حالا که خوب عمیق فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که اشتباه کردم نامزد انتخابات ریاست جمهوری نشدم. با این همه دانش و تجربه و عشق به میهن میتوانستم بسی کارها بکنم؛ دفعِ صد بلا بکنم. نشد دیگر. پیر زنهای قریهی ما تا شنیدند که میخواهم نامزد شوم، شروع کردند به استخاره و فالگیری و افشاندن مروارید اشک از دیدگان خویش بر دامن صحرا. یکی گفت به حضرت عباس این بچه عقلش کچه است، مسخ میشود، بوزینه میشود. دیگری گفت، اگر این مرتیکهی شکم تپه با سر در چاه نیفتاد، شما گوشت خوک را با نسوار اخته کنید و بگذارید در حلقوم من. سومی گفت، تمساح که مغرور شد، بر تایتانیک حمله میکند. خلاصه آن قدر از این افاضات منفی کردند که من واقعاً دلسرد شدم و با آنکه چهار لک افغانی سرم مصرف کرده بودند، انصراف دادم.
اما اگر من نامزد میبودم و رییس جمهور میشدم، چه کار میکردم؟
– اگر رییس جمهور میشدم، در همان روزهای اول صدها گروه کماندو میساختم و دو مأموریت بزرگ بر دوش آنان میگذاشتم: یکی از بین بردن همهی مأموران شدیدالاخلاق بیگانهای که در سر مرزهای ممالک خود میایستند و از هموطنان دلیر ما پاسپورت و ویزه طلب میکنند. دیگری، پایان دادن به بحران اغلاتِ املایی در کتابهای درسی. حتما میگویید که غلطهای املایی را اصلاح کردن، کار کماندو نیست. مگر دفاع کردن از حقوق زنان کار مردانی هست که هفت زن دارند یا خانمهایی که شوهر میدزدند و میگویند: «ای به من چه؟ خود شوهرش پشت من موس موس میکرد؟» مگر وزارت حفاظت از کشتزارهای تنباکو کار معلم عبدالقیوم است که بیست و سه سال قوماندان حزب جیشالاطفال بود؟
– اگر رییس جمهور میشدم، به وزیر معادن و صنایع هدایت میدادم که یک روز را در تجلیل از شهدای به خون خفتهای تعطیل ملی اعلام کند که با دستهای خالی و واسکتهای سنگین به مقابله با کودکان بیتربیهی وطن برخاستند و در این راه تنهای نمکین خویش را به هلیکوپترهای عازم تخار سپردند.
– اگر رییس جمهور میشدم، از «خردههویتها» خواهش میکردم که برای یک مدت کوتاه سه صدساله در یک چارچوب بنیادین و مشروع عجالتا ساکت شوند تا پروسهی ملتسازی در پرتو یک اردوی صد درصد اسلامی تداوم بیابد و اگر خدا بخواهد، چیز شود.
– اگر رییس جمهور میشدم، نمیدانید چقدر خوب میشد. برای همهی شما بسیا خوب میشد، بسیا عالی میشد، آغا جان. آن قدر خوب اجرا کردید که من هیچ نمیتوانم جلو خوش آمدن خود را بگیرم. بسیا صدای خوب دارید. همین لحظه اشکهای من و طاهر جان شباب با همدیگر مشورت میکنند که از وجود ما بیرون بیایند یا بیرون نیایند. شما به مادر جانتان سلام بدهید و به او بگویید که تو چه قسم شیر مقبول به بچهات دادی که این قدر بسیا قشنگ خواندن میکند… (ببخشید، ستارهی افغان را تماشا میکردم، سر رشته از دست ام رفت).
باابن خندون
با دیگران به اشتراک بگذارید
1 دیدگاه
1 دیدگاه