طالبان، پس از پنج سال هیجان و مستی بر مسند قدرت، امروز با تناقضی روبهرو شدهاند که در ابتدا منبع اقتدارشان بود: افراطیگری همزمان مذهبی و قومی. آنان با تکیه بر اسلام رادیکال، حمایت منطقهای و منابع مالی بیرونی را جلب میکردند و با تکیه بر ناسیونالیسم پشتونی پایگاه اجتماعی خود را در افغانستان تقویت میکردند؛ اما اکنون این دو موتور قدرت به مانعی در برابر یکدیگر تبدیل شدهاند. اسلامگرایی طالبان با انحصار قومی قدرت در افغانستان و پشتونیسم آنان با منافع راهبردی پاکستان در تعارض افتاده است. طالبان هنوز در آستانهی سقوط نیستند، اما روایتی که روزگاری آنان را به قدرت رساند، اکنون میتواند زمینهساز فروپاشیشان شود.
در زبان اردو برای توصیف افراد افراطی یا Extremist از معادل «انتهاپسند» استفاده میکنند. انتهاپسند یعنی کسی که یا در این انتهای طیف است یا در آن انتهایش. طالبان از دو جهت انتهاپسند هستند: از نظر مذهبی و از نظر قومی. به این معنا که از یک سو طالبانیسم را به مثابهی یک روایت دینی کاملا خلوصگرا عرضه میکنند که در آن هیچ چیز کمتر از آنچه در صدر اسلام معمول بوده، قابل قبول نیست؛ اما از سویی دیگر، میکوشند افغانستان را با بخشهایی از پاکستان به یک «پشتونستان بزرگ» تبدیل کنند که در آن فقط یک قوم (قوم پشتون) حاکم مطلق باشد و دیگران را از صحنهی حیات سیاسی و مدنی و اقتصادی و فرهنگی کاملا حذف کند. اولی انتهاپسندی مذهبی است و دومی انتهاپسندی قومی.
حال، چرا باید به جای کاربرد کلمهی افراطی با معادل رایج آن در اردو، یعنی انتهاپسندی، به سراغ تحلیل روایتهای طالبان رفت؟ این کار یک دلیل خاص در این نوشته دارد و آن این است:
دنبال کردن این دو صورت افراطیگری تا «انتها» برای طالبان یک امتیاز و یک عامل قدرتساز شمرده میشد. به این معنا که طالبان با استفاده از این دو گونهی افراطیگری از یک سو در داخل افغانستان روایت بسیار قوی از ناسیونالیسم پشتونی ایجاد میکردند (روایت قومی) و این رویکرد پایگاه اجتماعی طالبان را در میان پشتونها تقویت میکرد؛ از سویی دیگر، طالبان با تکیه بر افراطیگری مذهبی میتوانستند هم منابع مالی خود در میان حامیان خارجی منطقهایاش را زنده و جاری نگه دارند و هم به بزرگترین حامی خود، یعنی حکومت پاکستان، علامت بدهند که حمایت پاکستان از طالبان خطری برای آن کشور ندارد و عملا با منافع پاکستان (مخصوصا در سرکوب نیروهای جداییطلب قومی در آن کشور) همسو است.
با این حساب، چسپیدن به این دو گونهی انتهاپسندی برای طالبان منطق داشت. به بیانی دیگر، طالبان پیش از آن که به قدرت برسند، میتوانستند منطق این دو رویکرد را تا انتها دنبال کنند. اما آنچه برای طالبان جدید است این است که اکنون اگر طالبان منطق هرکدام از این دو نوع افراطیگری را تا انتها دنبال کنند، دنبال کردن هرکدام برای دیگری هزینهساز میشود. به این شرح:
در داخل افغانستان، تبلیغ اسلام فراقومی نمیتواند با عملکرد مطلقا قومی سازگار باشد. فقط مدتی زمان میبرد تا مردم با چشم خود ببینند که تبلیغات دینی طالبان با عملکرد قومیشان ناسازگار است. این ناسازگاری رفته-رفته بالا میآید و عریان میشود. در پنج سال گذشته چنین شد. مردم دیدند که اسلام طالبانی نه فقط قوم دارد که تعصب شدید قومی، در حد حذف کامل دیگران، هم دارد. برای شیعهها و سنیهای حنفیمذهب غیرپشتون روایت دینی طالبان پوچ شد. چون پوچی یک تبلیغ، در صورتی که تبلیغگر خود به اندازهی سر مویی پابند تبلیغ خود نباشد، به سرعت آشکار میشود. طالبان فعلا به این بخش ماجرا، یعنی افتادن نقاب از چهرهی دینی حکومتشان، اهمیتی نمیدهند. علتش این است که فعلا با زور و تغلب حاکماند و پروای افکار عمومی، از جمله در این حوزه را ندارند. آثار این رسوایی بعدا، در زمانش، آشکارتر خواهد شد.
در بیرون از افغانستان، طالبان به پاکستان علامت میدادند که این گروه (مثل گروههای افراطی مذهبی دیگر در آن کشور) هیچ آجندای سیاسی افغانی-پشتونی ندارد و تنها هدفش برانداختن حکومت دستنشاندهی اجنبی در کابل است. برای پاکستان خیلی مهم بود که در افغانستان یک گروه مذهبی خشکمغز سر کار بیاید که با جنبشهای قومی جداییطلب در درون پاکستان (مخصوصا در مناطق خیبرپختونخوا) همفکر و همسو نباشد. همان سیاست کمرنگ کردن مطالبات قومی محلی در سایهی انترناسیونالیسم جهادی-اسلامی. پاکستان به تدریج دریافت که واقعیت چیز دیگری است. واقعیت این است که طالبان هم خواهان عقب راندن مرز دیورند به عمق خاک پاکستان هستند و هم باور دارند که در نهایت، به کمک گروههای افراطی دیگر، از پس برانداختن حکومت «پنجابیها» برخواهند آمد. این رویا همزمان گسترش پشتونستان و تاسیس امارت اسلامی پاکستان را ممکن میسازد. پاکستان در ابتدا کوشید تنش میان حکومت طالبان و پاکستان را همچون یک گره کوچک یا یک سوءتفاهم گذرا تعبیر کند. اما بعدا دریافت که شکاف بزرگتر و تنش شدیدتر است.
طالبان در پنج سال گذشته با دنبال کردن افراطیگری قومی و مذهبی تا انتها، هزینهی زیادی نپرداختهاند. اما رفته-رفته زمان پرداختن هزینههای کلان فرا میرسد. پاکستان در پی مجازات طالبان است و در داخل افغانستان هیچ غیرپشتونی از این که طالبان (و سراسر دستگاه دیگرستیزشان) به دست یک نیروی موثر مجازات شوند، غمگین نمیشود. طالبان در دو دهه جنگ با حکومت جمهوری یکی از قدرتمندترین حکومتهای منطقه را به عنوان حامی در کنار و پشت سر خود داشت- پاکستان را. حالا همان حامی عملا به دشمن طالبان تبدیل شده است. طالبان در زمان جنگ با نظام فاسد جمهوری سربازان پیادهی آن حامی قدرتمند بودند و میتوانستند با اطمینان به پیروزی بجنگند. امروز، دولت پاکستان با مخالفان طالبان رابطه برقرار کرده- آن هم در حالی که در داخل افغانستان نارضایتی از حکومت طالبان بسیار شدید است.
آیا حکومت طالبان به زودی سقوط خواهد کرد؟ نه. ولی آیا طالبان خواهند توانست آن انتهاپسندی دوموتورهی قومی-مذهبی خود را از این پس نیز، بدون دادن تاوانهای کلان، تا انتها دنبال کنند؟ نه، نخواهند توانست. طالبان چارهای ندارند جز این که یا در داخل اصلاحات بسیار عمیق و جدی در حکومتداری خود را پیش بگیرند، یا با نیروی مرکب خردکنندهای از خارج و داخل افغانستان روبهرو شوند که قطعا حکومتشان را فرو خواهد پاشاند. هیچ کس زمان دقیق آن فروپاشی را نمیداند، اما تردیدی نیست که این انتهاپسندی دوموتورهی طالبانی روایتی است به بنبست رسیده و حتما از کار خواهد افتاد.