حسین رهیاب (میلاد بلخی)
hrahyab@yahoo.com
کلمه¬ی «انقلاب» به ذات خود انسان را به یاد کشتار¬های فجیعی می¬اندازد که معمولا در جریان یک تحول «انقلابی» رخ می¬دهد. به نظر انقلابیان، خونریزی لازمهی انقلاب است و آن را در مقابل حوادث احتمالی آینده بیمه می¬کند. به همین جهت است که بسیاری از انقلاب¬های جهان در مرور زمان فرزندان خود را نیز می¬بلعد تا انقلاب از مسیر خودش منحرف نشود. البته جهان ما همانقدر که شاهد نهضتها و انقلابهای خشن بوده، کم و بیش انقلابهای نرم یا کودتاهای بدون خونریزی را نیز تجربه کرده است.
تجربهی تاریخی ملتها نشان داده است که فرآیند یک انقلاب با طرز تفکر رهبران آن پیوند دیرینه دارد و همین عامل مهم در موارد بیشماری باعث میشود که یک انقلاب تاریخی که ممکن است بتواند سرنوشت یک ملت را به درستی تغییر بدهد، جامعهی خود را با یک فاجعهی بزرگ انسانی روبهرو کرده و آیندهی مبهم و خطرناکی را پیش روی مردم قرار دهد.
در بیشتر نهضتها وجود یک رهبر قوی و خردمند نقش اساسی در آیندهی آن نهضت و تعامل او با مردم و مخالفان دارد، زیرا رهبر یک انقلاب میتواند با بیتدبیری دستور کشتار مخالفان خود را صادر کرده و از کشته پشته سازد یا با تدبیر و عقلانیت سعی کند حتا مخالفان و دشمنان خود را جذب کرده و طعم تغییر و تحول را به آنان بچشاند. در بیشتر موارد محل وقوع یک انقلاب تأثیری در نوع رفتار رهبران آن ندارد. برای نمونه، قارهی آفریقا به عنوان پرتنشترین قارهی جهان از سویی همیشه شاهد انقلابها و نهضتهای خونین بوده است و از طرف دیگر در قرن اخیر صلحجوترین و ماندنیترین چهرههای جهانی (مهاتما گاندی و نلسون ماندلا) را به جهان معرفی کرده است و جالب این که در همین قاره اوضاع کشور مصر نشان میدهد که وجود یک رهبر و خصوصا از نوع نلسون ماندلایی آن چقدر به نفع یک جامعه و مردم آن است. شرایط مصر نشان میدهد که وجود یک رهبر ملی برای هدایت یک کشور جهان سومی بسیار ارزشمندتر از تصور انسان است، زیرا یک رهبر در قدم اول وحدت ملی را تضمین کرده و مردم را از تفرقه دور نگهمیدارد و در قدم دوم به مردم امید و انگیزه میدهد تا با دوری از حوادث فاجعهآمیز به سمت جامعهی مطلوب حرکت کنند.
نلسون ماندلا یکی از رهبرانی است که با وجود تلاش و مبارزهاش برای نابودی آپارتاید (حاکمیت اقلیت سفید بر اکثریت سیاه) امروز نه فقط محبوب آن سیاهان است، که محبوب همان سفیدپوستان نیز است و در واقع او محبوبیت فوقالعادهای در سراسر جهان دارد. ماندلا در کتاب خاطراتش (راه دشوار آزادی) این محبوبیت را بهسادگی چنین بیان میکند:
«این حیرتآور بود که یک اسکیموی نوجوان که در بام دنیا زندگی میکند، توانسته از تلویزیون ناظر آزاد شدن یک زندانی سیاسی در منتهی الیه جنوبی آفریقا باشد».
واقعا علت این محبوبیت چیست؟ به چه دلیل در میان این همه رهبر بزرگ مردم ماندلا را دوست دارند و او را تحسین میکنند، در حالی که ماندلا نه چون ناپلیون فاتح جهان بوده است، نه چون لنین پایهگذار مارکسیسم و نه چون بودا مؤسس یک آیین جهانی، بلکه او از کسانی است که فقط در کشورش و برای مردمش زندگی و مبارزه کرده است؟ به نظر میرسد که علت این محبوبیت با عملکرد ماندلا ارتباط دارد، عملکردی که تفاوت رهبران را نشان داده و به جهانیان میآموزد که بدون خشونت هم میتوان انقلاب کرد و هم آن را اداره کرد. برخی از شاخصههای عملی ماندلا عبارتاند از:
ماندلا و کشتار مخالفان!
تجربهی جوامع انسانی ثابت کرده است، وقوع بسیاری از حوادث که ممکن است در اثر یک نهضت روی دهد، لزوما خواستهی برنامهریزی شدهی رهبران آن انقلاب نیست، بلکه این حوادث ناشی از موجی است که در پی یک بیثباتی ممکن است بهوقوع بپیوند و معمولا در همین موارد است که یک رهبر واقعی میتواند جوهرهی خود را نشان دهد. نلسون ماندلا نمونهی موفق و مشخصی از این نوع رهبران است که در جامعهی تبعیضآلود آفریقای جنوبی توانست هم نهضت ضدآپارتاید را به پیروزی برساند و هم مانع از کشتار و فجایع انسانی شود که معمولا بعد از پیروزی یک نهضت طبیعی جلوه میکند. او در کتاب خاطراتش «راه دشوار آزادی» نوشته است:
«در طول آن سالهای طولانی، تنهایی بود که اشتیاق من به آزاد بودن مردم من تبدیل به آرزوی آزادی برای همهی مردم، سیاه و سفید شد. من این نکته را بهتر از هرچیز دیگری میدانستم که درست همانگونه که ستمدیدگان باید آزاد شوند، ظالمان نیز باید آزاد گردند. مردی که آزادی مرد دیگری را از او میگیرد، خودش اسیر تنفر است و در پشت میلههای تعصب و کوتهاندیشی گرفتار است. من اگر آزادی فرد دیگری را از او میگیرم، واقعاً آزاد نیستم و قطعاً وضعیت من مشابه وقتی است که آزادی مرا از من گرفته باشند. وقتی از زندان آزاد شدم، مأموریت من این بود که هم ظالم و مظلوم را آزاد کنم».
جهان ما زمانی این روش را تجربه کرده است که قبل از آن و در همین دوران (قرن بیست) شاهد عملکرد خونین رهبرانی چون هیتلر در آلمان، موسولینی در ایتالیا، استالین در شوروی سابق، فرانکو در اسپانیا و… بودهایم.
ماندلا و مبارزهی حزبی!
مبارزه یک اصل اولیه و ضروری در جریان زندگی رهبرانی است که برای رسیدن به خواستههای خود تلاش میکنند و آنچه که در میان تقریبا تمام رهبران مشترک است، مبارزه برای رسیدن به اهداف حزبی است که در نهایت به خواستههای فردی هم منجر میشود و به همین دلیل بعد از پیروزی اولین اقدام این افراد، به دست گرفتن قدرت و تکیه بر مسند ریاستی است که در موارد بیشماری تبدیل به سلطنت مادامالعمر میشود. در این میان خیلی کماند رهبرانی که برای آزادی و رفاه مردم خود مبارزه کرده و بعد از پیروزی نیز خود به ارادهی خویش از قدرت کنارهگیری کنند، اما شاید بتوان گفت که در بین رهبران انقلابی، نلسون ماندلا یک مرد استثنایی است و همین تفاوت بزرگ موجب میشود که او در میان این همه رهبر، به یک پدیده تبدیل شود:
«من در سراسر زندگیام، خود را وقف این مبارزهی مردم آفریقا کردهام. من علیه حاکمیت سفیدپوست جنگیدهام و بر ضد سلطهی سیاهپوست مبارزه کردهام. من همواره آرمان یک جامعهی دموکراتیک و آزاد را که در آن همهی مردم در همآهنگی کامل و با امکانات برابر در کنار هم زندگی کنند، گرامی داشتهام. این آرمانی است که امیدوارم به خاطر آن زنده بمانم و به آن دست یابم. اما این آرمانی است که حاضرم- در صورتی که ضروری باشد- در راه آن جان دهم».
ماندلا و شهامت رهبری
رفتار طبیعی رهبران و ساختار سیاست به گونهای است که هیچرهبری قدرت پذیرش اشتباه را ندارد. رهبران همواره در پیروزی خود را میبینند و آن را به نام خود ثبت میکنند، اما در شکست دیگران را مقصر دانسته و گاهی هم زمین و آسمان را به هم میبافند تا راهی برای توجیه اشتباه خود بیابند. گرچه رهبر بودن ریسک بالایی دارد، اما شجاعت قبول مسئولیت فردی نیز لازمهی رسیدن به قدرت است، چیزی که «رهبران» به مفهوم واقعی کلمه از آن بیزارند. این رهبران در شرایط طبیعی دوست دارند به گفتهی ماندلا، در جلو گله حرکت کنند، اما در زمان خطر قادرند غیبت خود را توجیه کنند.
مشخص نیست که دوری از شکست و توجیه اشتباه ناشی از شخصیت افراد است یا یکی از مشخصههای دنیای سیاست، اما به نظر میرسد که شخصیت افراد نیز در این مورد تأثیر دارد و بخشی از رفتار انسان اگر ناشی از سیاست باشد، بخش دیگر ناشی از شخصیت افراد است. با توجه به این نکته، مردی چون ماندلا حق دارد نگران مردان سیاسی حزب باشد و با شهامت شکستهای سیاسی را رفتار فردی دانسته و مسئولیت آن را به عهده بگیرد:
«گاهی اوقات یک رهبر مجبور میشود در جلوی گله حرکت کند و با اطمینان به این که مردم خود را به راه درست هدایت میکند، راه تازهای را در پیش بگیرد. در نهایت، این جدا بودن من به سازمان من این بهانه را میداد که اگر حسابها غلط از آب در میآمدند، بهانهای برای خود داشته باشد و بگوید این پیرمرد، تنها و کاملاً دور از دیگران بوده و کارهای او توسط خودش و به عنوان یک فرد، نه به عنوان نمایندهی کنگرهی ملی آفریقا، انجام شدهاند».
ماندلا و تعادل جامعه
مبارزهی دایمی با یک حاکمیت تبعیضگرا، تحمل سی سال زندان و شکنجه و کنار رفتن از قدرت، نوعی مخالفت با تبعیضی است که معمولا در تمام جوامع وجود دارد و ریشهی آن در سیاست نهفته است، زیرا در تمام دنیا رهبران با تبعیض زندهاند و با آن زندگی میکنند، نشستن بر مسند قدرت تبعیضی است که بر آن دامن میزند و رهبران انقلابهای جهانی به دلیل مبارزه یا تحمل چندسال زندان آن را حق مسلم خود میدانند، اما نلسون ماندلا خود از قدرت دوری میکند:
«بسیاری در سازمان به من توصیه میکردند به چند بلوک دورتر… نقل مکان کنم. آنجا… خانهای بود که به دلیل بزرگی و گرانقیمتی برای یک رهبر مردمی مناسب نبود. من تا جایی که توانستم با این توصیه مخالفت کردم. میخواستم نه تنها در میان مردم، بلکه مانند آنها زندگی کنم».
«… من از تبعيض نژادي به هر شكلي كه ظاهر شود، بهشدت منزجر و متنفرم. من همهی زندگي خود را صرف مبارزه كردهام. حالا نيز در حال مبارزهام و اين كار را تا آخرين روزهاي زندگيام ادامه خواهم داد… اين شرايط بايد تغيير كند».
ماندلا و تحصیلات عالی
سواد یا تحصیلات عالی به گفتهی ماندلا، «به مثابه موتوری قوی برای پیشرفتهای شخصی است». تحصیل ارزش زیادی دارد و همین عامل موجب تغییر و تحول در جامعه شده و زمینه را برای تعالی و پیشرفت فراهم میکند. زیرا به گفتهی ماندلا:
«تحصیلات به مثابه موتوری قوی برای پیشرفتهای شخصی است. فقط از طریق تحصیل است که دختر یک روستایی می¬تواند یک پزشک شود. پسر یک معدنچی می¬تواند رییس معدن شود و کودک یک کارگر مزرعه می-تواند رهبر یک ملت شود…»
اما لزوما این حرف به این مفهوم نیست که یک رهبر باید تحصیلات آنچنانی داشته و مدارج عالی دانشگاهی را طی کرده باشد. تجربهی عملی میگوید، رهبران بسته به شرایط و موقعیتها لازم است که هنر رهبری را آموخته باشند و بتوانند در شرایط دشوار کنونی، مردم را با کمترین هزینه به قلههای رفیع کمال و سعادت برسانند. برای جامعه تحصیلات افراد اهمیت ندارد، زیرا برای آنان هیچدکتر و مهندسی ادیسون، هوندا، گاندی و ماندلا نمیشود.
ثروت پایانناپذیر ماندلا!
قدرت نظامی، رقابت تسلیحاتی، سرویسهای امنیتی، ثروتهای مادی و… قابل اعتمادترین گزینه برای ادامهی حیات رهبران و سردارانی است که تلاش میکنند حکومت و قدرت خود را بر مردم تضمین کنند. این افراد قدرتمند بودن و ادامهی زندگی خود را در پرتو تسلیحات نظامی ممکن میدانند و مردم برای آنها وسیلهای برای حکومتاند تا در صورت نیاز «گوشت دم توپ» شوند. شاید در دنیای سیاست بهندرت رهبری یافت شود که به مردم خودش تکیه کرده باشد، مردمی که به گفتهی ماندلا، «بزرگترین ثروت یک کشورند و از خالصترین الماسها پاکتر و بهترند». خاصیت مردمی بودن و اعتماد و تکیه به مردم، معجزهای است که فقط یک رهبر مردمی آن را درک میکند:
«… این دهها سال ظلم و ستم و بیرحمی یک تأثیر جنبی دیگر نیز داشت و آن این بود که افرادی چون الیور تامبو، والتر سیسولو، رییس لوتولی، یوسف دادو، برام فیشر و رابرت سوبوکوه– مردان با شهامت، عقل، درایت و شفقت فوقالعاده که شاید هیچگاه نظیر آنها را دوباره نخواهیم یافت– به جامعه عرضه کرد. … کشور من از نظر مواد معدنی و سنگهای قیمتی که در زیر خاک آن نهفته، غنی است، اما من همیشه به این حقیقت واقف بودم که بزرگترین ثروت آن همان مردم این کشورند که از خالصترین الماسها پاکتر و بهترند».
ماندلا و احساس شجاعت!
رهبران سیاسی، موجودات عجیبیاند، دوست دارند زندگی آنان همیشه در هالهای از ابهام باشد تا در پرتو آن با ابهت به نظر آیند. رمز و راز زندگی رهبران به آنها تقدس میبخشد و آنها را تا مرز معصومیت پیش میبرد تا منجر به مصئونیت شود. رهبران دینی-سیاسی برای رسیدن به این مرحله از وسیلهی دینی بهره میجویند و رهبران غیردینی نیز نیاز مردم به اساطیر ملی را بهانهی «اسطوره» شدن خود میپندارند. تایخ بشریت مملو است از توصیفات بهشدت «اغراقآمیز» و «پیامبرگونه» از مردانی که خود را «رهبر» میدانستهاند و در عمر خویش مرتکب کوچکترین اشتباهی نشدهاند، اصلا مگر میشود رهبری اشتباه کند؟ این تصور الهی، آسمانی و قدسی که حتا برای مردانی چون ناپلیون، هیتلر، موسولینی هم ساخته شده است بهندرت شکسته میشود.
آنچه که ساختهی ذهن رهبران است، دنیایی است آکنده از غبار معنویت که با مفاهیم بزرگ دینی و ملی درهم آمیخته و به مرور زمان توسط اطرافیان بسط یافته و به اسطوره تبدیل میشود. حجم انبوهی از آثار مکتوب و غیرمکتوب بخش کوچکی از فعالیتهای سازمان یافتهای است که وظیفهی آن قدسی جلوه دادن وجود رهبرانی چون هیتلر است و دنیای خاطرات آنان البته نشان دهندهی چنان فعالیت بیعیب و نقصی است که در جهان نظیر ندارد. یک نمونهی معمولی را در «رهبران» نیکسون میتوان دید:
«نطق بسیار فصیحی ایراد نمود که به نظر ما فیالبداهه بود، زیرا که هیچنوشتهای همراه نداشت. وقتی صحبتهای او تمام شد، یکی از همکاران من از دوگل برای ایراد چنان سخنان طولانی بدون استفاده از یادداشت تمجید نمود و جنرال بدو پاسخ داد: «من متن را مینویسم و آن را از حفظ میکنم و بعد نوشته را دور میاندازم. چرچیل هم همین کار را میکرد، اما هرگز نخواست آن را بپذیرد!»
رهبران ساخته و پرداختهی دنیاییاند که همانندی ندارند و این بینظیری نیز مخلوق اراده و خواست این رجال بینظیر تاریخ است که خداوند به بشریت بخشیده است. در این میان شاید نلسون ماندلا مرد سادهای است که برخلاف جریان آب شنا کرده و خود به ضعفهای خود اقرار میکند:
«من از این دوستان دوران مبارزه بود که به معنای شهامت پی بردم. هر از گاهی زنان و مردانی را دیدهام که جان خود را در راه ایدهای به خطر انداخته و نثار کردهاند. مردانی را دیدهام که در برابر حمله و شکنجه مقاومت کردهاند، بدون آنکه از پا درآیند و قدرت و ایستادگیای نشان دادهاند که خارج از تصور است. من آموختم که شهامت به معنای وجود نداشتن ترس نیست، بلکه غلبه کردن برآن است. من اکثر اوقات احساس ترس کردهام، اما آن را در پشت ماسک شجاعت پنهان داشتهام. مرد شجاع آن کسی نیست که احساس ترس نمیکند، بلکه کسی است که برآن چیره میشود».
ماندلا و امید به آینده!
رمز ماندگاری یک ملت، یک نسل، یک انسان امید به آینده است که به او انگیزه میدهد تا برای رسیدن به اهداف و خواستههای خود تلاش و مبارزه کند. یک انسان بیهدف ممکن است در بهترین شرایط نیز امیدی به آینده و انگیزهای برای زندگی نداشته باشد که این نوع افراد در مرور زمان گرفتار فاجعه میشوند، اما در دنیا دیده شده که برخی در بدترین شرایط جنگیده و مبارزه کردهاند و در نهایت هم به خواستهها و اهداف خود دست یافتهاند. انسان محصول زمان خود است و فقط خودش میتواند زندگی خود را تغییر بدهد. شاید این گفته سخن گزافی باشد، ولی درس و تجربهای است عملی که افرادی چون ماندلا به ما میآموزند:
«من هیچگاه امید خود را به این که روزی این دگرگونیها به حقیقت میپیوندد، از دست ندادم. علت آن فقط قهرمانان بزرگی که از آنها نام بردم، نیستند، بلکه شهامت و شجاعت مردان و زنان معمولی این کشور است. من همیشه از این حقیقت آگاه بودهام که در اعماق وجود هر انسانی، رحم و شفقت نهفته است. هیچکس با احساس تنفر نسبت به یک انسان دیگر به دلیل رنگ پوستش یا مذهبش یا فرهنگش متولد نمیشود. به مردم باید یاد داده شود که نفرت داشته باشند و اگر میتوان به آنها نفرت را آموخت، میتوان به آنها درس عشق را نیز یاد داد، چون عشق طبیعیتر از تنفر به قلب راه پیدا میکند. حتا در تیرهترین لحظات در زندان وقتی من و دوستانم در بدترین شرایط قرار میگرفتیم، برای یک لحظه نشانهای کوچک از انسانیت در یکی از نگهبانان میدیدم و همین یک لحظه کافی بود که دوباره به من اطمینان ببخشد تا راهم را ادامه دهم. خوبی در نهاد بشر شعلهای است که میتواند پنهان نگهداشته شود، اما خاموش نمیشود».
ماندلا و راهی که ادامه دارد!
راه رسیدن به آیندهی موفق که منجر به خوشبختی جامعه شود، راهی است سخت و طولانی که نیاز به صبر و تحمل فراوان دارد. شکی نیست که مردم برای رسیدن به سعادت نیاز به رهبری دارند که راهنمای آنها باشد و با تحمل سختیها و مشکلات آنان را به سوی موفقیت هدایت کند. ممکن است سازندهی جهان امروز متخصصان باشند، اما این رهبران و مدیران شایستهاند که افراد را برای رسیدن به قلههای مرتفع علم و کمال هدایت میکنند.
نقش رهبران بزرگ در حل منازعات و ایجاد صلح و آشتی در بین اقوام و پیروان ادیان مختلف غیرقابل تردید است و امروزه جنگها و اختلافات منطقهای نشان میدهند که وجود رهبرانی چون ماندلا غنیمت بزرگ و نعمت خدایی است که میتواند ملتی را از اوج فلاکت به اوج تمدن هدایت کند و زیان فقدان یک رهبر خردمند در شمال آفریقا کاملا مشهود است.
نقش رهبران در کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه نیز غیرقابل انکار است. جاپان، کوریا، تایلند، سنگاپور و… و خصوصا چین نمونههای روشنی از مدیریت کلان و توسعه یافته است که با هدفمندی و برنامهریزی بلندمدت رهبران باهوش خود نقش زیادی در تحولات جهانی دارند و در آینده کشورهای دیگری به این جمع اضافه خواهند شد و این راه قبل از این که توسط مردم طی شود، توسط رهبرانی پیموده میشود که هم به خود اطمینان دارند و هم به ملت خود و به گفتهی نلسون ماندلا، در این راه نمیتوان درنگ کرد، زیرا این راه دشوار و طولانی هیچگاه به پایان نمی رسد:
«من آن راه دشوار و طولانی به سوی آزادی را پیمودهام. سعی کردهام در این راه متزلزل نشوم. البته در این راه اشتباهاتی مرتکب شدهام، اما به این راز پی بردهام که بعد از بالا رفتن از تپهای، در مییابید که تپههای بسیاری برای بالا رفتن از آنها در پیش دارید. من گاهی برای دیدن چشمانداز زیبای اطراف خود، برای نگاه کردن به پشت سرخود و مسافتی که پیمودهام، لحظهای توقف کردهام. اما فقط برای یک لحظه میتوانم توقف و استراحت کنم، چون همراه با آزادی، مسئولیتها وارد صحنه میشوند ومن نمیتوانم درنگ کنم، چون هنوز این راه دشوار و طولانی به پایان نرسیده است».
رازهای ماندگاری «ماندلا»!
با دیگران به اشتراک بگذارید
2 دیدگاه
2 دیدگاه
Excellent weblog right here! Also your web site rather a lot up fast!
What host are you the use of? Can I get your associate
hyperlink on your host? I wish my website loaded up as fast as yours lol
Valmistella unkarilainen monaco uhanalainen libanon ahokas
;( tunkea selkkaus hyvönen esitutkinta moninkertainen viisikymmentä ylittyä sulattaa asioida luokse pöly kylpylä.