دنیای افغانی دنیای پرتناقضی است، تناقضی که در افق ناپیدای آن پایانی متصور نیست. ادبیات خشونت و توحش با میلاد انسان افغانی آغاز میگردد و سرانجام به عنوان سمفونی مرگ بر رخسار هستی وی نقش میبندد. تولد انسان افغانی با نفیر شوم گلوله بشارت داده میشود تا این میلاد را آغاز و پایانی خشونتبار رقم بزند. در حوزهی حیات افغانی، جشن وصلت نیز با صدای مرگ آغاز میشود، صدایی که ترکش بغض گلوی اسلحه و مرگ حیوانی بر میمنت این وصلت، ناشکیبانه چهرهنمایی میکند. ثانیههای زندگی در حوزهی زندگی افغانیت، لحظات انتظار مرگ یک همنوع است. فرهنگ ما فرهنگ خشونت است و تاریخ ما تاریخ تولید وحشت. هیچملتی به حقارت دو ملت افغانستان و اسپانیا در دنیا وجود ندارد. بازی ملی هر دو کشور با مرگ شروع میشود و سپس با هورای وحشیانهای برای پیروزی وحشت به پایان میرسد. بزکشی نماد خشونت لحظاتی است که انسانها در یک تعامل وحشیانه برای ددمنشی قالب تهی میکنند، بدانسان که گاوبازی اسپانیا، شماتتی بر مرگ عقلانیت انسانها شمرده میشود. اینجا قلدری نماد هستی است، نمادی بودن و ارزیدن در قالب موجودیت افغانیت خویش. قربانی این رویهی برترانگارانهی تاریخ هستی افغانیت، اول ماهیت انسانی خود اوست و سپس هویت آنانی که معیار هستی را در توانمندی نمیبینند. زن اولین قربانی مظلوم تاریخ هستی برترانگارانهی افغانیت است. روایت شکیلا، روایت دردمندی انسانی است که از هستی فقط تجاوز مردانه را در معیار امتزاج فرهنگی عرب و افغانیت تجربه نمود و ستارهای که هیچوقت چشمانش ستاره را ندید. این دو موجود مظلوم نماد تاریخ بیقدرتی در وادی گرگان افغانیاند.
گر ندانی غیرت افغانیم
چون به میدان آمدی میدانیم
غیرت افغان بودن در حصار هستی زناشویی تجلی دیوانهواری داشته است، تجلیای که بر تمامی بودن او به حیث یک انسان، شماتت دارد. اولین سوژهی سلطه و قدرت مردان افغانی، موجودیت نهیف زنان بوده است و بدن بیرمق زن افغانی، اولین عرصهی آزمون توان و غیرت افغانیت است. بازار افغانی پر است از تبلیغات قدرت و جنسیت شرکتهای خارجی. بهراستی، جهانیان چه درکی از غرور گنگ افغانیت در اذهان حسابگرشان دارند که اینهمه انرژی به این وادی بیپیکر، آنهم با نماد برتری جنسی وارد میسازند؛ «کرباو»، شیرینی تلخی در حلقوم غیرت افغانی میریزد تا از نقطهضعفی که تاریخ برای ما آفریده است، سود جوید. کرباو، نماد قدرتمندی را به افغانها دکته میکند، سمبولی که با پناه بردن دختری به یک جوان، بهبار مینشیند و با لبخند تلخی فلسفهی وجودی ما را به نیشخند میگیرد. کرباو الگوی ایجاد وحشت در حوزهی حیات خصوصی افراد است و نیروی محرکهاش برای سودآوری، تحمیق اذهان افغانی است. جنسیت و دفاع از حریم جنسی با توسل به توان کاذب، این پدیده پیام اصلی آن است، ولی در اصل هدف همان فروش غیرت افغانیت است.
در بعد وحشیگریهای بیرون خانگی، ایفیکت نقش دیگری را بازی میکند، نقشی که با روان و روحیهی انسان افغانی سخت همخوانی دارد؛ جر زدن دیوار بتونی با نوشیدن ایفیکت، زیرا ما قهرمان بیخاصیت تخریب محیط و فضای هستی در طبیعتایم. خشونت با سرشت ذاتی ما همگون شده است. هیچکسی به ما نگفته است که نقش ما به عنوان یک انسان در تاریخ بودن چیست؟ هیچکسی به ما نمیگوید که مسئولیت ما در قبال انسانیت چیست؟ بلکه همه میگویند که شیران فقط غر میزنند. زندگی انسان افغانی روایت سگجنگیهای حومهای کابل را بهدرستی تمثیل میکند، سگجنگیای که توحش دردزای دو موجود ناآشنا را از ذهنیت مطلق آن به عینیت ملموس آن تبدیل میسازد، اما در این معادلات تلخ این روحیه و روان افغانیت است که لذت وصف ناپذیری را کسب میکند، زیرا خشونت و توحش همزاد هستی وی است. هیچسرگرمی و تفریحی، روح تشنه به خشونت ما را ارضا نمیتواند، مگر آنکه روایت ارضای عقدههای ناگشودهی افغانیت ما را دندانهای خون آلودهی سگی به تصویر بکشد.
تماشای صحنههای دریدن و بریدن بدنهای بیگناه دو موجود بیشعور در قالب سگجنگی، ثانیههای وصال روحیهی ما را تمثیل مینماید و چه لذتبخش است دمی که آرزوهای خفته در خاکستر ما را چنگالهای برندهی سگی روایت و تفسیرپذیر سازد.
اما روحیهی غیرستیز و خوددری ما در فصل نبرد سگها خلاصه نمیگردد؛ انتحار، ترکیدن بغض گلوی خسته از انتقام انسان افغانی است. کشاکش تاریخی ما را چمن حضوری با فرامین شاهان ما در اوج قساوت خود به تصویر میکشید، تصویری که چشمان از حدقه کشیده شدهی محکوم ما را غبار ریزش چونه در جایگاهش جانشینی مینمود. تاریخ عدالت سیاسی ما تاریخ درندگی سیاسی است، تاریخی که با خون نگاشته شد و با استخوان شکستهی هموطنان ما حکاکی گردید.
اینک غرور آتشین افغانیت ما در نیام خاکسترین دموکراسی تشعشع خود را از دست داده است، اما هردم شاهد فوران ناخواستهای این آتش دیرینهی کینه از سینهی زورمندی یا زورمداری هستیم. شمایل خستهی ناتوانان این دیار زیر ارابهی غرور توانمندان سخت لگدمال میگردد، زیرا ناتوانان فلسفهی وجودی ندارند. وادی گرگها موجودیت گرگ بیدندان و بیچنگال را بر نمیتابد. گرگها برای تداوم حیات خونین خویش مأموریت دردبار دریدن دیگران را در کنارشان دارند.
برگردیم به خشونت انسانی انسانهای این بوم. وزیر ما مستحق ریختن خون هر شهروندی است، زیرا کرباو برای او و غرور مردانهاش خلق شده است. وکیل ما ضمن داشتن حق نواختن سیلی به رخسار غبارآلود سرباز ما، اجازهی توهین به ملیت و اصالت خانوادگیاش را هم دارد، زیرا عقدههای ناگشودهی خشونتگرایی او در پسمنظر حاکمیت قانون به تاراج رفته است، قانونی که نه ضمانت بقای ناتوانی را همراه دارد و نه استحکام به محاکمه کشاندن زورمندی را.
اگر دیروز سرگرمی مردان بیکار و بیعار سرزمین من خروسجنگی نمیبود، اگر ریشهی فرهنگ سگجنگی دیروز از بیخ و بن برکنده میشد و اگر به جای شعارهای جادویی غیرت افغانیت، اندکی انسانیت در پیکر بیرمق و بیمار انسان افغانی تزریق میگردید، امروز ما شاهد بنای کاخهای بلورین قدرتمند افغانی خویش بر ویرانههای قبرستان همنوعان خود نمیبودیم. آیا تاریخ ما استمرار دارد؟ آیا گسستی در افق ناپیدای تاریخ هستی ما به وجود خواهد آمد؟ آیا ما باز هم از حیات پرشور جوانی همانند شکیلا و ستاره فقط سنگ مزاری خواهیم داشت؟ و آیا این عقدههای تشنه به خشونت باز هم وطن ما را به میدان سگجنگی بدل خواهند ساخت؟
پاسخ تمامی این اما و اگرهای دردمندانه در پس سیمای فرهنگی نهفته است که عقلانیت در امتداد نبرد دیرینهاش با این عفریت رنگ باخته است، اما این رنگ فقط یک رنگ نیست، بلکه معجونی از رنگ و غباری است که توانسته است ماهیت و هستی عقلانیت انسانی ما را بهخوبی در خویش هضم سازد.
داستان غرور ما در اینجا خاتمه نمییابد. روایت غرور ما را کارگاههای گاوداری و زغال سنگ پاکستان و نیز نهنگهای گرسنهی دریای بیپایان استرالیا و ستیغ قلههای آکنده از برف و سرمای وحشیانهی اروپا بهخوبی تفسیر میکنند. هر درهی کشورهای اروپا شاهد مرگ انسانی است که به جرم داشتن غرور بیجای افغانیت، اینک سر به بیابانهای ناآشنای آن دیار گذاشته است. شکمهای کوسههای دریاهای جهان پُرند از اجسادی که وطنشان را فقط به خاطر غرور افغانیت ترک نمودند. تاریخ هستی این دیار شاهد به تارج رفتن گیسوان معصوم دخترانی است که در متن خشونت و وحشت افغانی به دنیا آمدند و آنگاه به عنوان اولین قربانی غرور آسمانسای افغانیت، معصومیتشان را به پای کینهورزیهای افغانیت ریختند و برای همیشه زیر تلهای خروارین خاک خاموش شدند.
تاریخ تعامل انسان افغانی با هموطنش، الگوی تعامل دو درندهای است که در متن یگ جنگل بیگانهوار و فقط براساس غریزهی هستی، نه عقلانیت انسانیشان با هم گلاویز شدهاند؛ ویرانی، دریدن، سوختاندن، تجاوز و تخریب بیپایان ثمرهی تلقینهای کاذبیاند که همیشه در گوش ما نجوا شدهاند. نمیدانم رشتهی دراز این توحش تا کجای تاریخ هستی آدمیت امتداد خواهد داشت؟ و چرا ما فقط سوگوار مرگ آدمیتی باشیم که از موجودیت آن همیشه محروم بودهایم. دیروز ما نماد وحشت و گم شدن در ازدحام خون و تازیانه بود و فردای ما سراب سیاه زندگیای است که فقط وحشت و ترس بیانتها آن را تعریف مینماید. شاید موجودیت، هستی و تاریخ انسان افغانی نیازمند بازتعریفی است که در این تعریف نوین جایی برای حس و عاطفهی انسانی باز گذاشته شود، چیزی که در تاریخ هستی ما ناپیدایی آن مشهود بود.
غرش بیانتهای وحشت
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه