پول میگرفت و حوالی شام برمیگشت. زمانی که سرحال بود، یا حوصلهی هیچکسی را نداشت و یا چنان با انرژی حرف میزد که همه از پاسخ دادن و شنیدنش خسته میشدند.
پس از صحبتهای پیدرپی، پدر و مادرش را قانع کردیم که بپذیرند تنها پسرشان «معتاد» شده و برای تداوی او چاره بجویند. پس از اقناع والدین، قانع کردن خود امین برای رفتن به کمپ ترک اعتیاد هم هفتهها طول کشید. وقتی پدرش برای یافتن مرکز ترک اعتیاد از اطرافیانش سراغ گرفت، آنچه مادرش هراس داشت، همان به میان آمد و همهی قوموخویش خبردار شدند که امین معتاد شده است.
او را با حیله و نیرنگ به یک کمپ ترک اعتیاد در تانک تیل دشت برچی بردند. مسئولان کمپ هم دو فرد معتادی بودند که بهگفتهی خودشان، یکی طی ۲۰ سال اخیر هشت بار و دیگری طی ۱۰ سال، سه بار ترک کرده بودند. آنان با کرایه گرفتن یک حویلی چهاراتاقه، روش ترک خودشان را به منبع درآمدزایی تبدیل کرده بودند.
امین در هفتهی نخست، تنها داخل اتاقی که هیچ چیزی جز یک دروازه و نورگیر ضعیفی نداشت، شبیه زندانیان سلول انفرادی نگهداری میشد و فقط سه وقت غذایش را از در وارد میکردند. هفتهی بعدی به جمع دیگران میپیوست و با کسانی آشنا میشد که به مواد مخدر سنتی چون تریاک و چرس و مواد صنعتی مانند هیروئین، شیشه و انواع تابلیتهای نشئهآور مثل کا، زیکپ و غیره معتاد بودند.
در هفتهی چهارم، وقتی پدر و مادر امین اجازهی ملاقات یافتند، متوجه شدند که دور چشمان او کبود است. مادرش میگوید: «شکایتی نداشت، ولی ما فهمیدیم که لتوکوب شده است.» کمکم قوموخویش، یکی پس از دیگری، به ملاقات امین رفتند تا برایش روحیه بدهند. ولی ناخواسته شرم از روی او پرید و هنگامی که از کمپ رخصت شد در جشن کوچکی که خانواده برایش تدارک دیده بود، با آبوتاب از ماجراهای آنجا و روایتهای هماتاقیهایش قصه میکرد.
یک ماه از خروج امین از کمپ نگذشته بود که پدر و مادرش دریافتند یکی از همان پسران هماتاقی او که هر دو در کمپ ترک اعتیاد بهدلیل تلاش برای فرار، باهم در یک زنجیر بسته و لتوکوب شده بودند، به «ساقی» جدید امین تبدیل شده است. دو ماه بعد، بار دیگر به همان کمپ برده شد و اینبار، برخلاف دور نخست که هشت هزار افغانی هزینه گرفته بود، اندکی پول بیشتر گرفت و به اصطلاح خودشان «مشاور روانی» نیز داشتند. امین میگوید درد بیماران را با آب سرد کمتر میکرد و در منوی غذاییشان تغییری نیامده بود. اکثرا همان دالنخود، برنج و لوبیا بود، ولی از پول اضافهای که از پدرش گرفته بود، هر هفته یک بار کباب، یک بار میوه و چند بار آبمیوه میدادند.
دومینبار خروج امین از کمپ، برخلاف جشن گذشته، با یک هفته انزوای کامل او همراه بود. او از انزوا به پابجی روی آورد و بار دیگر ساقیان قدیم خود را پیدا کرد. اینبار وضعیت فرق کرده بود. باجرأتتر شده بود؛ نهتنها تابلیت کا، بلکه زیکپ هم میخورد و چرس هم میکشید. سیگار هم که به امر عادی تبدیل شده بود. بهگفتهی مادرش، چنان پشتسرهم سیگار و چرس میکشید که نخ سیگار به دستش، خواب میرفت و تشک و قالین اتاقش را تقریبا شبیه غربال، سوراخسوراخ کرده بود.
دو سال از باخبر شدن خانواده میگذشت و امین ۱۹ ساله شده بود. پدر امین در جستوجوی یک کمپ ترک اعتیاد مسلکی بود. برخی کمپهای دولتی مثل جنگلک و فنیکس را پیشنهاد کردند، ولی خواهر و مادرش اجازه ندادند، چون میگفتند آنجا طالبان لتوکوب میکنند. خواهرش پس از جستوجو در شبکههای اجتماعی، کمپ ترک اعتیاد خصوصی «سینوهه» را پیدا کرد که در آن زمان در ناحیه پنجم شهر کابل، مقابل «دانشگاه تعلیم و تربیه»، تحت عنوان «شفاخانه عقلی-عصبی و تداوی معتادان سینوهه» فعالیت داشت.
پس از تماس و هماهنگی، امین را به سینوهه بردند. آنان در بدل ۴۰ روز نگهداری امین، ۸۰ هزار افغانی پول خواستند. پدر و مادرش از هرچه دوست و آشنا میشناختند، پول جمع کردند و آن را پرداختند. دشواری کار جایی بود که ۲۰ هزار را باید بهعنوان داخله میدادند و باقی پول در هفتهی نخست بهطور کامل پرداخت میشد.
امین وقتی از سینوهه برگشت، نسبتا راضی بود. میگفت آنجا غذای مناسبی داشت. پس از یک هفته انزوا، او را با پسری از اقوام نزدیکش که او نیز همانجا تحت تداوی بود، در یک اتاق جا دادند. بهگفتهی او، یک روانشناس بود که با بیماران ساعتها قصه میکرد و یک داکتر که به آنان قرصهای خاص و شربت تقویتی میداد. در حالی که پدر و مادر امین در تقلای جبران قرضهها بودند، شش هفته در یک چشمبههمزدن گذشت و او بار دیگر به خانه برگشت.
او اینبار روایت میکرد که چگونه میشود داکتر و مسئولان کمپ ترک اعتیاد را دور زد. بهگفتهی او، برخی پسران همسنوسالش پنهان از والدین خود، قبل از آمدن به سینوهه، داخل لباسهایشان تعداد زیادی تابلیت جاسازی کرده بودند. کسانی که تابلیت داشتند، به دیگران نیز کمکم میدادند تا به جایشان کارهایی مثل مرتب کردن اتاق را انجام دهند. دو پسر که چیزی نداشتند، به امین یاد داده بودند که خمیر دندان را داخل بوتل آب معدنی بیندازد و پس از تکان دادن زیاد، وقتی شدیدا کف میکند، یکجا سر بکشد. امین میگوید: «خوردن محلول خمیر دندان، حس عجیبی داشت و سرم گیج میرفت و لحظهای از آنچه ذهنم را درگیر کرده بود، فارغ میشدم.»
بهگفتهی مادرش، بیکاری و نداشتن مسئولیت در خانه یکی از دلایلی بود که امین «بیپروا» هر دفعه به تابلیت روی میآورد. اینبار وقتی امین از سینوهه برگشت، همگی پیشنهاد کردند که او باید به کاری مصروف شود. خواهرش تلاش کرد یک پایه میز و چوکی در دفتر خود تهیه کند و او را با یک لپتاپ مصروف کند. امین در بدل تایپ کردن برخی متنها، هر هفته ۵۰۰ افغانی بهعنوان کرایه موتر دریافت میکرد؛ پولی که او هر صبح، قبل از رسیدن به دفتر، با آن از دوستانش چرس میخرید و تا رسیدن به دفتر، بهگفتهی خودش، سرش را «گرم» میکرد.
حدود دو ماه همینطوری گذشت و پدرش متوجه شد که بازهم امین به همان راه گذشته برگشته است. اینبار او را به مطب یک داکتر مغز و اعصاب بردند. داکتر در بدل ۲۰ هزار افغانی، یک بوتل شربت آرامبخش اعصاب، یک بوتل شربت مولتیویتامین و چند «قرص ناشناخته» را شکسته، داخل پلاستیکهای کوچک داده بود که باید صبح و شب خورده میشد.
امین دو دوره ۲۰ روزه آن داروها را مصرف میکند. وقتی داروهایش تمام میشود، قرصهای مسکن مثل «ریلیف» و انواع «پرستامول» را روزانه چندین بار، به بهانهی سردرد، مصرف میکند. گاهی تعداد قرصهای مسکن که میخورد، روزانه به ۱۰ عدد هم میرسد. کمکم به مصرف «ترامادول» روی میآورد.
بار دیگر پدرش به داکتر سینوهه تماس میگیرد و میگوید وضعیت امین خوب نیست. او را خواستند و در بدل شش هفته مراقبت، نزدیک به ۱۰۰ هزار افغانی درخواست کردند. پدر امین از دوستان خود در خارج از کشور کمک میخواهد و چند نفر این کمک را فراهم میکنند. اینبار وقتی قرار بود امین به سینوهه برده شود، پیشاپیش به اندازهی کافی تابلیت داخل بوتلهای آبمیوه یا جوس میاندازد و از مادرش میخواهد که آنها را نیز با خود بگیرد. تعدادی «پان» را هم داخل واسکت خود با مهارت جاسازی میکند و از سد تلاشی شفاخانه میگذراند. دو هفته پس از دومینبار بستری شدن امین در سینوهه، روزی که خواهر و مادرش میخواهند به ملاقات او بروند، متوجه میشوند که سینوهه تغییر موقعیت داده است.
کمکم شک و تردید به کمپها و داکتران آغاز میشود. پدر امین دیگر دریافته است که آن قرصهایی که داکتر مغز و اعصاب همهاش را شکسته داخل یک پلاستیک داده بود، یا هیچ داروی کارآمدی نبوده و یا داروهای مشابه تابلیت کا بوده که از وابستگی امین به تابلیتها نکاسته است.
اینبار روانشناس سینوهه توصیه میکند که محیط زندگی امین باید تغییر کند. او توصیه کرده بود که محیطی فراهم شود تا امین در آن احساس آرامش کند و چیزهایی را که دوست دارد تجربه کند. پدر و مادر امین برخی وسایل خانه را نو کردند و قبل از رخصت شدن او از کمپ یا شفاخانه، تلاش کردند اسباب خوشی او را فراهم سازند.
اما الگوی عجیبی روی کار آمده بود. اینبار نیز وقتی امین یک مرحلهی جدید را که ظاهرا به هدف ترک مواد مخدر صنعتی سپری کرده بود، مثل دفعات گذشته، دلیرتر شده بود و راههای متفاوتی برای تهیه تابلیت یاد گرفته بود. هر بار دوستان جدید و بهگفتهی خودش «ساقیان جدیدی» به همقطاران گذشتهاش اضافه میشد. اینبار تابلیت «متادون» به منوی تابلیتهای قبلی او اضافه شده است.
اینبار خشن شده و دست بزن هم پیدا کرده است. اخلاقش در حدی تغییر کرده که اعتیاد خود را به ابزاری برای باجگیری از خانواده تبدیل نموده است. علاوه بر تابلیتهای گذشته، حالا نوشیدن «شراب» را هم یاد گرفته است. چون شراب در محل زندگی او میسر نیست، پدرش را نزد کسانی میفرستد که «الکل طبی» را با نوشیدنیهای انرژیزا ترکیب کرده، داخل بوتل آب معدنی به فروش میرسانند. تمام کانالهای ارتباطی و ساقیان تازه را خود امین پیدا میکند. یک روز که پدرش در خانه نیست، امین از مادرش میخواهد برود برایش تابلیت متادون پیدا کند؛ وقتی مادرش نمیپذیرد، با بطری شرابی که در دست دارد، بر سر مادرش میزند و او را از خانه بیرون میکند.