محمد احسان باتور
امروز 16 حمل سال 1393 است. دریشی و بالاپوشم را به تن کردم. شکمم میگفت که اول صبحانه بخور، بعدا برای رای دادن برو، ولی قلبم میگفت که امروز یکی از روزهای سرنوشتساز و مهم است، ابتدا میبایست رای داد و مسئولیت را ادا کرد، سپس صبحانه نوش جان کرد. تصمیم گرفتن در این لحظه زیاد برایم سخت و دشوار و قابل تأمل نبود، خیلی زود به ندای قلبم گوش دادم و هنوز ساعت 8 نشده بود که خودم را به یکی از مراکز رایدهی، که در یکی از مساجد شهر کابل قرار گرفته بود، رساندم. قطار طویلی از مردم برای رای دادن آمده بودند. من نیز به خاطر اینکه هرچه زودتر از حق رای خود استفاده کنم، در آخر قطار پیوستم. درست در قطار قرار نگرفته بودم که یک مرد میانسال که در یک دستش چوکی چوبی کوچک و در دست دیگرش چتری بود، در عقب من ایستاد. در نخست فکر کردم که چوکی چوبی کوچک را به مقصد دیگر آورده و شاید هم از جایی گرفته و به خانه میبرد. انگشتم را به طرف دکانی که در نزدیکی ما بود، دراز کردم و بدون مقدمه گفتم: کاکا جان چوکیات را در آن دکان بمان تا کمی راحت شوی. مرد گفت: نه تشکر، من این را به این خاطر آوردهام که بالایش بنشینم، چون پاهایم درد میکند و مدتهاست از پایدردی رنج میبرم و نمیتوانم زیاد استاده بمانم. میدانستم که تا دیرها باید منتظر بمانم.
مردم یکی از پس از دیگری با شور و علاقه به پای صندوقهای رایدهی میرفتند و به کسی که میخواستند رای بدهند، آزادانه رای میدادند. هنوز چندقدمی با قطار مردم پیش نرفته بودم که متوجه شدم در پشت سرم انبوهی از مردم صف گرفتهاند. اندک اندک به دم دروازهی مسجد (مرکز رایدهی) میرسیدیم. چندتنی با یکدیگر آهسته آهسته حرف میزدند که به فلانی نامزد ریاست جمهوری و کاندیدای شورای ولایتی رای میدهیم. در این هنگام کسی که از من کرده چندنفری پیشتر قرار گرفته بود، کارت یکی از نامزدان شورای ولایتی کابل را از جیبش درآورد و گفت که من به این شخص رای میدهم، چون یک آدم شریف و خوب است. هنوز حرفش را تمام نکرده بود که کسی دیگری هم نامزد شورای ولایتی که میخواست رای بدهد را نام برد. در این موقع، توجهم را یکی از رایدهندگان جلب کرد. مرد معلولی را دیدم که در کراچی نشسته و یک پسر هم همراهش بود. دقیق که نگریستم، متوجه شدم که یک پایش قطع است و پای دیگرش نیز گویا حرکت کرده نمیتواند. دلش میخواست که در آخر صف قرار بگیرد، ولی با درک وضعیت این مرد، چندتنی گفتند که بگذارید که داخل برود و رای بدهد. کسانی که دم دروازه بودند، کمک کردند تا با کراچی داخل مسجد شد.
هنوز چنددقیقهای نگذشته بود که چشمانم به مردی فرتوت و کهنسالی افتاد که دو مرد دیگر از دستانش گرفته و به مرکز رایدهی میآوردند. وقتی به چهرهی این مرد فرتوت نظر کردم، انگار سالها بود که در بستر مریضی افتاده بود و پاهایش را بهسختی حرکت میداد. شاید هم پیری و بیماری، اصلا توان حرکت دادن را از پاهایش زدوده بود. مردم باز هم وقتی این منظره را تماشا کردند، اجازه دادند که بدون نوبت داخل شوند. چند دقیقه گذشت. ناگهان دیدم که آن مرد فرتوت و پیر با دو نفر دیگر همراهش از دروازه بیرون شدند. لبخند امیددهندهای در لبانش نقش بسته بود. من این لبخند را به فال نیک گرفتم و لبخند دموکراسی و آیندهی روشن کشورمان تعبیر و تعریف کردم.
چنددقیقه بعد نوبت من رسید. داخل مرکز رایدهی شدم و آزادانه و به خواست و ارادهی خود، به نامزد ریاست جمهوری و شورای ولایتی کابل رای دادم.
لبخند دموکراسی و صحنههای امیددهندهی روز انتخابات
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه