بادامهای چشـم به راه
برگههای فیسبوک شدهاند سراشیب فراموشی شبانگاهی. هرچه امروز بنویسیم، فردا از یاد رفته است. از نام مادر در شناسنامه، پیکر کودک سوری در کناره دریا، تاب تازیانه غوری در دامنه کوه و خودکشی سرودپراز دلتنگ در تنگنای چهار دیوار، تا زخمهای سر و روی ابوذر کوچک در سرینا، مشت خاکستر فرخنده در آستان شاه دوشمشیره، سربریدنهای افسران و سربازان گرفتار در پهلوی آمو … و از چالش آب سرد، تشت خاک بر سر و کلکسیون کتابهای اثرگذار زیر بالشت تا فاریاب را دریاب، پکتیکا در اندوهت سوزم، سمنگان سرگردان تو هستم و …
آنچه از یاد نمیرود، از دیده نمیافتد و درنگ نمیپذیرد، جریان پایان ناپذیر «هزارهستیزی» در افغانستان است. این رویداد را نوروز گذشته نگاشته باشی، تا یلدای آینده رنگش نمیخشکد.
سوگمندانه، خشم لگام گسیخته هزارهشکاری به جایی رسیده که دیگر بسیاری از رسانههای دلسوز نیز یارای بازتابش را ندارند و گزارشها را خواسته یا نخواسته پشت گوش میاندازند.
خداوندا! دسته تبر تبهکار را از کدامین چوب ساختهای که پیهم به جان درخت بادام میافتد و شگوفهها را توده توده یتیم میگرداند؟
خداوندا! سخن بماند میان تو و من، اگر مادر میبودم، هرگز هرگز هرگز نمیگذاشتم پسرانم نام مرا در شناسنامهها شان بنویسد. میدانی فرزندان حوا آدمخوار شده اند؟
خداوندا! آزرده مشو! این چه آفریدهای؟
و چرا؟
ششم سپتمبر 2015