[su_label]نیویورک تایمز/ دانیل مویلان[/su_label]
[su_label]ترجمه: معصومه عرفانی[/su_label]
بهار در باباجی، حومهی روستایی مرکز ولایت جنوبی هلمند، لشکرگاه، آغاز شده است. خوشههای سبزرنگ گندمزارها بلند شدهاند و آب تمیزی در کانالهای آبیاری جریان دارد. در حالیکه با محمد سهی، افسر 21 سالهی پولیس ملی افغانستان، در یک بعد از ظهر آفتابی روی یک پشتبام کاهگلی ایستاده بودیم، به او گفتم «اینجا خیلی زیباست».
آقای سهی که به یک کیسهی شنی محافظ تکیه داده بود لبخند زد و با حرکت انگشتش، نیمدایرهیی را روی زمینهای پیش رو نشان داد. او گفت: «سرزمینی خالی از سکنه». او به مجموعهیی از خانههای متروکه در یکونیم کیلومتری شمال غرب اشاره کرد و گفت، «طالبان». بعد خانههای دیگری در شمال را نشان داد و گفت، «طالبان». پس از آن به سمت شرق برگشت و با نگاهی به سمت خطی از درختان نزدیک بههم، شانه بالا انداخت و گفت، «شاید اینجا هم طالبان باشند».
بخش زیادی از ساکنان باباجی این منطقه را ترک کردهاند. باباجی از تعدادی روستا با خانهها و مغازههای گلی تشکیل شده است و برای ماهها تبدیل به یک میدان جنگ شده بود. من چند هفته پیش، در پایان برداشت محصول خشخاش که منبع اصلی درآمد طالبان است، از این منطقه دیدار کردم. این وقت از سال، معمولاً زمانی است که طالبان حملات بهاری خود را نیز از سر میگیرند.
اما امسال طالبان اندکی درنگ کردهاند. در ماه اکتبر، سازمان ملل متحد تخمین زده بود وسعت قلمروهایی که اکنون این گروه شورشی در اختیار دارد، از هر زمان دیگری پس از سال 2001 بیشتر است. در حالحاضر، طالبان غیر از 3 ولسوالی، تمام دیگر ولسوالیهای هلمند را یا در کنترل دارند یا برای کنترل آن میجنگند.
برخی از مقامات افغانستان چنین وانمود میکنند که دولت وضعیت را در کنترل دارد. جنرال محمدمعین فقیر، فرمانده ارشد ارتش در هلمند، اخیرا تعدادی از این شکستها را «بیاهمیت» خوانده است. بانوی اول افغانستان، رولا غنی، در سخنرانی ماه مارچ خود در شورای آتلانتیک در واشنگتن این تصور را که «طالبان درحال پیروزشدن هستند» به چالش کشیده است.
او گفته بود: «واقعاً؟ پس چطور هر هفته ما خبرهایی دریافت میکنیم که همان 100 متری که طالبان بهدست گرفته بودند، بار دیگر از آنها پس گرفته شده است؟»
آنها نباید تا این اندازه ناآگاه و بیاعتنا باشند. نیروهای امنیت ملی افغانستان عمدتاً از سربازان و نیروهای پولیس ملی تشکیل شده است که تعداد آنها نزدیک به 32000 نفر بوده و اغلب مردان جوان و بیسوادی هستند که نمیتوانند شغل دیگری پیدا کنند یا زندگی خود را بدون جنگیدن ترسیم کنند. پس از پایان مأموریت رزمی ناتو در اواخر سال 2014، همین نیروها هستند که جنگ علیه طالبان را پیش میبرند.
توانایی این مردان برای به زانو درآوردن شورشیان، برای حفظ ثبات افغانستان و جلوگیری از مهاجرت مردم این کشور، حیاتی است. همچنین، موفقیت آنها برای ایالات متحده نیز اهمیت ویژهیی دارد، اگر این کشور هنوز امیدوار است که بتواند پس از خارجکردن 9800 نیروی خود از افغانستان، ادعایی بر پیروزی داشته باشد. امریکا بیش از 60 میلیارد دالر صرف آموزش و تجهیز این نیروها کرده است.
در آن شب جمعهیی که در باباجی بودم، همچنان که نور آسمان کمسوتر میشد، افسران پولیس بیشتری از نردبانی کهنه برای پیوستن به من و آقای سهی در آن پشتبام کاهگلی کوچک بالا میآمدند. ما پشت کیسههای شنی نشسته بودیم. گفتوگوها از حرفهایی خارج از نزاکت (مانند اندام زنان) تا سخنان معمول (مانند غذای شام) به اظهارات فلسفی (مانند احساس افتخار از اینکه مبارزان کشور خود بودند) تغییر میکرد.
یکی از افسران که پیراهنی به رنگ پرچم افغانستان را به تن داشت، در بالای کیسههای شنی ایستاده بود و تلاش میکرد تا برای تماس گرفتن با خانهاش جایی را بیاید که موبایلش سیگنال داشته باشد. او در موبایل نوکیای قدیمیاش فریاد میزد «حالتان چطور است»، در حالیکه دیگران از بیپروایی احمقانهی او میگفتند.
از او پرسیدم: «نمیترسی که وقتی آنجا ایستادهای کشته شوی؟»
او که بالاخره دست از تلاش برداشته بود، پایین پرید و در حالیکه سیگاری دیگر را روشن میکرد پاسخ داد: «این به خواست خدا است. مرگ من هر جایی ممکن است اتفاق بیفتد».
پس از ماه سپتامبر گذشته، حدود 30 درصد از سربازان افغانستان که بیش از نیمی از آنها افسران پولیس هستند، در صدها پایگاه و ایستهای بازرسی در مناطق دورافتادهیی در سراسر کشور مستقر شدهاند. مانند باباجی، بیشتر این پایگاهها چیزی بیش از یک ساختمان و چند کیسهی شنی نیستند.
مقامات نظامی ایالات متحده تخمین میزنند که 5500 نیروی امنیتی افغانستان در سال 2015 کشته شدهاند که بسیار بیشتر از تعداد نیروهای خارجی است که از سال 2001 تاکنون جانهای خود را در افغانستان از دست دادهاند. باور بر این است که بیش از 36000 افسر پولیس که اغلب باید مانند سربازان اما با آموزش کمتر و دستمزد پایینتر مبارزه کنند، خدمت را ترک کردهاند. این رقم، نزدیک به یک چهارم کل نیروهای پولیس افغانستان است.
روز بعد، ما بهسمت پایگاه پولیس دیگری در چاه انجیر در چند مایلی غرب باباجی حرکت کردیم که مجموعهیی از ساختمانهای کثیف در اطراف یک باغ کوچک بود. فرمانده آن، دگروال حاجی محبوب، مردی درشتاندام بود که از ما با چای و یک ظرف از خیارهای پوستگرفته استقبال کرد.
ما در رابطه با حملهی انتحاری اخیر در کابل صحبت کردیم که بیش از 60 نفر در اثر آن جان باخته بودند. رییسجمهور اشرفغنی در تویتر نوشته بود که این حمله «بهوضوح نشاندهندهی شکست دشمن است» و جنرال جان دبلیو نیکلسون جونیور، فرمانده نیروهای امریکایی در افغانستان، آن را شاهدی بر «ضعف» طالبان خواند.
آقای محبوب با تمسخر گفت: «آنها در مورد جنگ چه میفهمند؟ آنها در کابل آرام نشستهاند».
او پیشنهاد کرد که ما را به خط مقدم ببرد. خیلی زود ما در مسیری باریک راهی شدیم و پنهانی راه خود را در زمینهای سرسبز بازکردیم، از کودکانی که لبخندی بر لب نداشتند گذشتیم، و پس از 10 دقیقا به یک پایگاه مرزی رسیدیم: خانهیی متروک در حفاظ دیوارهایی که تنها با حرکتی آهسته از هم میپاشید.
اولین کلمات فرماندهی پایگاه، عبدالملک –لاغراندام، با چشمانی گودرفته، شلوار سبزرنگ شلختهای به تن- این بود که، «من شش سال است خانوادهام را ندیدهام». ماه گذشته، طالبان 3 تن از 18 نفر افراد او را کشته و 7 نفر دیگر را زخمی کرده بودند. او گفت اگر کاری انجام نشود، این پایگاه در عرض چند هفته از دست خواهد رفت. ساختمانهای قویتر، تجهیزات بهتر و افراد بیشتری در آنجا موردنیاز است. اما او گفت که درحقیقت این پست را باید رها کنند.
آقای ملک مرا به اتاق تکتیراندازها برد که در آنجا یک چرخ از سوراخی در سقف آویزان بود. دو هفته قبل، طالبان به آنجا موشکی شلیک کرده بودند. شدت آن یکی از افراد آقای ملک را منفجر کرده و بخشی از سقف را هم از بین برده بود.
با چند نفری دیگر در حلقهیی نشسته بودیم. افسران نه چای داشتند و نه آب تازه. چشمان آنها به دو جعبهی بازنشدهی خرما بود که من و عکاس همراهم، اندرو کوالیتی، با خود آورده بودیم. از آنها پرسیدم که تجهیزات پزشکی دارند یا خیر. پاسخ دادند، فقط در پایگاه. زمانی که یکی از افراد در شب زخمی شود، دیگران باید برای بهحداقلرساندن خطر حملهی غافلگیرانه، تا صبح منتظر بمانند تا او را به پایگاه برسانند. یکی از افسران گفت: «من میدانم چطور باید خونریزی را بند بیاورم».
اواخر آن روز، ما از پایگاه دیگری در آن نزدیکی بازدید کردیم. داخل یک ساختمان، نانهای کپکزده در گوشهیی انباشته شده بود. خارج از آن، در باغی با درختان میوه، تعدادی سرباز در روشنایی رو به محوشدن نزدیک غروب، درحال بازی بودند. یکی از آنها بلند شد تا زخم تازهی گلوله را در پشت خود نشان بدهد. درحال عبور از جاده، یکی از تکتیراندازان طالبان به او شلیک کرده بود.
اکنون ما باید خودمان از همان جاده عبور میکردیم. یک نفر پیشنهاد کرد، بدوید، آهسته قدم برندارید. ما یکی بعد از دیگری بهسرعت و بدون صدا از آن جاده عبور میکردیم، در حالیکه افسران افغان آمادگی گرفته بودند تا در جهتهایی که مواضع طالبان بودند شلیک کنند. از کشتزاری گذشتیم و وارد حیاط یک مدرسهی متروکه شدیم. ناگهان نزدیک به 20 سرباز از ساختمان اصلی خارج شدند.
یکی از آنها غلام نادی بود که از سوراخی در دیوار که تکتیراندازها استفاده میکردند، به من دست تکان داد. حدود 50 متر آنطرفتر، دو پرچم بزرگ سفیدرنگ طالبان در نسیم بعد از ظهر تکان میخوردند. آقای نادی گفت: «ما میخواهیم به آنها حمله کنیم».
اما در حالیکه مسلسل خود را در دست داشت، سرش را تکان داد و با نارضایتی گفت: «به این نگاه کن. این اسلحه حتا به درد شلیککردن در یک مهمانی عروسی نیز نمیخورد». +