بخش چهاردهم
حسین رهیاب (بلخی)، نویسنده و روانشناس
hrahyab@yahoo.com
نقش کاندیداها در پیروزی انتخاباتی
در روند انتخابات، کاندیدا یا نامزد انتخابات محور کار به شمار میرود و هدف اصلی رسیدن او به قدرت است، اما این لزوما به این مفهوم نیست که اول و آخر یک انتخابات فلان کاندیدا است. ممکن است ظاهر ماجرا همین باشد، اما در باطن کار یا احزاب قرار داشته باشند یا افراد پشت سیاست که برخی از آن به مردان «پشت پرده» و برخی به «افراد در سایه» تعبیر میکنند. شاید این مسایل صحیح باشند، اما یک نامزد یا کاندیدا اگر بتواند اصول زیر را رعایت کند، خود آرام آرام به مرکز قدرت تبدیل شده و پیروزی را در نهایت به دست میآورد:
1- از شکست نترسد: شايد صحيحترين و حقيقيترين گفته اين باشد كه شكست، يك «حقيقت» و «واقعيت» محض است و كسي نميتواند منكر وجود آن شود، اما شکست معلول و مولود اشتباهات ماست و این ما هستیم که با ندانم کاری خود، برنامهریزی غلط، اجرای اشتباه و… شکست را پدید آورده و یک برنامه را به «ناکجاآباد» سوق میدهیم و به همین دلیل، شكست و پيروزي در كنار يكديگر و برادر و همزاد هم ميباشند و تقريبا لازم و ملزوم همديگرند، در حدي كه با صراحت و راحتي ميتوان گفت كه اگر شكست نباشد، پيروزي هم نيست و اگر پيروزي نباشد، شكست هم نيست. كسي كه ميخواهد در زندگياش شكست نباشد و هيچوقت در زندگي خود با آن روبهرو نگردد، بهتر اين است كه به دنبال هيچنوع پيروزي، موفقيت، كاميابي و… نباشد و فقط بياسايد و با بخور و نميري كه به دست ميآورد، بسازد. البته اگر همان را نيز بهراحتي به دست آورد.
اما پهلوانان عرصههای زندگی میدانند که بدون «شکست» پیروزی، موفقیت و کامیابی به دست نمیآید و اینان از «شکست» به عنوان «پل» و «معبری» برای رسیدن به موفقیت و پیروزی استفاده کرده و از آن سود میجویند، درس میگیرند و تجربه میآموزند. نیکسون نوشته است:
«چرچيل در 1899 از ارتش بيرون آمد و در انتخابات پارلمان شركت كرد، اما موفق نشد و اين شكست براي او به منزلهی سيلي بود، او هنوز جوان بود و ماجراهاي تازه در انتظارش بود».
نيكسون به طور كلي در مورد رهبران سياسي و قدرت اعتقاد دارد: «براي ارزيابي واقعي قدرت بايد بدين نكته توجه داشت كه اشتباهات، اجتنابپذير هستند. به اميد آنكه اين اشتباهات در مسایل كوچك و نه در مسايل خطير باشند، بايد آنها را تحمل كرد و تنها در صورتي كه اين دو عامل در فطرت او وجود داشته باشند، يعني قدرت را دوست بدارد و از ارتكاب اشتباهات بيم نداشته باشد، يك رهبر ميتواند به ابتكارات جسورانهاي كه از او رهبري بزرگ خواهند ساخت، مبادرت ورزد».
2- انعطافپذیر باشد: افراد بزرگ دارای مغز و ذهن کاملاً انعطافپذیر بوده و با مجموعه مسایل زندگی خود، افراد و عناصر انسانی، امکانات، شرایط، روند کار و… به گونهای رفتار میکنند که گویا آنان گرداننده و به وجود آورندهی این بزرگاناند یا به گفتهی نلسون ماندلا، رهبر باید به صورتی به هدایت تودهها و افکار عمومی بپردازد که آنان احساس کنند که خود شکل دهنده و ایجاد کنندهاند و نه اینکه کسی به خطدهی و جهتدهی آنان مشغول است، یا رهبر باید نقش چوپانی را بازی کند که از پشت به هدایت گله پرداخته و به سازماندهی آن مشغول است و در موارد بسیار ضروری اقدام به حرکت در جلوی گله مینماید. توانگران نیز در انعطاف پذیری، کنار آمدن با مسایل مختلف، درک شرایط، ایجاد روابط و… نقش همان چوپان را بازی کرده و در ظاهر نمود بیرونی خود را کاملاً محو مینماید و تا ضرورتی ایجاب نکند، وارد صحنه نخواهند شد و همین عامل، نقش بسیار بزرگ و تعیین کنندهای در شخصیت و موفقیت و توانگری آنان بازی کرده و اینان را از افراد کوچک و معمولی به نامداران بزرگ تاریخ تبدیل مینماید. تارله در مورد سیاست انعطافپذیر ناپلیون در جنگهای مختلف و روشهای گوناگون او برای مقابله و درگیری با ارتش دشمن مینویسد:
«ناپلیون عادت نداشت نقشههای جنگی خود را از پیش و با رعایت تمام جزئیات طرح کند. او جز به «هدفهای» اساسی و نکات کلی قابل لمس و رعایت ترتیب وقایعـ البته تقریبیـ و جز به خطوط اصلی عملیات نمیپرداخت. در حقیقت جز در جریان جنگ پروای جنگ نداشت و بدان نمیاندیشید و در همان ضمن، دایماً تصمیمات خود را نه تنها با توجه به هدفهایی که برای خود تعیین کرده بود، بلکه با در نظر گرفتن اوضاع و احوال و بهخصوص اطلاعاتی که پیدرپی دربارهی حرکات دشمن به او میرسید، روزبهروز و گاه ساعت به ساعت تغییر میداد. اصل لایتغیری که او به آن معتقد بود، این بود که مادام که خلاف آن ثابت نشده است، نباید دشمن را احمقتر از خود فرض کند و چنین پندارد که دشمن عاقلانهتر از خود او رفتار نخواهد کرد».
3- اهل ریسک باشد: در نظر گرفتن همهی احتمالات، حوادث، مشکلات و پیشبینی تمام قضایا و مسایل مختلف یک تصمیم یا هدف امکان ندارد و در مرحلهی اجرایی کردن یک برنامه به تنها چیزی که نمیتوان اصلاً اعتماد کرد، در نظر گرفتن و پیشبینی حوادث واحتمالات است، زیرا در این موارد کوچکترین اختلال میتواند تمامی پیشبینیها، برنامهریزیها و احتمالات در نظر گرفته شده را بههم ریخته و مشکلات بسیاری را ایجاد کرده و حتا آن را با شکست مواجه نماید. در این حالت آنچه که اهمیت دارد و میتواند مانع پدید آمدن مشکلات و مسایل جدید گردیده و به افراد قدرت تصمیمگیری و ورود به عرصههای مختلف را بدهد، داشتن روحیهی ریسکپذیری و جرأت و شهامت ریسک کردن است و این یکی از عرصههایی است که افراد توانگر و موفق در آن بهخوبی میدرخشند و به صورت طبیعی نیز کسی که توان ریسک ندارد، وارد مسایل نامطمئن نخواهد شد و در نتیجه خودبهخود تعداد افراد موفق محدود و معدودتر خواهد شد و آرام آرام فاصلهی عمیقی در بین این دو گروه به وجود خواهد آمد.
هیچفعالیت و برنامهای براساس احتمالات و نتایج پیشبینی شده و برنامهریزی شده توسط عناصر انسانی به پیش نخواهد رفت و لاجرم در مرور زمان دستخوش حوادث، دگرگونیها، تغییرات، تحولات بسیاری خواهد شد که تا درصد بالایی برنامهریزی و پیشبینی قبلی را نیز دچار تغییر وتحول نموده و کاملاً یا حداقل تا حدود زیادی با چالش مواجه خواهد ساخت.
«غالبا جوانانی از من میپرسند که چه صفاتی برای موفقیت در زندگی سیاسی ضروریاند و طبعاً آنچه در پاسخ بدین پرسش به ذهن خطور میکند، هوش، ادراک صحیح و ایمان به یک مقصد و مرام عالی است، اما با اینکه بسیاری اشخاص این صفات را دارا هستند، ولی خیلی کم، صفت لازم برای کامیابی سیاسی را دارند که آن پذیرفتن هر «ریسک» برای به دست آوردن همهچیز است. از شکست نباید پروا داشت و پیش از هرچیز باید رشید و بیپروا بود. وقتی یک کاندیدای بالقوه به سراغم میآید، تا به من بگوید که او فقط نامزدی خود را اعلام خواهد کرد که از پشتیبانی مالی و سیاسی مقامهای حزبی مطمئن و نتیجهی تحقیقات به نفع او باشد، پاسخ من به او این است:
«خود را معرفی نکنید. شما نامزد مناسبی نیستید!»
4- پابندی به تعهدات: همانقدر که خیانت به دیگران، دروغ، بیوفایی، عدم انجام تعهدات و زیرپا گذاشتن عهد و پیمان میتواند برای انسان مضر باشد و شخصیت او را در نزد مردم بیارزش و لجنمال نماید، پابندی به عهد و پیمان میتواند به افراد شخصیت مستحکم، مفید، با ارزش، دوست داشتنی، محبوب، معتبر و باحیثیت بخشیده و برای انجام بسیاری از کارها و رسیدن به بسیاری از موقعیتها مؤثر واقع شود. امروزه با توجه به اینکه دستیابی به همهی فنون و تخصصها امکان نداشته و سرمایهی لازم و عمر و فرصت کافی هم وجود ندارد، انسان میتواند با داشتن شخصیت سالم، مثبت و مفید برای دیگران و کسب آبرو و اعتبار، از سرمایه، تخصص، دانش، مشورت، عمر، فرصت، توانایی، قدرت، امکانات و تجربهی دیگران بهراحتی استفاده کرده و در زمینههای مختلف گروههای «مشاور» و «همکاران» مفید و مؤثری برای خود فراهم آورد و این در صورتی امکان دارد که «خود» فرد نیز دارای چنین ویژگیهایی باشد و در حد توان از خدمت صادقانهی خود دیگران را نیز بهرهمند نماید.
افراد بیتعهد و دروغگو ممکن است مدتی دیگران را سرگرم کرده و بفریبند، اما همانگونه که آفتاب روزی از پشت ابر بیرون خواهد آمد، دروغ نیز برملا شده و دروغگو رسوا خواهد شد. تجربه نشان داده است که حتا ماهرترین و زرنگترین افراد هم برای همیشه نمیتوانند چهرهی واقعیشان را در پشت «ماسک» راستی و صداقت پنهان کرده و با تظاهر به فریب دیگران ادامه دهند، تا چه رسد به افراد عادی که عدم صداقت و تعهد اینان میتواند به بیآبرویی، بیاعتباری و در نتیجه، ورشکستگیشان بینجامد.
گاندی راستی را به درخت تشبیه کرده مینویسد:
«… راستی، چون درخت بزرگی میماند که هرچه بیشتر از آن مراقبت کنند، میوهی بیشتر میدهد. هرچه بیشتر در معدن راستی به کاوش پردازیم، بیشتر جواهرات گرانبهایی را که در آن نهفتهاند، مییابیم. جواهراتی که به مثابه طرق وسیع جدید برای خدمات بزرگتر و بیشتر است».
5- فرصتطلبی: در زندگی افراد از آنجا که چیزی به نام «وضعیت مطلوب» وجود ندارد، هر فرآیندی می¬تواند فرصتی باشد برای رسیدن به وضعیت «ایده¬آلتر»، اما گاهی فرصت به فرد موفق چشمک می¬زند و او را همانند افراد معمولی به سوی خود فرامی¬خواند، اما در مواردی نیز و در بیشتر موارد، افراد موفق خود به دنبال ایجاد فرصتهای مناسب بوده یا آن را ایجاد می¬کنند و طبیعی هم است که به همین دلیل این افراد فرصتهای بسیاری برای موفقیت می¬یابند و از آنجا که بینندهی دقیق، شنوندهی کامل، تحلیلگر ماهر بوده و دارای افکار منظم، روابط مفید و شهامت بالا می¬باشند، از توان و قدرت ایجاد و فراهم آوری فرصت نیز برخوردار می¬باشند و میتوانند شرایط را به گونه¬ای تحلیل نمایند که حتا بدترین حوادث و اتفاقات نیز برای آنان به بهترین فرصتها تبدیل شوند.
از جهت دیگر و یک منظر دیگر نیز می¬توان به مسئلهی فرصتها و غنیمت دانستن آنها توجه کرد و آن ارزش قایل شدن و بها دادن به لحظه لحظهی زندگی و عمر انسان است، زیرا هر لحظه و ثانیهی زندگی و عمر انسان یک فرصت است که اگر از آن استفاده نشود، می¬گذرد و از دست می¬رود و تکرار نشدنی است. پس باید به تمامی لحظات زندگی همانند فرصتهای گرانبها و ارزشمند نگاه کرد و از آنها بهخوبی بهره گرفت و استفاده کرد و در این میان، نباید بهترین و مفیدترین زمان عمر را که ایام جوانی انسان باشد، بهراحتی تلف کرد و از بین برد که جبران آن در ایام میانسالی و پیری بسیار سخت و البته غیرممکن می¬باشد. چنانکه روش افراد موفق و کامیاب نیز همواره استفادهی بهینه از جوانی و جهد و کوشش و تلاش مستمر و پیگیر در این ایام می¬باشد. آنان میدانند و نیک هم می¬دانند، آنچه که در جوانی فراگیرند و بیاموزند، در ایام دیگر موجب توانمندی و موفقیت آنان خواهد شد و استفاده از ایام جوانی احتمال و درصد موفقیت را بسیار بیشتر خواهد کرد و حتا موجب «کامیابی» و نامآوری زودرس و سریع افراد شده و بهروزی، سعادت و خوشبختی را تا حدودی ضمانت خواهد کرد. بزرگان و نامآوران الگو و نمونهی بینظیری برای ما به شمار می¬آیند و روش آنان، می¬تواند برای ما نیز موفقیت به همراه آورد. روش آنها در استفاده از لحظات زندگی و عمر و خصوصا جوانی نیز، یکی از درسهای بزرگی است که ما باید آن را فراگرفته و همواره خود به آن عمل نماییم و هم دیگران و بهخصوص فرزندانمان را نسبت به آن کوشا و جدی بارآوریم.
تارله در مورد نوجوانی ناپلیون می¬نویسد:
«… در مدرسه بسیار خوب درس می¬خواند، چنانکه تاریخ یونان و روم را کاملا آموخت و به ریاضیات و جغرافیا نیز عشق مفرطی داشت. معلمان این مدرسهی نظام ایالتی، خود در علومی که تدریس می¬کردند، متبحر نبودند و ناپلیون کوچک معلومات خویش را با مطالعه تکمیل می¬کرد. از همان آوان کودکی کتاب می¬خواند و بعدها نیز فراوان و سریع به مطالعه ادامه داد…»