نویسنده: جمشید سحر
غلامعلی روزها در قلعهنو دشت برچی برای تأمین مخارج خانوادهاش دستفروشی میکند. یکی از فرزندان او، تابستان امسال از دانشکدهی انجنیری دانشگاه کابل فارغالتحصیل شده است که تا هنوز نتوانسته برای خود شغلی پیدا کند. بهگفتهی غلامعلی، پسرش تمام روز در سالنهای فوتسال است و برعلاوه آن، خودش نیز هر روز با دوستانش بازی میکند. حتا بعضی روزها، دو سه نوبت هم بازی میکنند. با آن هم، او میگوید که مشکل اصلی این نیست که پسرش تا هنوز کار ندارد، بلکه این است که تمام زندگی و دلمشغولی پسرش فوتسال است و به فکر وظیفه پیدا کردن، تشکیل خانواده و آیندهاش نیست.
مورد غلامعلی خاص نیست. اکنون چیزهایی مانند فوتسال از یک سرگرمی ساده فراتر رفته است و جوانان بیکار و بیهدف بسیاری تماموقت خود را با آن مصروف میسازند؛ میتوان گفت برای این جوانان فوتسال نوعی افیون است. از جانب دیگر، سرگردانی و وضعیت آشفتهی سیاسیـاجتماعی باعث شده است که کثیری از جوانان هزاره در کنار مشغولیتهایی نظیر بازی فوتسال، به مصرف مواد مخدر و از جمله تابلیتهای نشئهآور نیز روی آورند.
آنچه امروز در جامعهی هزاره جریان دارد را نباید تنها در هیأت مجموعهای از محرومیتهای اقتصادی، تبعیضهای قومی و محدودیتهای سیاسی بازشناسی کرد؛ آنچه جریان دارد، نشانههای یک فرآیند عمیقتر از تضعیف و فرسایش اجتماعی است. طالبان برای حفظ انحصار قدرت، جامعهای را که در دودههی جمهوریت توانسته بود به سطحی از توانمندی سیاسی، اقتصادی و انسانی دست یابد، اکنون از چند جهت هدف گرفتهاند: از تصاحب زمین و تخلیه شهرکهای هزارهنشین گرفته تا محرومسازی از فرصتهای شغلی، حذف از ساختارهای اداری و محدودسازی امکان مشارکت اجتماعی. پیآمد این سیاستها فرسایش امید، انگیزه و چشمانداز آینده در میان مردم هزاره، بهویژه نسل جوان آن است. در چنین شرایطی، پناه بردن جوانان به سرگرمیهای افراطی و مواد مخدر را نمیتوان فقط با انتخابها و علایق فردی آنان تبیین کرد. این رفتارها، در کنار دیگر نشانههای بحران، بازتاب جامعهای هستند که امکان مشارکت سازنده در زندگی اجتماعی از آن گرفته شده و بهتدریج پیوند اعضایش با آینده و با یکدیگر سست میشود. مسألهی اصلی این است که چگونه سیاست حفظ قدرت و انحصار سیاسی طالبان میتواند به فرسایش ظرفیتهای اجتماعی یک جامعه و در نهایت، به فروپاشی تدریجی آن بینجامد.
از دیدگاه جامعهشناختی میتوان گفت که خصوصیترین تصمیمات افراد با وضعیت و نیروهای اجتماعی جامعه پیوند دارند و نادیده گرفتن زمینهها و عوامل اجتماعی کنش افراد در جامعه، ما را از دیدن و فهمیدن بخش بزرگی از واقعیت اجتماعی محروم میسازد. در پرتو چنین دیدگاهی نمیتوان فوتسال بازی کردن و تماشا نمودن بیش از اندازهی آن را به علایق فردی و انتخابهای شخصی جوانان هزاره فروکاست. این عملکرد میتواند نمایانندهی یک وضعیت اجتماعی نابسامان باشد. من در این یادداشت کوتاه بهدنبال نشان دادن همین پیوند هستم و میکوشم به اندازهی توانم میکانیسم آن را نیز توضیح بدهم.
دیالکتیک سیاست و اخلاق
در یونان باستان، سیاست و اخلاق در هم تنیده بودند. بدین معنا که ارزشهای اخلاقی معیارهای سیاستورزی را مشخص میکردند. سیاستمدار بایستی فردی دارای فضیلت میبود تا بتواند دیگران را به سعادت برساند. با چنین برداشتی از سیاست، دولت بهعنوان عالیترین نظام سیاسی جامعه نهتنها عهدهدار تأمین امنیت و نظم دولتشهر بود، بلکه «دولت مسئول سعادت مادی و معنوی یک جمع به حساب میآمد که بهدلیل حیات مشترک باهم گرد آمده بودند» (کمال پولادی، تاریخ اندیشهی سیاسی در غرب، ص. ۴۴). بر همین اساس بود که افلاطون میگفت که «حاکم باید حکیم باشد یا حکیم حاکم شود». در بنیاد این دیدگاه، نوعی خوشبینی نسبت به حاکم و حکومت وجود دارد و چنین انگاشته میشود که حکومت همواره خیر شهروندان را خواسته، برای سعادت حقیقی آنان برنامهریزی و تلاش میکند.
اما نیکولو ماکیاولی، نظریهپرداز و نویسندهی ایتالیایی در قرن شانزدهم، بین اخلاق و سیاست نوعی گسست ایجاد کرد. در برداشت یونانیها، سیاستورزی توأم با عدالت، صداقت و راستی بود، اما ماکیاولی بر این باور بود که در سیاست، عدالت، صداقت و راستی قاعده مطلق نیستند. حاکم میتواند با توجه به اوضاع جامعه و شرایط زمانهی خویش صادق باشد یا نباشد، راست بگوید یا نگوید و عدالت را رعایت کند یا نکند. البته این سخنان ماکیاولی به این معنا نبود که او ارزشهای اخلاقی را نادیده گرفته، انکار کند؛ بلکه منظور او این بود که در سیاست، حفظ قدرت و اعمال آن در جامعه مهمتر هستند و ارزشهای اخلاقی تابعی از این متغیرها است. ماکیاولی، تصویر ما از حکومت و حاکم را نیز دگرگون میکند. در برداشت یونانیها، حاکم نیکخواه و دارای فضیلتهای اخلاقی است و حکومت بهدنبال تأمین سعادت و خیر عموم شهروندان است، ولی از نظر ماکیاولی، برای حاکم و حکومت حفظ قدرت، اعمال آن و نظم اجتماعی در اولویت قرار دارند؛ ارزشهای اخلاقی اگر برای تأمین این اهداف مفید باشند، حاکم به آنها پابند است، اما در غیر اینصورت نادیده گرفته میشوند. لذا در ادبیات جامعهشناسی سیاسی، «ماکیاولیسم» به یک صفت با بار منفی تبدیل شد. به حکومتهای ماکیاولیستی گفته میشود که در جامعه حقوق شهروندی (آزادی بیان، حق انتخاب پوشش، شغل، مالکیت و…) افراد را رعایت نمیکنند و برای کنترل جامعه از خشونت و تروریسم کار میگیرند.
در برداشت عامیانه و عرفی ما نیز حاکم و حکومت بهعنوان خیرخواه عموم و عهدهدار تأمین رفاه و سعادت جامعه انگاشته میشوند؛ بهویژه زمانی که سیاستمداران پشت تریبون قرار میگیرند و برای تودهها سخنرانی میکنند. اما مناسب مینماید از این برداشت کمی فاصله گرفته، سویههای دیگر مسأله را نیز بررسی کنیم. همانگونه که در بالا اشاره کردم، حاکمان و حکومتها همیشه خیر جمعی، رفاه و سعادت عموم را در اولویتشان قرار نمیدهند؛ به جای آن به حفظ قدرت، اعمال قدرت در جامعه و موازنهی نیروهای سیاسی اهمیت بیشتر میدهند. این نکته را نیز تذکر بدهم که هدف من انکار کارکردهای مثبت و سازندهی حکومت و حاکمان نیست. فقط میخواهم بر این نکته تأکید کنم که حاکمان و حکومتها همواره در پی تحقق خیر جمعی نیستند و میتوانند در بعضی موارد برای حفظ قدرت و استیلایشان از خیر جمعی بگذرند.
حکومت در افغانستان؛ موازنهی قدرت و شکافهای قومی
در جامعهشناسی سیاسی، شکاف اجتماعی به تضاد و تقابل بین دو و یا بیشتر از دو گروه اجتماعی اشاره دارد. شکاف اجتماعی میتواند براساس تفاوتهای قومی، زبانی و نژادی شکل بگیرد (سید عبدالقیوم سجادی، جامعهشناسی سیاسی افغانستان، ص. ۳۶). در جامعهی افغانستان، ما دو شکاف اجتماعی اساسی و تعیینکننده داریم: شکاف قومیـزبانی و شکاف مذهبی.
در جوامع دارای شکاف اجتماعی، سیاستمداران و دیگر نخبگان سیاسی میتوانند از آن برای تحقق اهداف سیاسیشان استفاده کنند. «بنابراین، این نظریه، نخبگان قومی با استفاده از عناصر فرهنگی، یک هویت قومی جدا از هویت دیگر افراد جمعیت سرزمین، برای گروه میسازند، بلکه در رقابت بر سر کسب قدرت سیاسی، بین گروههای قومی نیز شکاف ایجاد میکنند» (همان، ص. ۵۱). به دیگر سخن، در جامعههای دارای شکاف اجتماعی، برای سیاستمداران این زمینه فراهم میشود که از رقابتها و منازعههای قومی، زبانی و فرهنگی برای کسب قدرت و بسیج نیروهای مردمی استفاده کنند. در چنین وضعیتی، نخبگان و سیاستمداران نهتنها این شکافها را از بین نمیبرند، بلکه آنها را تشدید نیز میکنند؛ زیرا منافع و قوام اقتدارشان در همین شکافها نهفته است.
با یک نگاه اجمالی به تاریخ افغانستان متوجه میشویم که در این کشور همواره حکومتها از منازعههای قومی و زبانی برای حفظ قدرت و موازنهی نیروهای سیاسیـاجتماعی استفاده کردهاند؛ حتا میتوان گفت که حکومتها قوام و ثباتشان را در همین امر دانستهاند. در هر دوره، حکومت با حمایت بخشی از جامعه ایجاد شده و در پی آن بوده است که بخشی دیگر جامعه را که با ایدئولوژی و استراتژیهایش همسو نبودهاند، تضعیف کند؛ بهطور مثال، عبدالرحمان با حمایت پشتونها به قدرت رسید و از این قوم برای نابودی هزارهها که از سوی امیر بهمثابهی تهدید شناسایی شده بودند، استفاده کرد؛ یا حزب دموکراتیک خلق بهدنبال این بود که با حمایت دهقانان و کسانی که در طبقات پایین جامعه زندگی کرده، با فقر دستوپنجه نرم میکردند، حکومت کمونیستی بسازد. اما با مخالفت زمینداران بزرگ و روحانیان ارتجاعی مواجه شد و سرانجام کارش به بنبست رسید و توسط مجاهدان فروپاشید.
طالبان نیز بهعنوان گروهی که با حمایت پشتونها حکومت را در دست گرفتند، بقا و ثباتشان را در استفادهی هدفمند از منازعهها و شکافهای قومی تعریف کردهاند. بدین معنا که از نظر طالبان، قدرت و استیلای پشتونها تضمینکنندهی بقایشان است و برعکس، قدرتمند شدن اقوام دیگر بقایشان را با تهدید روبهرو میکند. با توجه به پیشینه و کارکرد حکومتها در افغانستان مبنی بر تشدید شکافهای قومی و سرکوب گروههای قومی و زبانی رقیب، سیاستگذاریهای طالبان در این راستا قابل درک است. ماهیت توتالیتر حکومت طالبان نیز این ادعا را که این گروه در افغانستان بهدنبال تضعیف و نابودی گروههای قومی غیرپشتون هستند، تأیید میکند.
هزارهها؛ جامعهای در حال فروپاشی
دکتر محمدامین احمدی در تازهترین گفتوگوی خود با اطلاعات روز، از زبان یکی از اعضای تیم مذاکرهکنندهی طالبان در دوحه نقل میکند که گفته بوده است: «شما بیش از اندازه قدرتمند شدهاید.» در این جملهی کوتاه معناهای بسیاری نهفته است؛ هزارهها در بیست سال حکومت جمهوری در شهرها ساکن شدند، در پارلمان وکیل داشتند، وزیر و معاون رییسجمهور بودند، با روی آوردن به تحصیل توانستند سرمایهی انسانی خوبی تولید کنند و در یک کلام، بهگفتهی آن طالب، «بیش از اندازه قدرتمند» شدند.
طالبان بعد از بازگشت به قدرت، بهطور سیستماتیک و هدفمند تضعیف هزارهها را آغاز کردند. در حال حاضر، تصاحب و تخلیه شهرکهای هزارهنشین بارزترین نمونهی تضعیف آنان است. اما در کنار اینکه امروزه شهرکها و خانههای هزارهها تصاحب میشوند، معضل اساسی دیگری که دامنگیر آنان است، آشفتگی روان اجتماعی این جامعه است. براساس گزارشها، جوانان در غرب کابل (منطقهی عمدتا هزارهنشین) بهطور بسیار گسترده به مصرف تابلیت «کا» روی آوردهاند. خوب است در اینجا به نیروهای اجتماعی فکر کنیم که این جوانان را بهسوی مصرف مواد مخدر و تابلیت کا میکشانند؛ وقتی که جوانان نتوانند به شیوه درست وارد جامعه گردند و شغل مناسب سلیقهشان را یافته و کسب درآمد کنند، یکی از گزینههای در دسترس برای آرام کردن ذهن پراضطراب یا فراموش کردن وضعیت، شاید همان روی آوردن به تابلیت کا باشد (که حتا اگر چاره غلط و بحرانزایی هم باشد، سبب غفلت کوتاهمدت از رنج جاری یک فرد میشود).
در بالا تذکر دادم که در جامعههای دارای شکافهای اجتماعی، حاکمان میتوانند ثبات قدرتشان را در همین منازعهها تعریف کرده، در راستای تضعیف یک گروه اجتماعی خاص سیاستگذاری کنند. کوچ اجباری و تخلیه شهرکهای هزارهنشین مصداق بارز این رویکرد است. اما میتوان رونق بیش از اندازهی بازی فوتسال و مصرف تابلیت کا را نیز در قالب چنین رویکردی فهمید. در ادامه تلاش میکنم این موضوع را با استفاده از اندیشههای میشل فوکو توضیح بدهم.
حکومتمندی یکی از مفاهیم کلیدی در اندیشهی میشل فوکو است که به شیوهای از فرآیند اعمال قدرت در جامعه اشاره دارد. در گذشته (قبل از قرن هجدهم در اروپا)، برای حکومت همواره افراد بهعنوان سوژههای حقوقی مطرح بودند؛ بهطور مثال، شهروند کسی بود که دارای حق آزادی، مالکیت و کار است. اما از قرن هجدهم به بعد، حکومت افراد را نه بهعنوان سوژههای حقوقی، بلکه بهعنوان موجوداتی که دارای نیازهایی اند (غذا، آب، مسکن و…) و میتوان آنان را به جهتی معین سوق داد، در نظر گرفت. لذا، حکومتها بیشتر تلاش میکنند با جهت دادن به افکار و روان انسانها، آنان را به انقیاد خود بکشند و کنترل کنند. فوکو این فرآیند را سوژهسازی مینامد (کسرایی و همکاران، ۱۳۹۰).
سوژهسازی به فرآیندی اشاره دارد که در آن روان (افکار، تخیلات و ذهن) و رفتار انسانها بهگونهی هدفمند جهتدهی میشوند. مصرف تابلیت کا و رونق بیش از اندازهی بازی فوتسال را میتوان مصداقی از سوژهسازی به حساب آورد؛ به این دلیل که طالبان به نحوی در آن دخیل اند؛ زیرا این جوانان وقتی بهنام هزاره و شیعه از سوی نظام حاکم مورد تبعیض قومی و زبانی قرار میگیرند، در ادارهها به همین دلایل استخدام نمیشوند و شغل پیدا نمیتوانند، انگیزهی تحصیل ندارند و در فقر زندگی میکنند، شاید تابلیتهای کا و مصروف شدن با فوتسال آخرین پناهگاهشان باشد. فوتسال در بین جوانان هزاره، دیگر یک سرگرمی و انتخاب فردی نیست، بلکه افیونی است برای درماندگیشان که از فشارهای روانی و اجتماعی به آن پناه میبرند. ناامیدی و بیانگیزگی نیز پدیدههای اجتماعی هستند؛ زیرا اگر یک جوان نتواند در ساختار جامعه برای خود آیندهی شغلی مناسب تصور کند، جامعه را پاسخگوی نیاز خود نداند و از سوی نظام حاکم مورد تبعیض و حتا تحقیر قرار بگیرد، چگونه میتواند امیدوار باشد و انگیزه داشته باشد. علاوه بر این، میزان و گسترهی توزیع و مصرف تابلیت کا به اندازهای است که نمیتواند بدون دست داشتن حکومت انجام شود؛ یا حداقل حکومت بهطور عمدی و آگاهانه از توزیع آن جلوگیری نمیکند.
طالبان با تخلیه شهرکها و تصاحب زمینهای هزارهها از یک طرف و اعمال فشارهای گوناگون در قالب تبعیض قومی و زبانی، طرد از ساختارهای اداری و دولتی و محدودسازی زمینهی کار و اشتغال که منجر به ازهمگسستگی روان اجتماعی این جامعه شده است، از سوی دیگر، آسمان زندگی هزارهها را تیرهوتار ساخته است. در پرتو چنین دیدگاهی، فوتسال بازی کردن برای جوان هزاره، یک انتخاب آزادانه و فردی نیست، بلکه یک اجبار اجتماعی است. بازی فوتسال و تابلیت کا، آخرین سنگرهای او در برابر ناامیدی، بیانگیزگی و افسردگی است که از سوی جامعه به او تحمیل میگردند.
باری، هزارهها در حال فروپاشی اجتماعی قرار دارند. از یک طرف، شهرکهایشان تخلیه میشوند و زمینهایشان تصاحب میگردند و از سوی دیگر، از نظر اجتماعی در نوعی آشفتگی روانی بهسر میبرند؛ جوانان بیکار، افسرده و بیهدف که در دام تابلیتهای نشئهآور گرفتار شدهاند و تمام زندگیشان فوتسال است، از پیآمدهای همین اوضاع نابسامان اجتماعی هستند.
سخن آخر
در آغاز این متن بر این نکته تأکید کردم که از یونان باستان تا دوران مدرن، در فلسفهی سیاسی غرب دیدگاه خوشبینانهای نسبت به حکومت و حاکمان وجود داشت؛ حاکمان را افراد خیرخواه و نیک میانگاشتند و حکومت را نهادی میدانستند که عهدهدار تأمین سعادت و خیر جمعی انسانها است. در سنت فلسفهی اسلامی نیز این دیدگاه دنبال شده است و در جامعهی امروزی خود ما، رد پای آن را در دیدگاه توده مردم نیز میتوان دید. اما ماکیاولی در قرن شانزدهم، دیدگاه دیگری مطرح کرد که براساس آن، تأمین سعادت و خیر جمعی جامعه اولویتهای حاکمان و حکومت نیستند، بلکه اولویت با حفظ قدرت، اعمال آن در جامعه، کنترل جامعه و حفظ موازنهی نیروهای سیاسیـاجتماعی است. در ادامه، با استفاده از نظریهی شکاف اجتماعی در جامعهشناسی سیاسی کوشیدم توضیح بدهم که سیاستمداران و حاکمان میتوانند قوام و ثبات قدرتشان را براساس همین منازعهها قرار داده، برای پررنگ کردن آن سیاستگذاری کنند. به پیشینهی این سیاست در تاریخ افغانستان نیز اشارههایی داشتم و گفتم که طالبان بهعنوان یک گروه قبیلهای و انحصارگرا، قدرتشان را برمبنای رقابتهای قومی در افغانستان تعریف کردهاند و برای تضعیف گروههای اجتماعی رقیب تلاش میکنند.
هزارهها یکی از گروههای اجتماعی هستند که طالبان نمیخواهند آنان قدرتمند باشند و جامعه پویایی داشته باشند. لذا، برای تضعیف آنان کوشیدهاند هم از نظر جغرافیایی و اجتماعی ساختار جامعهی هزاره را دگرگون کنند و هم با وضع محدودیتها و اعمال انواع تبعیضهای قومی، زبانی و مذهبی، آنان را با نوعی آشفتگی روان اجتماعی روبهرو کنند؛ تخلیه شهرکها، تصاحب زمینها و ایجاد نوعی نابسامانی روان اجتماعی که در قالب افسردگی، بیانگیزگی، ناامیدی و نداشتن چشمانداز روشن برای آینده در بین جوانان و دیگر اقشار جامعه ظهور پیدا میکنند، سناریوی فروپاشی جامعهی هزاره را شکل میدهند.
منابع:
- پولادی، کمال، (۱۳۸۹)، تاریخ اندیشهی سیاسی در غرب ج۱، تهران: نشر مرکز.
- پولادی، کمال، (۱۳۸۹)، تاریخ اندیشهی سیاسی در غرب ج۲، تهران: نشر مرکز.
- سجادی، سید عبدالقیوم، (۱۳۹۱)، جامعهشناسی سیاسی افغانستان، کابل: کاروان.
- کسرایی، محمدسالار و همکاران، (۱۳۹۰)، فوکو: حکومتمندی، سوژه سیاسی و کنش سیاسی، جامعهشناسی تاریخی.