رییس یا سرپرست یا نوکریوال شورای صلح گفته که تاریخ از ملاعمر به نیکی یاد خواهد کرد.
من این را که شنیدم، متعجدود شدم (متعجدود به کسی میگویند که از فرط تعجب دود از دماغاش ساطع شود). به همین خاطر، در این باره با تاریخ مصاحبه کردم.
من: جناب تاریخ سلام علیکم.
تاریخ: سلام. اوریانا فالاچی هستی؟
من: نه، خبرنگار چهار صبح هستم.
تاریخ: آها روزنامهی هشت صبح را دیدهام.
من: ببخشید جناب تاریخ. گفتم چهار صبح، نه هشت صبح. شما که نمیتوانید چهار را از هشت تشخیص بدهید…
تاریخ: ببخشی، من پیر شدهام و گاهی حواسم خوب کار نمیکند.
من: جناب تاریخ، آیا درست است که شما از ملاعمر به نیکی یاد خواهید کرد؟
تاریخ: من تاریخام و زود قضاوت نمیکنم. بگذارید صد سال از من بگذرد، بعد من قضاوتم را عرضه میکنم.
من: لطف کنید و در همین مورد استثنا قایل شوید؟
تاریخ: نه، نمیتوانم. از یک سو این خلاف رویهی معمول من است. از سویی دیگر، اشرف غنی هم هنوز زنده است و ممکن است کارهایی بکند که ملاعمر پیشاش شاگرد هم حساب نشود.
من: با وجود این، میتوانید فقط ذرهیی از قضاوت تان در مورد ملاعمر را بیان کنید؟
تاریخ: نه. نمیتوانم. ولی از طرف من به این سرپرست شورای صلح بگو که من با تو پدر لعنت ِابله کار دارم. به او بگو طول تاریخ را که شنیدهای. من در طول خود ترا چنان رسوا کنم که خِرشَغمُوپَشها به حالت گریه کنند…
من: ببخشید کیها؟
تاریخ: خِرشَغمُوپَشها. اینها کسانی بودند که در طول بنده اول خِرس بودند، بعد شغال شدند، بعد موش شدند و آخر به پشه تبدیل شدند. اینها در حافظهی من به خِرشَغمُوپَشها معروف اند.
من: تشکر از وقت تان.
تاریخ: ببخشی. این ابله اعصابم را خراب کرد.