تاراج اندیشه (گپی پیرامون دارالافتای اشرف غنی)

اطلاعات روز

ی. احمدی
اشرف غنی: «ایجاد یک دارالافتا که ما بتوانیم از طریق آن فتاوی بسیار مهمی که از الازهر صادر شده، از دیوبند هندوستان صادر شده و از اردن و دیگر نقاط، یک نقطه‌ی بنیادی است، چون ایجاد یک دیدگاه مشترک علمای اسلام در قسمت سو استفاده از نام اسلام برای خشونتی که اطفال را از بین می‌برد، ضرورت بر این است که فلسفه‌ی سیاسی حکومت‌داری از طرف تمام دنیای اسلام مورد حمایت قرار گیرد». برگرفته از متن مصاحبه‌ی اشرف غنی در تلویزیون «1»
در جهان امروزی انتخابات نماد‌ اصلی دموکراسی به شمار می‌رود، نمادی که می‌تواند حضور یکایک شهروندان یک کشور را در متن یک مشارکت کلان برای تعیین سرنوشت خود و فردای خود پذیرا باشد. هر‌چند در ابعاد پیشرفته‌تر روند دموکراسی، مسئله‌‌ی پلورالیزم از اهمیت فراتر از انتخابات برخوردار است، اما رسیدن به این مرحله برای مردم افغانستان اندکی شاید زمان‌بر است. فلسفه‌ی انتخابات، فلسفه‌ی واگذاری سرنوشت افراد به دست خود آنان است. بُن‌مایه‌ی اصلی انتخابات نیز تساوی آرایی است که در یک جامعه از افراد درخواست می‌گردد. در این نظام‌، ارزش رای یک رییس جمهور با یک کسبه‌کار بازاری یا یک دانش‌مند توان‌مند علمی و یک چوپان با هم برابری دارد. شاید انتخاباتی که امروز به صورت عینی آن را تجربه می‌کینم، حاصل جان‌فشانی‌های میلیون‌ها شهیدی باشد که برای رفاه و استقلال انسان‌ها رزمیدند و آخرش هم خود را قربانی آسایش انسان‌ها نمودند و اینک ثمره‌ی آن همه رنج‌های شهدای تاریخ انسانیت به ما رسیده است.
روند انتخابات بیان‌گر نکات بارزی است که می‌توانند شکوه تفکر انسانی یک جامعه را تبارز دهند و بر اندیشه‌ی برترانگارانه‌ی سنتی خط بطلان بر ‌کشند، بدان‌سان که سیاهی برده زاده‌‌ در روند تکامل شعور جمعی یک کشور به فرد اول آن دیار تبدیل می‌شود. چنین است که انتخابات اصلا به معنای بلوغ فکری یک جامعه است تا در متن این بلوغ، شکوه و عظمت تفکر انسانی به نمایش گذاشته شود، که چگونه اندیشه‌ی انسان‌محورانه می‌تواند تمایزهای خود‌ساخته و بر‌ساخته را فقط به‌نام نامی عظمت انسان‌ها نادیده بگیرد.
انتخابات قاصد شکوفایی شعور سیاسی یک ملت نیز بوده می‌تواند، اما باور به اصالت آن نیز چیزی است که نگاه ناب انسانی ر‌ا می‌طلبد، نگاهی که خالی از هرگونه تعصب و رنگ‌های قومی، نژادی و… باشد. به هر روی، ملت افغانستان نیز به پیش‌واز ارزش‌های ذاتی انسانی برای دومین بار می‌رود تا انتخاباتی را تجربه نماید که این انتخابات می‌تواند نمای سیه و در‌هم ریخته‌ی ملت را در اذهان عامه‌ی دنیا تغییر دهد. اگر تا‌کنون این سرزمین لانه‌ای برای دهشت و ترور شناخته می‌شد و اگر تا اکنون این سرزمین از جور بیگانه‌ها به نقطه‌ی ازدحام ترافیکی مواد مخدر معروف بود، اینک مردم ما می‌روند تا به همگان نشان دهند که ما می‌توانیم به تمامی ناهنجاری‌های اجتماعی که حاصل سال‌ها رنج و درگیری در این سرزمین بوده است، نه بگوییم.
انتخابات اما نقطه‌ی پایان روند زندگی انسانی نیست که نقطه‌ی آغاز آن است، زیرا انتخابات به معنای نه گفتن به رنگ‌و‌بو و سمت‌وسوی نهفته در متن یک جامعه است. از این‌جاست که بار انتخابات بیش از پیش بر بازوان ما سنگینی خواهد نمود. در متن گفتمان انتخابات، انتصاب یک فرد به حیث رییس مهم نیست، آن‌چه مهم است، عزل آن است که می‌تواند خود نماد‌ بلوغ دموکراسی به شمار آید.
انتخابات با اصل‌های برابری و مشارکت همگانی‌ در عرصه‌ی انتخاب شدن و انتخاب نمودن استوار است. انصاف آن در تعادل بهره‌مندی هریک از طرفین انتخابات از مزایای آن نهفته است. صداقت عصاره‌ی اصلی انتخابات است که هم از روند تقلب در گزینش نامزد جلوگیری می‌کند و هم رای دهنده را نسبت به فرایندهای بعدی آن بد‌بین نمی‌سازد. به عبارت‌ دیگر، صداقت در انتخابات چیزی است که می‌تواند عدم کرختی سیاسی رای دهند‌گان را در مراحل بعدی آن تضمین نموده و مشارکت همگان را به حیث یک مسئولیت ملی به افراد جامعه تلقین نماید.
حال صداقت از کجا میسر می‌گردد؟ صداقت در انتخابات چیزی است که باورمندی طرفین آن را به عناصر و مؤلفه‌های دموکراسی و خصوصا انتخابات شفاف به گونه‌ی جدی می‌طلبد. البته انتخابات در افغانستان امروزه نمای ضرورت خود را از دست داده است‌ یا به عبارت‌ دیگر، در افغانستان هنوز انتخابات به صورت یک نیاز جدی برای رابطه بین حکومت‌گران و حکومت شوندگان درنیامده است، زیرا از عناصر و نماد‌های دموکراسی و مردم‌سالاری فقط همین یکی است که مورد توجه همگان قرار گرفته است. سیاست‌مداران داخلی ما برای جلب توجه کشورهای خارجی به انتخابات به حیث یک ابزار می‌نگرند تا خارجی‌ها از مصرف پول و امکانات دیگر خویش در افغانستان نا‌امید نباشند و خارجی‌ها هم برای آرام نگه‌داشتن اذهان عامه‌ی‌شان به انتخابات به حیث یک لایه‌ی بیرونی دموکراسی توجه دارند تا مردم‌شان را به پرداخت مالیات برای تأمین نبرد‌های افغانستان مجاب ‌سازند. چنان‌چه گفته آمد، در اساس خود حتا دموکراسی به عنوان موثر‌ترین نظام اجتماعی امروزه‌ی بشریت در افغانستان از فلسفه‌ی وجودی بر‌خوردار نیست که بتواند ذهنیت عامه را به خودش به حیث یک جوهر جلب نماید، بلکه این دموکراسی فقط رنگی است که بر نمای بیرونی ذهنیت‌های مردم و نخبگان این کشور پاشیده شده است.
انتخابات در بخش انسانی خود دارای دو بعد است؛ بعد رای دهنده و بعد رای گیرنده. رای گیرنده به حیث نخبه‌ی یک جامعه در سر هوای خدمت دارد و رای دهنده به حیث بازوی دیگر نظام دموکراسی، دارای حق انتخاب سرنوشت خویش از راه رای دادن است. ‌نظام دموکراسی برای تضمین حقوق افراد تمهیدات‌ فراوانی را وضع نموده است که در صورت عدم پذیرش یکی از آنان، شاید هم کل نظام دموکراسی با علامت بزرگ سوال روبه‌رو گردد. توان‌مندی و صداقت وعده‌های انتخاباتی از جمله‌ی شرایطی است که در یک نظام سالم دموکراسی قابل بررسی است. فهم درست انتخاب شونده از وضعیت سیاسی و اجتماعی و هویتی یک کشور از دیگر مواردی است که می‌تواند سلامت فرایند انتخابات را تضمین نماید. در افغانستان اما رسم است که کمتر به قریحه‌ی شنونده یا رای دهنده به عنوان موجودات عاقل و دارای شعور توجه می‌گردد. فریب‌های زیادی را به حیث شعار یا تبلیغات انتخاباتی به خورد مردم می‌دهند، گویا این‌که افغانستان وضعیت اقتصادی-امنیتی مشابه به ایالات متحده‌ی امریکا را دارد، همه‌چیز سربسته و کلی، همه‌چیز بی‌عیب و نارسایی به مردم وعده داده می‌شود.
کاندیداتوران ما به‌راحتی وعده‌ی استخراج معادن را می‌دهند، به‌راحتی سیستم آب‌یاری ما را اعمار می‌کنند و بسیار به‌راحتی دردهای دیرینه‌ی مردم ما را التیام می‌دهند، ولی در عمل چنان‌چه رییس جمهور کرزی در دو دوره‌ی ریاست خویش حتا بر یک مورد از وعده‌های انتخاباتی‌اش وفا نکرد، ناکام‌گونه مسئولیت‌ها را همانند آقای کرزی بر‌عهده‌ی خارجی‌ها خواهند انداخت. خالی نمودن شانه از زیر بار مسئولیت در افغانستان یک سنت سیاسی دیر‌پا‌ست، سنتی که از دوران فرزندان احمدشاه ابدالی تا بدین روز تعقیب شده است.
تا امروز هیچ‌یک از رهبران سیاسی افغانستان نیامده‌اند که مسئولیت امضای پیمان‌های دیورند و گندمک را به عهده بگیرند و هنوز که هنوز است، نوعی شانه خالی نمودن از زیر بار مسئولیت‌های تاریخی در میان رهبران ما موجود است. شاید قلمرو حیات افغانستانی قلمرو بی‌مسئولیتی‌ها باشد، اما این وضعیت تا کجای تاریخ دربار افغان‌ها ادامه خواهد یافت؟ از وضعیت فعلی کاندیداتوران چنین آشکار است که اقلا عده‌ای از این افراد هنوز هم به معضله‌ی تاریخی افغانستان به حیث یک مسئله نگاه نمی‌کنند. همه‌چیز در دید آنان به گونه‌ی دینامیکی قابلیت حل را دارا‌ست. در بعضی موارد اظهارات عده‌ای از نامزدان حتا به‌دور از واقعیت‌های علمی به نظر می‌رسند. تمامی این موارد سلامت روند انتخابات و اعتماد رای دهندگان و باور آنان را در مورد این روند ملی در آینده‌های دور و نزدیک به‌شدت آسیب‌پذیر خواهد ساخت.
مناظره‌ی دیدنی آقای اشرف غنی احمد‌زی به عنوان دومین یا چندمین متفکر (؟) جهان در مورد معضلات سیاسی افغانستان خیلی تأمل بر‌انگیز است. وی ضمن آن‌که در بعضی از سخنان خود در سال جاری توانست درایت علمی خود را نسبت به حل مشکلات، مبنی بر رعایت تناسب جمعیتی در زندان‌ها و حتا نبرد‌های داخلی افغانستان آشکار سازد، این بار برای حل معضله‌ی درگیری‌های داخلی در صدد پیچیدن نسخه‌ی جدیدی با معجون دیو‌بندی، الازهر و اردن را کار‌ساز دانسته است. آقای اشرف غنی شاید در صدد آن است که بحران افغانستان را از حوزه‌ی خنثای داخلی خودش به قلمرو‌ دین و مذهب وارد سازد. شاید آن‌گاه باشد که بتواند به‌راحتی ساز‌ دلخواه خویش را از نای کوچی‌گری بنوازد. حضرت ایشان در هیچ‌جایی از تاریخ کمپاین خویش نفرموده است که تبعیض قانون اساسی مبنی بر امتیاز‌ داشتن ده نماینده‌‌ برای کوچی را اصلاح می‌کند، اما در عوض، بسیار به‌راحتی چشم از تمامی فقر‌های تاریخی ایده‌های مکتب دیوبندی و بی‌خاصیتی سیاسی الازهر در حل‌وفصل منازعات جهان اسلام می‌پوشد.
البته اشتباه در طرح و برنامه برای هر کسی می‌تواند با تسامح دیده شود، اما برای کسی‌که داعیه‌دار دومین مغز متفکر جهان است، این اشتباه به مثابه مرثیه‌ای بر مزار تفکر علمی متفکر جهان خواهد بود. آقای اشرف غنی شاید نمی‌داند که مکتب دیوبندی که در یکی از ایالات هندوستان به‌نام اتارپرادیش واقع شده است، ایجاد شد و دیوبندی هم نام قریه‌ای از نواحی این ایالت است که ریشه در شکست قیام مسلمانان هند و سقوط حکومت گورگانیان و تسلط استعمار بریتانیا بر سراسر هند دارد. اساسا همین یک سطر در وصف دیوبند، شأن نزول این پدیده را مشخص می‌سازد، یعنی حرکتی ضد‌استعماری با توسل به آیه‌های بازگشت به دوران طلایی حکومت اسلامی.
دیوبند‌ در تاریخ صدور ایدیولوژی خود، ناکام‌ترین مکتب تاریخ اندیشه‌ها بوده است. هر جا رد پای دیوبند‌ وجود دارد، آن‌جا سیلاب خون نیز در جریان است. افغانستان به علت بیگانگی ذهنیت مردم آن با جریان‌های سلفی‌گری تا ‌امروز از شر درگیری‌های خونین مذهبی به‌دور بوده است، اما طرح آقای اشرف غنی مبنی بر تشکیل دارالافتای دینی با ترکیب ایده‌های دیوبند‌، الازهر و عربستان و اردنی‌ها به معنای وارد ساختن افغانستان در حوزه‌ی خون‌آلود اندیشه‌های دیوبندی است. نمونه‌ی بارز کارکردهای اجتماعی و سیاسی مکتب دیوبند در پاکستان قابل ارزیابی است. پاکستانی که نه تنها خودش را، که تمامی جهان را با ویروس بنیادگرایی از نوع دیوبندی‌اش آلوده ساخته است. اساس تفکر دیوبندی را مبارزه با غرب و عناصر فرهنگی غربی شکل می‌دهد، به‌گونه‌ای که تمامی عناصر فرهنگ غرب از دید آنان همانند موجودیت انسان غربی دارای رنگ کفریت است. بنابرین، آقای اشرف غنی با کدام توان خودش در صدد مبارزه با فرهنگ و عناصر غربی بر می‌آید؟ به عبارت‌ دیگر، آقای اشرف غنی چگونه می‌تواند توازنی را میان دو پدیده‌ی پارادوکسیکال به وجود آورد که در معادلات منطقی هم رفع‌شان و هم جمع‌شان ناممکن است. زیرا ایشان از یک‌سو خواهان حفظ منافع ملی و ایجاد رابطه‌ی سازنده با تمامی کشورهای جهان، به‌ویژه غربی‌هاست و از سوی دیگر، موجودیت یک دارالافتا با ماهیت دیوبندی سعودی را جهت راه‌گشایی امور سیاسی افغانستان در سر دارد. به نظر می‌رسد اقلا در دورنمای منطقی جمع این دو پدیده خارج از امکان خودش باشد.
از دیگر اندیشه‌های مسلم مکتب دیوبند‌، مبارزه‌اش با کتله‌ی تشیع است. آقای شاه ولی‌الله دهلوی به عنوان بنیان‌گذار مکتب دیوبند، یکی از سر‌سخت‌ترین دشمنان قسم‌خورده‌ی اهل تشیع بود و آثاری نیز در رد ایده‌های اهل تشیع نگاشته است. بنابراین، طرح آقای اشرف غنی برای تشکیل مرکز فتوا برای حل منازعات داخلی افغانستان، به معنای خاموش ساختن آتش با پترول است. سر‌دسته‌ی مکتب دیوبند، یا آقای شاه ولی‌الله دهلوی از اندیشه‌ی محمد ابن تیمیه، متولد سال‌های 626 هجری قمری در حوالی دمشق در سوریه‌ی امروزی، سخت متأثر بوده است. ابن تیمیه یکی از دشمنان قسم‌خورده‌ی جریان اعتزالی در حوزه‌ی علم کلام اسلامی است. حرکت ابن تیمیه پاسخی بود به رنسانس اروپا، رنسانسی که توانسته بود جریان رشد ایده‌های اسلامی را سد نماید. بنابراین، این تیمیه جنبش بازگشت خود را با شعار سیادت مسلمین و بازگشت به دوران محمد پیامبر آغاز نمود.
این اولین جنبش بازگشت به دوران طلایی مسلمانان نبود، بلکه در رده‌های بعدی و بعدی‌تر قرار می‌گرفت. آن‌چه در این میان مهم است، رده‌بندی آن نیست، بلکه شیوه‌ی عمل آن است، که تمامی جنبش‌های اسلامی در واکنش به انکشاف غیر‌مسلمانان و انحطاط جامعه‌ی مسلمین شکل گرفته است، اما همه‌ی این واکنش‌ها از بُعد خشونت و ویرانی منحصر‌به‌فرد خودش آغاز گردیده است. بنابراین، جنبش ابن تیمیه نیز با ابزار خشونت و ویرانی در میان مسلمانان آغاز به کار نمود و بعد از این جنبش، مؤثر‌ترین جنبش اسلامی بازگشت، جنبش محمد ابن عبدالوهاب بود که ابن عبدالوهاب دقیقا رد پای ابن تیمیه را دنبال می‌نمود‌ و پیامدهای آن را شاید هر کسی که در قلمرو‌ ایدیولوژی اسلامی زندگی می‌کند، به گونه‌ی محسوس لمس نموده است.
داستان دخالت‌های الازهر اما داستانی دیگر است. این دانشگاه معتبر جهانی مصری، عمده‌ترین نقشی را که در دنیا بازی می‌کند، ایجاد ارتباط با سایر ملل و نحل است. دانش‌آموختگان این مکتب، اکثرا در مصر جذب اخوان‌المسلمین شده‌اند و متأسفانه شاید تاریخ حیات سیاسی جنبش‌های اسلامی از ابن تیمیه گرفته تا دیو‌بندی و وهابیت و جنبش‌های نمایندگی پاکستانی و… هیچ‌کدام از غنای تیوریکی برای تشکیل و اداره‌ی یک حکومت بر‌خوردار نبوده است. اساسا به هرجای این تاریخ رد پای جنبشی با ماهیت اسلامی رسیده است، آن‌جا سیل خون هم جریان یافته است. مردم افغانستان هم ایده‌های دیوبندی و هم ایده‌های اخوان‌المسلمین را به عنوان مؤثر‌ترین مکتب‌های سیاسی اسلامی تجربه نموده است، اما هیچ‌یک از این تجربیات به بهای پرداخته شده‌‌ی‌شان نمی‌ارزند.
یکی از عمده‌ترین موارد تاریخیِ، ناکامی حکومت‌داری با ایده‌های اسلامی است. کجای تاریخ کشورهای اسلامی به یاد دارد که سیستم ناب اسلامی توانسته باشد یک حکومت سالم و با مدیریت سالم و هم‌خوان با نیاز‌های زمان را ارائه کند؟ این ناکامی ریشه در فقر تیوریکی اسلامی برای مدیریت یک حکومت سازگار با روح زمان دارد. مجاهدان افغانستان بعد از ساقط نمودن حکومت مرحوم نجیب‌الله، یکی از بارز‌ترین فقر‌های تاریخ تیوری اسلامی در امر حکومت‌داری را به نمایش گذاشت. دیدید و دیدیم که افغانستان به حمام خون ساکنانش تبدیل گشت. پس از مجاهدین به عنوان اسلام‌گرایان تاریخ افغانستان، نوبت به جریان بنیادگرای این کشور هم رسید؛ طالبان الگوی بدیل حکومت اسلامی با ایده‌های مکتب دیوبندی و با چاشنی سیاسی آی‌اس‌آی. باز هم دیدیم که افغانستان به کجای تاریخ انحطاط پرت شد.
البته نا‌گفته نماند که مجاهدین افغانستان قبل از طالبان از دو جریان مسلط اسلامی پیروی می‌نمودند؛ جریانی که نماینده‌ی تحصیل‌کرده‌گان الازهر بود، یعنی آقایان برهان‌الدین ربانی با گروهش، به نام جمعیت اسلامی افغانستان‌ و آقای گلبدین حکمت‌یار و حزبش، به نام حزب اسلامی افغانستان. این دو گروه نماینده‌ی فکری اخوان‌المسلمین مصر با چاشنی پاکستانی و خوراک فکری جماعت علمای پاکستان به رهبری آن روز قاضی احمد حسین بود. جریان دیگر، جریان بنیاد‌گراتری بود که به گونه‌ی مستقیم به بند ناف جنبش شبه قاره‌ی هند یا همان جنبش دیو‌بندی وصل بود. این نحله نیز‌ با چاشنی پاکستانی این‌بار با مرج و نمک مولوی فضل‌الرحمن و سمیع‌الحق ذایقه‌ی خویش را بر مردم افغانستان تحمیل می‌نمود. عاقبت کار به کجا رسید؟ نتیجه‌گیری این سیر دردبار تاریخ باشد با هم‌وطنان ما.
حالا با آن‌چه از تاریخ سیاسی جریان‌های عربستانی و شبه قاره‌ی هند دانستیم، می‌فهمیم که آنان خود‌شان از فقر مطلق تیوریکی برای مدیریت حکومت رنج می‌برند، پس چگونه است که سیاست‌مداران ما‌ دل مردم‌شان را به سرابی خوش می‌سازند که این سراب تاریخ بلعیدن تمامی آرزوهای تاریخ تفکر اسلامی را با خود یدک می‌کشد؟ ایجاد دارالافتای اسلامی در افغانستان در صورتی می‌توانست کارساز باشد که نبرد‌های این کشور ماهیت مذهبی می‌داشت. حال که اساسا ماهیت درگیری‌های افغانستان از جنس متفاوت است، پس توسل جستن به بنگاه‌هایی که تاریخ مملو از تفرقه و شکست سیاسی و اجتماعی به‌ همراه دارد، به چه معنا‌ست؟ جدا‌ از این موضوع، آیا تمامی انتحاریانی که از کشور پاکستان برای کشتار مردم ما فرستاده می‌شوند، با ایدیولوژی دیوبندی مجهز نیستند؟ باز با چه رویی بیاییم این آزمود‌گان را بیازماییم؟ آیا روحانیت پاکستان همان نحله‌ی مدعی اندیشه‌های دیوبندی نیست که حتا حاضر نشدند حرام بودن عمل انتحاری را اعلام دارند؟ نمی‌دانم، شاید گاهی فکر می‌کنم که آقای اشرف غنی احمد‌زی به عنوان یک متفکر جهانی، بی‌باورترین آدم به نظام دموکراسی است، زیرا آقای اشرف غنی دموکراسی را بر‌عکس آن تفسیر می‌کند. بخشی از اظهارات ایشان در چندی قبل این بوده است که باید زندانیان زندان بگرام از تناسب جمعیتی برخوردار باشند.
این‌جاست که عقل دومین متفکر جهان نقل‌گرا می‌شود و پارادوکسی از ارتجاع و مدنیت را تشکیل می‌دهد. اشرف غنی برای مدیریت برنامه‌های اقتصادی کشور فرد مناسب و متخصص است، اما برای گذار از قبیله و قومیت، او شبیه شمشیر یک‌رویه است، که مدام خط‌ها را برجسته می‌کند. اگر توسل به دارالافتا و دیوبند و الازهر مصداق‌های تفکر و نتیجه‌ی فکر یک متفکر باشد، در این صورت، اولین متفکران جهان بایستی قاضی احمد حسین، ملا عمر، حکمت‌یار و ده‌ها نفر دیگر باشند. در این صورت، اشرف غنی در رده‌های وسط جا خواهد داشت. این‌جاست که متفکر با این مؤلفه‌ها ذهنیت قبیله و بدویت را دوباره زنده می‌کند و در راستای یک فرسایش ملی به پیش می‌رود. مگر تجربه‌ی دیوبند و عربستان و الازهر برای ما چه بود؟ آیا متفکر خودش در حکومت همین فکرها به زندان نرفت؟
لذا با قاطعیت می‌توان گفت که دیگر دوران بربریت قبیله‌ای گذشته است. ذهنیت آدم‌های افغانستانی دیگر آرام آرام به نور دانش روشن می‌گردد. دیگر همه می‌دانند که نژاد، زبان، دین، مذهب و خیلی چیز‌های دیگر از مقولات اجتماعی و فرهنگی‌اند و گاهی نمی‌توانند ماهیت آسمانی و اصالت ذاتی داشته باشند. بنابراین، مردن برای فرعیات و آن‌چه اصالت ذاتی و آسمانی ندارد، نوعی حماقت است. مردم ما با حفظ ماهیت و هویت انسانی و برادرانه‌ی‌شان در تاریخ حیات مشترک سیاسی‌شان ثابت نموده‌اند که خواهان تفرقه‌های دینی-مذهبی نیستند و این امر از درایت آنان در موضوع عدم راه‌اندازی این‌گونه نبرد‌ها در تاریخ سیاسی این کشور قابل رویت است. اگر تشدید اختلاف‌های مذهبی برای عده‌ای از رهبران سیاسی ما مایه‌ی زندگی است، بر‌عکس، این پدیده مایه‌ی مرگ تمامی افتخارات و هویت افغانستانی اکثریت مطلق ساکنان این سرزمین گردیده است. افغانستان آینده، افغانستان با معادلات مبتنی بر ارزش‌های انسانی خواهد بود، نه مبتنی بر ارزش‌های اکتسابی و ظاهری.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
5 دیدگاه