نکتهیی در مورد یادداشت آقای علی امیری
[su_label]عمران راتب[/su_label]
بعد از اینکه یادداشت من در مورد کتاب «اسلام» به نشر رسید، جناب آقای علی امیری طی یک نصیحتنامهی مفصل، واکنش سریع خودش را نشان داد. من این واکنش را نشانهیی از مسئولیتپذیری ایشان میدانم، اما اگر در فرآیند این کنش و واکنشها آنطور که ایشان فرموده، نه امکانی برای ایجاد گفتوگوها، بلکه خبر از کدر شدن اوضاع باشد، چه بهتر که این مسئولیت را نپذیریم. در ضمن، این را هم آموختم که در زمانهیی که همهچیز را ناراستی فروبلعیده و «خرد» انتقادی به تمسخر گراییده، نقد حرف مفت و «شلیک بیهدف» میشود و تعریض بر مکتوب حملی بر تعرض بر کاتب (به پاراگراف نخست یادداشت امیری توجه کنید). اینجاست که به نصیحتهای اخلاقی پرثمر آقای امیری ضرورت میافتد(و ممنون از ایشان) و من برای اینکه این پندنامهها و نصیحتها را نادیده نگرفته باشم، بیشتر از این «بددهنی و بیادبی» نکرده (من هم بالاخره خودم را جزئی از همین « نسل جوان و ناجوان» میدانم، به اشارهیی بر یکی-دو نکته اکتفا میکنم و دامن بحث را بر میچینم.
یک: جناب امیری، استاد محترم، من واضح و صریح در آغاز یادداشتم نوشته بودم که بعد از گذشت چیزیکم یکسال، «حالا که من این کوتاهه را مینویسم، بنا را بر این گذاردهام که خوانندهی این متن، آن کتاب را نیز خوانده است تا ناگزیر نباشم متن را با بازگویی پیهم نمونهها، طولانی بسازم.» و بعد آنجا که ناگزیر شدهام، نمونه نیز آوردهام. دیگر من لزومی به کاپی کل کتاب در یک یادداشت ندیدم و نمیبینم. اما مثل اینکه جنابشان فراموش کرده بوده به این قسمت از متن لطف توجه نمایند. دلیل این موضوع را چه بدانم؟ عدم اهمیتش، فراموشی یا نمیدانم چیز دیگری که میتوانست ابزار تاختن بر بقیهی متن را برای استاد فراهم سازد؟
دو: در خصوص اینکه گفتهام منحنی زوال عقلانیت در جهان اسلام را قبل از امیری کسان دیگری از جمله ارکون نشان داده است، استاد امیری نوشته است: «… آرکون این کار را در کجا انجام داده است؟ صورتبندی آرکون چیست و کدام است؟» من نمیدانم چرا قسمتهای اصلی حرف من همیشه در سمت فراموشی چشم استاد امیری قرار میگیرد. من به کتاب مشخص ارکون در این زمینه ارجاع دادهام و نیز چندینبار از یکی از گفتوگوهای ارکون نقل کردهام. آری، ارکون این کار را انجام داده است، با این تفاوت که تحلیلش مبتنی بر واقعیتهای جامعه است. خوب است در زمینهیی که استاد امیری آن را یکی از اکتشافات محیرالعقول خودش میداند، به حرف ارکون توجه کنیم که در پیوند با «آغاز دورهی تاریخی تحجر و ورود به دورهی طولانی انحطاط در اواخر قرن دوازدهم و اوایل قرن سیزدهم میلادی» و بعد هم رویارویی غزالی با ابن رشد، مینویسد: «درخور یادآوری است که کسیکه در این کاروزار بیشترین زیان را متحمل شد، ابن رشد نبود؛ بلکه جوامع اسلامی بودند که حتا تا امروز بهای این شکست فکری را میپردازند. با آنهم تنها نمیتوان غزالی را مسئول این فاجعهی خردسوز که سراسر دنیای اسلام را فراگرفت، قلمداد کرد. در واقع حرکت قهقرایی و سیر انحطاط پیش از غزالی آغاز شده بود و تنها کاری که غزالی کرد این بود که بر این موج سوار گردید و ضمن پذیرش مأموریت رسمی از جانب سلجوقیان، با زیرکی تمام برای این فرایند نظریهپردازی کرد. (پدیدهی فلسفهستیزی و دشمنی با رهیافتهای عقلانی پیش از غزالی آغاز شده بود. این پدیده به «ابن بطه» و تدوین «عقیدهی قادری»، که خلیفه آن را در حضور همگان قرائت کرد و بدان اقرار داشت، و نیز به متون دیگر باز میگردد)» (گفتوگو، ص 2). و بعد توضیح میدهد که ساختار جامعه و «بسترهای اجتماعی معرفت» چگونه سیر این انحطاط را رقم زد. آقای امیری اما دوست دارد این مسأله رازورانه جلوه بدهد: «پرسش اصلی این است که این انحطاط از کجا آغاز شده است و دلیل آن چیست؟ شاید نتوان دلیل انحطاط اسلام را، هم بهعنوان یک دین و هم بهحیث یک فرهنگ و نظم اجتماعی، بهدرستی توضیح داد» (اسلام، ص 281). حالا دیگر من مسئول «بدخوانی» جناب امیری نیستم که چرا به این موارد توجه نمیکند. ایشان در یادداشتشان گفتهاند که من کتاب را حتا «سرسری» هم نخواندهام، اما میبینیم که جنابعالی هم با یادداشت من همان کار را کردهاند؛ توبه فرمودهاند و خود به آن عمل نکردهاند.
سه: استاد امیری کتاب را بهکنار گذاشته، برای اینکه «جهل» مرا نشان داده باشد، مشکلی ندارد از اینکه متن یادداشت مرا ناقص نقل نموده و بعد با آن قسمت غلطانداز باقیمانده، زمینهی تأدیبم را فراهم نماید. امیری بزرگوار نوشته است: «آقای راتب نوشته است: « دوای کدام درد ما خواهد شد این شناختن؟»» و حالا که با این دیالوگنمای خیالی سکو را جهت پرش آماده کرده، خودش را در مقام سقراط مییابد:« جواب من یک کلمه است: دوای درد جهل.»
استاد گرامی، یعنی بازهم فراموشی؟ مشکلی نیست. آدم است دیگر! من همان قسمتی را که شما این جمله را از وسطش بیرون کشیدهاید، یعنی جملهی قبل و بعد از آن را نیز اینجا میآورم تا محک تجربه آید بهدست: «حالا حرف این نیست که ما گویا ضرورتی به شناختن مقام فارابی یا دیگر اندیشهورزان در فلسفهی اسلامی نداریم، حرف ایناست که این شناختن صرف مقام، چه فوریت و موضوعیتی برای زندگی امروز ما دارد. در یک کلام: دوای کدام درد ما خواهد شد این شناختن؟ شاید حتا بتوانیم با شناختن «مقام فارابی» در فلسفهی اسلامی، نسبت بهتر و روشنتری هم با زندگی و اندیشهی اسلام امروزی ایجاد بکنیم، اما بهتر نبود نویسنده گذشته از گلایه، وجهی این ضرورت را تبیین میکرد؟ یعنی تنها گزارشِ بدون مسأله، بهباور من نمیتواند گره از مشکلات فروبستهی دنیای امروز اسلام (یا زندگی ما در هر صورتش) بگشاید.» حالا استاد گرامی لطف نموده، نشان بدهد که من در کجا گفتهام ضرورتی به شناختن مقام فارابی نداریم؟ و یا این شناخت برای ما فوریت ندارد؟ من روشن و واضح پرسیدهام که گذشته از گلایه، وجههی این ضرورت چیست و چرا نباید آنرا تبیین میکرد؟ برای همین هم بود که به کتاب «از سنت بلخ تا مدرنیت پاریس» استناد جستهام تا ضرورت شناخت فارابی را در نسبتش با امروز ما یادآور شده باشم… با نقص سخن، میخواهد جهل حریف را ثابت کند. من که نمیدانم، «جاهلم». ولی این نقص از شأن شما بهدور است استاد علی امیری. شما استاد هستید و دهها جوان این شهر چشم به دهن شما دوختهاند. بهتر بود میگفتم جناب استاد در آوردن نقل، این قسمت را فراموش کرده است. چه فراموشی بدی!
چهار: جناب علی امیری، استاد نهایت گرامی، من نه جرأت آن را دارم و نه هم این «بیادبی»ام آن اجازه را بهمن میدهد که آن حرف مورد علاقهی شما را -که دو سال قبل در مورد کتاب دایفولادی استفاده کردید- در مورد «اسلام» بهکار ببرم و بگویم این «کتابچهی خنزرپنزری»، اما تکرار میکنم: کتاب اسلام نه حرف تازهیی دارد و نه هم گره از مشکلات فروبستهی امروز ما میگشاید. شما کاروان این «اسلام» را بیغلوغش از گوشهی شهری عبور دادهاید که در مرکز و بر سر چهارراهیهای آن حلاجها بر دار میروند، سلاخی شده و بعد از سوزانده شدن خاکسترشان به دریا افگنده میشود (نگاه کنید به ص 171)، سهروردیها در کنج زندان میخشکند (صص 243-241)، عینالقضاتها شبانه بر دار میشوند و دهها نمونه از این دست که در قلمرو و بهنام همین اسلام بر سرنوشت انسانها رفته. حرف این نیست که فقط از آنها نام ببریم و گزارش دهیم که آنها در تنهایی خود چه کردند، این مشکلی را حل نمیکند. واقعیتهای تعیینکنندهی جامعه از اینجا بر میخیزند که بهعنوان یک انسان، با آنها چه شد. این مطالعهی موردی نیست، متن جامعه است و واقعیت اسلام. شما در «اسلام»تان اگر از اینها نگویید، پس با معذرت، ما در قوطی کدام عطار و خریطهی حکیمجی دنبال مصداقش بگردیم؟ این «بیادبی» ما را هم ببخشید: با تأسف که «اسلام»، ربط و راهی به اسلامی که تاریخ در خود دیده و ما آن را تجربه میکنیم، ندارد. شما خیلیخیلی از سر لطف به تاریخ اسلام دیدهاید و بهقول شاعر شیراز نظر خطاپوش بر کنج و زاویههای اسلام عزیز انداختهاید، اما این نسخهی آرایششده و «لالگ پوستکده» فاصلهی زیادی دارد با واقعیتهای جامعه. اسلام که محدود به فارابی و ابن سینا و همسنخان کتابخانهایاش نمیشود.
پنج و سخن آخر: همه دوست دارند از نبرد پیروزمندانه به قصر بازگردند، اما گاهی بدنیست به پاشنهی آشیل خود هم نظری اندازیم. وانگهی هیچ تضمینی وجود ندارد که هر حرفی که دیگران گفت «بددهنی و بیادبی» باشد (حتماً باید بیادبی کند؟) و حرفهای شما یکسره گلکاری و درفشانی.
برایتان سلامتی و موفقیت آرزو میکنم آقای امیری. روز و روزگارتان خوش.