سرم شلوغ است، فرصت نمی کنم. این روزها کارم شده انتقال تابوت های سربازان ارتش. حالا در جاغوری هستم. تابوت های زیادی را اینجا آوردم. جنازه ها شناخته نمی شوند. خانواده ها داد و فریاد می کنند. مادری جیغ می زند که فرزندم، انطرف تر خانمی زار زار گریه می کند که شوهرم. بچه ها سر و صدا می کنند. پیرمردها مصروف شناسایی اجساد سربازان است.
تازه سربازان جلریز را به بامیان برده بودم که زنگ زدند در زابل بیایم. حالا به ارزگان می روم تا تابوت انها را به گورستان ببرم. از همه جان خون جاری است. از ارزگان باید به فاریاب بروم تا جسد ده ها تن را از میدان جنگ و سنگرهای سوخته به قبرستان ببرم.
ارتش در حال انقراض است. اگر چنین ادامه پیدا کند شاید اکثر سربازان سنگرهای شان را رها کنند. وقتی هیچ کمکی به آن ها صورت نمی گیرد آنها برای چی و چه کسانی باید بجنگند؟