نویسنده: میم فرخنده
رژیمهای توتالیتر یا تمامیتخواه، پیش از اینکه رنج و نیازهای یک جامعه را بهعنوان مسألهی بنیادین و رسالت حاکمیت درک کنند، کنترل بر رفتار و اندیشهی مردم را در اولویت قرار میدهند. برای اینگونه نظامها، اساسا آینده، زندگی و رویاهای انسانها چیزی نیست که حتا دمی به آن بیندیشند. قامت رویا و عزتنفس مردم آنقدر کوچک میشود که همگان از درون دچار بیارزشی مطلق شده و تمام ارزش و ارج را متعلق به سران حاکم میفهمند. برای فهم سازوکار این نوع رژیمها کافی است به موارد زیر توجه کنید: دختری که باید مکتب برود، اما درِ مکتب به رویش بسته شده و خودش از حضور در جامعه محروم شده است. آنطرفتر، مردی با کراچی فرسوده و بار پیاز و کچالو توقف کرده که روزی استاد دانشگاه و صاحبنظر در یکی از رشتههای علمی بود. آنطرفتر، مردی با لباس و لنگی ژولیده که تا دیروز شهر و جمعیت ندیده بود و اصلا در سرشماری جمعیت جایی نداشت، امروز تفنگ به دست دارد و بر شهر فرمان میراند.
عدهای تمام آیندهیشان را از دست دادهاند و دیگری که آیندهی همه را گرفته، احساس قدرت میکند. شاید بخش بزرگی از داستان بنیادگرایی را بتوان میان همین دو تصویر دید. شاید این پرسش ذهن شما را هم، مانند ذهن من، مشغول کرده باشد که چرا بسیاری از جنبشهای اسلامی، با آنکه از عدالت، دین، عزت و نجات جامعه سخن میگویند، وقتی به قدرت میرسند، پیش از هر چیز به سراغ زندگی خصوصی مردم میروند؟ چرا پوشش زنان، آموزش دختران، کتاب و شیوهی زندگی مردم، زودتر از فقر، فساد، بیکاری و ویرانی اقتصاد، به مسألهی اصلی حکومت تبدیل میشود؟ این پرسش زمانی جدیتر میشود که میبینیم چنین جنبشهایی با تکنولوژی، رسانه، سلاح مدرن، دستگاه اداری، دیپلماسی و شبکههای اجتماعی هیچ مشکلی ندارند. از تلفن و اینترنت استفاده میکنند، وزارتخانه میسازند و برای تثبیت قدرت خود از بهروزترین ابزارهای مدرن بهره میگیرند. گمان نکنم دشمنی آنان با چیزهای مدرن باشد. دشمن اصلی آنان انسانی است که میخواهد خودش دربارهی زندگیاش تصمیم بگیرد، بپرسد و آنچه را قدیمی یا مقدس معرفی شده، بدون چونوچرا نپذیرد.
زندگی مدرن نیز از همینجا آغاز میشود. مدرنشدن فقط داشتن موتر، تلفن هوشمند، دانشگاه و دارالفنون نیست. تحول اصلی وقتی رخ میدهد که نگاه انسان به خودش تغییر میکند. دیگر خود را فقط عضو قبیله، تابع خانواده، رعیت حاکم یا فرمانبردار ملایی نمیبیند که هنوز کلوخ را بر تمامی وسایل بهداشتی ترجیح میدهد. انسان مدرن میپرسد چرا باید سرنوشتش از پیش تعیین شده باشد و چرا جنسیت، مذهب، خانواده یا قبیله باید تمام آیندهی او را تعریف کند. این پرسشهای ساده، برای هر نظمی که بر اطاعت لاهوتی بنا شده، خطرناک اند. انسانی که یک بار بپرسد «چرا»، دیگر به آسانی فرمان نمیبرد. منظور از انسان مدرن، انسان بیدین نیست. او ممکن است مؤمن باشد و به سنت احترام بگذارد، اما میخواهد باورش انتخاب خودش باشد، نه نتیجهی ترس، تهدید و فشار اجتماعی. بنیادگرایی دقیقا از همین نقطه احساس خطر میکند؛ زیرا برای آن، مسأله فقط این نیست که مردم چگونه زندگی میکنند، بلکه این است که چهکسی حق دارد شکل زندگی را تعیین کند.
اگر فرد خودش تصمیم بگیرد، قدرت بخشی از سلطهاش را از دست میدهد. تناقض بنیادگرایی در همینجا دهان باز میکند؛ آنها ابزارهای مدرن، نظیر تکنولوژی، رسانه و دستگاههای اداری را با ولع میبلعند، اما دقیقا در نقطهای که این ابزارها قرار است به آزادی بیان، نقد و شهروندی مستقل منجر شوند، دست به سرکوب میزنند. در گذشته، کنترل مردم بیشتر به مأمور، خبرچین و منبر نیاز داشت. امروز یک پیام، تصویر یا نظر در شبکههای اجتماعی میتواند برای شناسایی و مجازات فرد کافی باشد. ابزار کنترل بنیادگرایی، براساس سیر تحول زمانی، بهروز شدهاند، اما اطاعت همچنان با نسخهی هزار و پنج صد سال پیش کار میکند. تکنولوژی در چنین نظامی اصلا برای تعامل با جهان و بهرهوری در جهت رفاه زندگی نیست، بلکه فقط برای دقیقتر کردن مراقبت و کنترل به کار میرود.
این مسأله را میتوان روشنتر از هر جا در برخورد بنیادگرایی با زنان دید. تقریبا هر جا چنین جنبشهایی قدرت گرفتهاند، بدن زن، لباس، صدا، حضور اجتماعی، کار، تحصیل و حتا شیوهی حرکت او به مسألهای حاد سیاسی تبدیل شده است. در ظاهر گفته میشود هدف، حفظ اخلاق است، اما اگر فقط مسأله اخلاق باشد، چرا تمام بار اخلاق جامعه بر دوش زن گذاشته میشود؟ چرا دروغ حاکمان، فساد اداری، غارت دارایی مردم و خشونت و تجاوز جنگجویان، کمتر از چند تار موی زن حساسیت ایجاد میکند؟ پاسخ را باید در رابطهی میان آزادی زن و ساختار قدرت جستوجو کرد. زنی که تحصیل میکند، نگاهش به خودش تغییر میکند. زنی که کار میکند، وابستگیاش کمتر میشود. زنی که دربارهی ازدواج و آیندهاش تصمیم میگیرد، میخواهد دیگران برای زندگیاش تصمیم نگیرند. این تغییر، نظم سنتی اقتدار را تکان میدهد. دختری که به مکتب میرود، فرداروزی نهتنها اقتدار سنتی پدر در خانه را به چالش میکشد و سهم برابر با برادرش میخواهد، بلکه در سطحی کلانتر، تفسیر صلب ملا و حقانیت حکومت در محرومسازیاش را زیر سؤال خواهد برد. به همین دلیل، بستن مکتب دختران، بستن امکان آن است که زن روزی بتواند «نه» بگوید.
حذف زن از آموزش و بازار، پیآمد اقتصادی مهمی نیز دارد. زنی که از کار بیرون رانده میشود، در حقیقت بیکار نیست. او در خانه، بدون معاش کار میکند: کودک بزرگ میکند، از سالمند مراقبت میکند، غذا میپزد، خانه را اداره میکند و فشارهای روانی خانوادهای فقیر یا جنگزده را بر دوش میکشد. این کارها جامعه را سرپا نگه میدارند، اما چون در خانه انجام میشوند، معمولا به حساب نمیآیند. در چنین نظمی، زن کار میکند، اما نه دیده میشود و نه صدایش شنیده میشود. بنابراین، خانهنشینکردن زن فقط مسألهی پوشش یا اخلاق نیست. مسأله این نیز هست که چهکسی کار میکند، چهکسی مالک درآمد است و چهکسی تصمیم میگیرد. هر که نان دهد، فرمان دهد.
هدف نهایی کنترل بدن، به کنترل ذهن میرسد. قدرت همیشه با زندان، زنجیر و شلاق آغاز نمیشود؛ گاهی از نگاه دیگران شروع میشود. وقتی انسان احساس کند همیشه زیر ذرهبین قرار دارد، خودش را محدود میکند. زن پیش از بیرونشدن از خانه به نگاه مردم فکر میکند و نویسنده پیش از نوشتن، خودش را سانسور میکند. در این مرحله، مأمور کنترل وارد ذهن شده و انسان به زندانبان خودش تبدیل میشود و ترس، به جای آنکه فقط از بیرون تحمیل شود، در درون فرد جا میگیرد.
بااینحال، ابزار گسترش بنیادگرایی فقط زور و ترس نیست. چنین جنبشهایی گاهی هویت، تعلق، قدرت و احساس مهمبودن را به جوانی میدهند که در زندگی عادی از آن محروم بوده است. برای جوانی که بیکار است، تحقیر شده و آیندهای پیش روی خود نمیبیند، پیوستن به یک گروه مسلح خودسر و آتشبهاختیار، میتواند ناگهان جایگاه تازهای بسازد. او اسلحه دارد که برای استفادهاش هیچ محدودیتی وجود ندارد، یونیفورم میپوشد و احساس میکند بخشی از مأموریتی بزرگ الهی است. فردی که تا دیروز در حسرت دیدار نمای یک شهر میزیست، حالا با اسلحهی بیمهارش صاحب شهر شده و دیگران از او حساب میبرند. ببینید، بنیادگرایی برای چنین جوانی فقط عقیده نداده؛ نقش و داستان بخشیده است. به او میگوید در نبردی میان خیر و شر ایستاده است و در نبرد سپیدملائیک با شیاطین نقش محوری دارد. خشونت و بیقانونی در چنین افرادی راهی است برای فرار از بیمعنایی و کشتن دیگران نیز تطبیق شریعت الهی.
در بررسی سیر جنبشهای بنیادگرایی گفته میشود که آنها واکنشی به استعمار، جنگ، فساد، فروپاشی دولت و تحقیر تاریخی هستند. این سخن ممکن است گاهی درست باشد، اما پرسش این است که چرا همیشه مسلمانان مورد استعمار و اشغال دیگران قرار میگیرند؟ درست است که جنبشهای اسلامگرا در خلاء پدید نیامدهاند و فقر، اشغال و بیعدالتی در ظهور آنها سهم داشته است، اما کدام منطق میگوید که علت پیدایش یک جنبش، رفتار آن را نیز توجیه میکند؟ تجربهی ما نشان میدهد جنبشهایی که از دل ظلم برخاستهاند، پس از رسیدن به قدرت، خود به نیرویی از شرارت بیهمتا تبدیل شدهاند. آنها ممکن است قربانی بوده باشند، اما قربانیبودن بهخودیخود کسی را عادل نمیسازد. باید دید آن جنبش با انسانی که زیر سلطهاش قرار میگیرد، چه میکند؟ تاریخ جنبشها را بررسی کنید؛ در کجای تاریخ توانستهاند به رنج انسانها پایان دهند؟ در کجای تاریخ توانستهاند حتا شرور نباشند؟
ریشهی بسیاری از رفتارهای بنیادگرایانه را میتوان در ترس از انتخاب دید. انتخاب یعنی پذیرفتن اینکه فقط یک راه برای زندگی وجود ندارد. ممکن است یک زن خانهدار باشد و زن دیگری داکتر شود. ممکن است یک جوان زندگی مذهبی را برگزیند و دیگری برداشت متفاوتی داشته باشد. حتا دو انسان مؤمن نیز ممکن است از یک مسأله فهم یکسانی نداشته باشند. اما بنیادگرایی این تفاوتها را برنمیتابد. از تخصصیترین وزارتها و ریاستها، مانند وزارت صحت، مخابرات، تکنولوژی، اقتصاد و معادن گرفته، تا وزارت خارجه، باید بیتفاوت به تخصص، ملا باشد و پشتون باشد؛ وزارت خارجه، با دانش تخصصی روابط بینالملل، باید با لنگی و لباس ژولیدهی برادران یوسف کنعان اداره شود.
جامعهی آزاد تفاوتها را فقط تحمل نمیکند، بلکه میپذیرد؛ اما بنیادگرایی تفاوت را تهدید میبیند؛ زیرا وقتی شیوههای گوناگون زندگی مشروع شوند، دیگر هیچ گروهی نمیتواند خود را مالک حقیقت یگانه معرفی کند. برای همین، آزادی را بیبندوباری، تفاوت را فساد و پرسش را انحراف از شریعت الهی مینامد. هر پروژهای که بخواهد همه را در یک قالب بریزد، دیر یا زود به زور نیاز پیدا میکند و زور نیز دیر یا زود با زوری دیگر به زیر کشیده میشود.
مردمانی که وجود حکومت بنیادگرایی را نعمت الهی میدانند، هرگز به این حقیقت نیندیشیدهاند که ایمان و رفتار اخلاقی، بدون عنصر اختیار، تهی از معناست. نه عبادتی که از هراس مجازات سر بزند، کسی را مؤمنتر میکند و نه حجاب اجباری زیر ضرب شلاق، فضیلتی به جامعه میافزاید؛ همانطور که خفقان و سکوت نویسنده، هرگز امنیت پایدار تولید نخواهد کرد.
به گمان من، ایمان بدون اختیار، بخش مهمی از مفهوم و معنای خود را از دست میدهد. ارزش ایمان در این است که انسان میتوانست نپذیرد، اما پذیرفت. ارزش رفتار اخلاقی در این است که راه دیگری هم وجود داشت، اما انسان آگاهانه مسیر درست را انتخاب کرد. وقتی همه چیز با زور انجام شود، دیگر با فضیلت روبهرو نیستیم؛ با اطاعتی روبهرو هستیم که منشأ اخلاق انسانی ندارد. دولت شاید بتواند ظاهر را کنترل کند، اما نمیتواند باور واقعی بسازد. نتیجه، معمولا جامعهای است که مردم در آن نماز را بیرون از خانه میخوانند و شراب را در تهکویها مینوشند. در بیرون همان چیزی را نشان میدهند که قدرت میخواهد، اما در خلوت به کاری میپردازند که خود میخواهند؛ یعنی ظاهر مذهبیتر میشود، اما فاصلهی میان ظاهر و باطن نیز بیشتر میشود.
بنیادگرایی معمولا برای توجیه این نظم، به گذشتهای پاک و کامل اشاره میکند؛ گذشتهای که گویا در آن همه مؤمن، هماهنگ و فرمانبردار بودهاند. اما به راستی، اگر طبق خواستهی آنان به گذشته برگردیم، آن گذشته کجا است؟ اگر به عصر پیامبر برگردیم، چهکسی تضمین میکند که همهی ملاها و رهبران دینی از پیامبر اطاعت خواهند کرد؟ تاریخ واقعی جوامع اسلامی پر از اختلاف بوده است؛ اختلاف پیامبر با نزدیکان، اختلاف خلفای راشدین، اختلاف در فهم و برداشت حدیث و قرآن. هرگز فکر نکنید که بنیادگرایی گذشته را همانگونه که بوده، بازمیگرداند. قطعا آن را طبق نیاز نظم خود انتخاب و بازسازی میکند. بخشهایی، مانند محدودیت زنان و نفی قرائتهای فقهی دیگر، را برجسته میسازد، بخشهای دیگر را حذف میکند و از تاریخی سرشار از پیچیدگی، تصویری ساده میسازد که برای حکومتکردن بر امروز مفید باشد. این گذشتهی خیالی که آینده و حال ما را در آتش حسرت رسیدن به خود سوزانده، فقط خاطره نیست؛ ابزار قدرت است. به مردم گفته میشود آزادی و تفاوت، نشانهی سقوط اند و نجات، تنها در بازگشت به نظمی است که گویا زمانی کامل بوده است.
شاید این شیفتگی به گذشته، بیش از آنکه از عشق به تاریخ ناشی شود، از ترس آینده سرچشمه بگیرد. آینده نامعلوم است و آزادی اضطراب میآورد، اما گذشتهی خیالی همهی پاسخها را آماده نشان میدهد. قدرت سیاسی همیشه خطرناک است، اما وقتی، بهگفتهی رادهاکریشنان، لباس تقدس میپوشد، خطرناکتر میشود. حاکم عادی ممکن است اشتباه کند و بتوان از او حساب خواست، اما حاکمی که خود را مجری ارادهی خدا معرفی میکند، مخالفت با خود را مخالفت با دین میسازد. در این حالت، منتقد فقط مخالف سیاسی نیست؛ فاسد، منحرف یا دشمن خدا نیز معرفی میشود. قدرت زمینی دیکتاتور برای خود پشتوانهی آسمانی میسازد و راه اصلاح را میبندد. حکومتی که خود را مقدس میداند، هرگز اشتباه خود را نمیپذیرد و هر شکست را توطئه و هر اعتراض را فتنه مینامد.
بااینهمه، فقط قدرت نیست که از آزادی میترسد. گاهی خود انسان هم از آزادی میترسد، زیرا آزادی مسئولیت میطلبد. انسان آزاد باید بار تصمیمهایش را بر دوش بکشد. در جامعهای ناامن، فقیر و جنگزده، این مسئولیت برای بعضیها ترسناک است، اما انسان مطیع فارغالبال است؛ هر جنایتی که بکند، باور دارد از عالم لاهوتی دستور داشته است. برای همین، هنگام کشتن فرخنده باید «اللهاکبر» گفت، زیرا حکم خدا اجرا میشود؛ هنگام سربریدن تبسم باید «اللهاکبر» گفت، زیرا دستور شریعت در حال اجراست. اینجا هیچ جنایتی رخ نداده است؛ فقط حکم الله اجرا شده است.
برای همین است که انسان مطیع ترجیح میدهد دیگری به جای او فکر کند، تصمیم بگیرد و پاسخها از پیش آماده باشند. بداند چه چیزی درست است، چهکسی دشمن است و چگونه باید زندگی کند. قطعیت، حتا اگر سخت و خشن باشد، گاهی از ابهام آرامشبخشتر است. بنیادگرایی از همین خستگی استفاده میکند. به انسان میگوید دیگر لازم نیست میان راههای مختلف سرگردان بمانی؛ حقیقت، دشمن و وظیفهی تو از پیش روشن است. ببینید که این جنبشها فقط آزادی را سرکوب نمیکنند؛ از اضطراب آزادی آدمها نیز تغذیه میکنند.
دفاع از زندگی مدرن، به معنای ستایش بیچونوچرای غرب نیست. جهان مدرن نیز مشکلات کشندهای، مانند تنهایی، مصرفگرایی، نابرابری، جنگ و نظارت دیجیتال را در پی دارد، اما با همهی این کاستیها، یک تفاوت اساسی باقی میماند: زندگی مدرن، دستکم در سطح اصل، میپذیرد که انسان حق دارد در ساختن زندگی خود سهم داشته باشد؛ حق دارد انتخاب کند، اشتباه کند، مسیرش را تغییر دهد و دوباره آغاز کند. اما زندگی در ساحت بنیادگرایی، تو را با سنگ معیار خودش وزن میکند و اگر کم آوردی، با همان سنگ سنگسارت میکند. از سوی دیگر، آزادی و تحصیل زن کالایی غربی نیست تا با آن دشمنی شود. مگر پیامبر نگفته است کسب دانش بر زن و مرد واجب است؟ حق تحصیل و خواست آزادی، پیش از آنکه شرقی یا غربی باشد، انسانی است. چه کسی از «علم الانسان ما لم یعلم»، حکم مردانه استخراج کرده است؟
در بحث محدودیت آزادی، حقوق انسانی و تحصیل زنان، نزاع اصلی فقط میان اسلام و غرب یا سنت و مدرنیته نیست. نزاع عمیقتر، میان دو تصور از انسان است. در یک تصور، انسان باید فرمان ببرد و دیگران برای او فکر کنند، تصمیم بگیرند و مرزهای زندگیاش را تعیین کنند. در تصور دیگر، انسان حق دارد خود را بسازد؛ حق دارد بپرسد، انتخاب کند، اشتباه کند و مسیرش را تغییر دهد. اما شاید خطر نهایی فقط آن نباشد که قدرت، آزادی را از انسان بگیرد. خطر بزرگتر آن است که انسان، پس از سالها ترس و اطاعت، خود نیز دیگر آزادی را نخواهد. سختترین بخش مبارزه برای آزادی، راضی کردن و آگاه کردن افرادی است که به اسارت و وضعیت موجود خو گرفتهاند. در آن لحظه، بنیادگرایی فقط در حکومت حضور ندارد؛ در درون انسان خانه کرده است.