یک کاکا که تا شصت سالهگی مصروف خدمت به ابنای بشر بود و ازدواج را خلاف اصول مبارزاتی مکتب رهایی بخش حزب خود میدانست، در شصت سالهگی ناگهان اولادخواه شد. نه از آن مخالفت شدیدش با ازدواج و نه از این اشتیاق افسار بریدهاش به اولاد. میگفت من اولاد میخواهم، زیاد میخواهم و همین حالا هم میخواهم. هرچه به او میگفتند اولاد این قسمی خواسته نمیشود، به گوشش نمیرفت.
بعد از مدتها، سرانجام کاکا قبول کرد که اول باید ازدواج کند. حالا بیا و برای او همسر مناسب پیدا کن. سر هیچ کس اعتبار نداشت. تقریبا هر خانم خوشلباس را که میدید، میگفت این از نظر اخلاقی فاسد است. تاکیدش بر اصول اخلاقی بدان حد بود که حتا یک بار گفته بود همسر آیندهی من باید ریش داشته باشد. تا متوجهاش کردند که زن ریش ندارد و آن که ریش داشته باشد، به لحاظ اصول مسلّم اخلاقی نمیتواند همسر شما باشد، یک سال گذشت.
سرانجام کاکا همسری یافت و جهانی از نگرانی خلاص شد. خوشتر آن که خداوند بر پیری و سن گذشتهگیاش رحمت آورد و به او پسری داد. در محافل و مجالس پسر خود را میآورد. همه میگفتند «ای خدا شدقهاش شوم جوگولی پوگولی گک را. نام خدا نواسهی تان چیییییقه مقبول است». و کاکا برای هرکس جدا توضیح میداد که این نواسهاش نیست، فرزند خودش هست. در یکی از مجالس من تصادفا به کاکا برخوردم و بعد از مقداری انسانیت و ادب اسم فرزندش را پرسیدم. اما جواب او نزدیک بود، مرا بیهوش کند. گفت: «اسماش را از رسانهها نشنیدید؟.»
گفتم: «نه، مگر اسم فرزند شما در رسانهها منتشر میشوند. چه هست؟.»
گفت: «شورای عالی احزاب جهادی.»