مردانگي، دشنام سنگيني ست!
از كنار زنِ نحيف و ميانهسالي كه چند تا بچهي قد و نيم قد از سر و كولش بالا ميروند و نميتواند تعادلاش را ميان شلوغي اتوبوس پر از زن و مرد حفظ كند، عبور ميكنم و بي انصافي مانده بر نبضِ دلم را بالا مي آورم. دست ميكشيد بر چادرِ سياهِ خاك آلودِ بلندش كه داشت از نيمهي سرش، عبور ميكرد تا غرورِ دامنِ پاكاش زير نگاههاي هرزه و مسموم، ترك بر ندارد. دست دراز ميكرد كه از ميلهي سقفِ كوتاه اتوبوس تكيه كند، دستش از ميانهي راه، بر ميگشت كه پسرِ كوچك بهانه گيرش را آرام كند. دو لا ميشد كه بوجيِ سنگينِ سفيدش را از زير پاي مسافران بردارد و به گوشهي خلوت كف اتوبوس جا به جا كند. اتوبوس، با ترمزِ وحشتناكي ميايستاد و زن، دست و پا از زمين و آسمان كنده، ميان جمعيت پرت ميشد و زخم زبانهاي زناني كه پرت شدنِ تن نحيفاش، تعادلشان را بر هم زده بود. پتكه و ستكههاي كمك رانندهي اتوبوس و راننده و مسافرانِ سخن سراي زن، زمين، زمان، شلوغيِ اتوبوس، بوجيِ سنگينِ خريدهايش، بچههاي بهانه گير و معصوم و تنِ نحيفِ زن كه “فقط دو دست داشت” بر دلِ آدم، شماتت و ابتذال سنگيني ميريخت. كسي چوكياش را براي زني كه صداي رساي شماتتِ زيستِ وحشيانهي كابل بود، خالي نكرد. كسي، دست بچههايش را نگرفت. كسي، بر صبوري كلفت و قهرمانانهاش، آفرين نگفت. همسرش كجا بود؟ همسرش مرد بود و در آن هنگامهي غريب، اسمِ “مرد”، ننگِ زهرآگيني بود كه من بر حلقوم نانجيبام حس كردم. مردانگي، دشنام سنگيني ست اين روزها!
زني كه ميان آن همه مصيبت و دشواري، فقط دو دست داشت، قهرمان بلافصلِ من است.