گاهی لازم نیست خودمان به روشنی بدانیم که در پی چه هستیم. کتابی را بدون پرسشی می‌خوانیم و از آن لذت می‌بریم و تنها آن وقت است که می‌دانیم در پیِ چه بوده‌ایم و چه چیزی به ما رضایت می‌بخشیده.

قسمتی از پاسخ به پرسش «چه بخوانیم؟» آسان است و قسمتی دیگر دشوار. قسمت آسانش این است: هر کس باید تمرکز مطالعه‌ی خود را روی آثاری بگذارد که با حوزه‌ی تخصص، فن و حرفه‌اش ارتباط دارند. دست‌ یافتن به مهارت‌های لازم در هر حوزه هم نیاز به تمرین عملی دارد و هم به کوشش فکری. روشن است که  برای اکثر آدم‌ها کوشش فکری بدون خواندن کتاب کوشش کم‌ثمری است. در سراسر دنیا عده‌ی کمی چنان ظرفیت اندیشه‌گری دارند که با تکیه بر منبع سرشار نبوغ خود و بدون تعامل پیوسته با کتاب‌ها و آثار دیگران بتوانند در عالم اندیشه‌گری راه دوری بروند. برای بقیه، یعنی اکثریت ساکنان جهان، دانش‌وری همان تمرین جمعیِ متعارف است. یکی از واسطه‌های این تمرین جمعی، و شاید سودمندترین‌شان، کتاب است.

یکی از روانشناسان گفته بود که هر کسی که بخواهد در کاری چیره‌دست شود، نیاز دارد که ده هزار ساعت از عمر خود را برای تسلط در آن کار صرف کند. مثلا نقاشی که می‌خواهد در هنر خود استادی باکفایت شود، باید ده هزار ساعت تمرین و کار کند (آن هم نه هر تمرین و کاری؛ کار و تمرینی پیوسته). این دیدگاه از انتقاد دانشمندان دیگر در امان نمانده است. منتقدان یا بر روش رسیدن به این دریافت خرده گرفته‌اند، یا نمونه‌های دیگر آورده‌اند در نقض این قاعده و یا تعیین عدد ده هزار را دل‌بخواهی خوانده‌اند. با وجود این انتقادها، آنچه در این میان خدشه نمی‌پذیرد این است که آدم هرقدر هم که بااستعداد و هوشمند باشد، تا به خبرگی و چیره‌دستی در کاری برسد، بارها می‌افتد و برمی‌خیزد و هنگامی که اطمینان قلبی پیدا می‌کند که حالا دیگر سررشته به دستش آمده و چند و چون کار خود را می‌شناسد، می بیند که سال‌ها را پشت سر گذاشته. تو بگو هشت هزار ساعت، ده هزار ساعت، پانزده هزار ساعت. قدرِ مسلم این است که خبره شدن در هرکاری بسیار زمان می‌برد. پس هرکس، اگر سودای خبرگی در فنی هست، جز آن‌که به تمرین عملی نیاز دارد، باید پیوسته در حوزه‌ی فن و حرفه‌ی خود کتاب نیز بخواند. این قسمت آسان ماجراست.

قسمت دشوار پاسخ دادن به سوال «چه بخوانیم؟» این است:

تمام زندگی که خبرگی در فلان فن یا حرفه نیست. آدمی به دانستن چیزهای دیگر نیز نیاز دارد. برای یک طبیب کافی نیست که فقط در دانش طبابت ماهر و خبره باشد. او به‌عنوان فردی که هزار ماجرای دیگر با زندگی فردی و اجتماعی دارد، می‌خواهد یا می‌باید اطلاعات خود در زمینه‌های دیگر را نیز افزایش بدهد و پالایش و پیرایش کند. او نیاز دارد که درخت ذوق خود را نیز آب بدهد و گاهی بگذارد که احساسش نیز (فارغ از خط‌کشی‌های دانش تکنیکی) در بوستان کلمات هوایی بخورد. به بیانی دیگر، وقتی که از حوزه‌های خاص فن و حرفه‌ی خود فارغ می‌شویم و در دنیای دغدغه‌های دیگر و گسترده‌تر پا می‌گذاریم، چه بخوانیم؟

جواب دادن به این سوال دشوار است. برای این‌که ما نمی‌دانیم افراد از کلماتی که در کاغذ چیده شده‌اند و با شیرازه‌ای به هیأت کتاب درآمده‌اند، چه می‌طلبند. آیا خطاب به این کلمات‌ می‌گویند «به من کمک کنید»، «مرا شاد بسازید»، «از بار رنجی که بر شانه‌ام هست بکاهید»، «مرا به آفاق فراموشی ببرید»، «مناظر دل‌انگیز کودکی‌ام را پیش چشمم بیاورید»، «تاریکی‌ها و سایه‌ی روشن‌های درون آدمی‌زاد را به من نشان بدهید»، «سرگذشت تاریخی انسان را برایم شرح دهید»…؟ به‌خاطر همین پرسش‌ها و خواست‌های متنوع است که نمی‌توان گفت چه کتابی برای چه کسی خوب است. گاهی، درونمایه‌ی یک کتاب و زبانش با آنچه ما می‌جوییم سازگار می‌افتد. گاهی دیگر، این اتفاق نمی‌افتد و کتاب ما را نمی‌گیرد. نمی‌گیرد سهل است، حتا ما را می‌رماند.

گاهی لازم نیست خودمان به روشنی بدانیم که در پی چه هستیم. کتابی را بدون پرسشی می‌خوانیم و از آن لذت می‌بریم و تنها آن وقت است که می‌دانیم در پیِ چه بوده‌ایم و چه چیزی به ما رضایت می‌بخشیده.

با همه‌ی این‌ها، من در سودمندی یک مورد اطمینان شخصی دارم و آن را با خوانندگان بحث «چه بخوانیم؟» در میان می‌گذارم. این اطمینان مبتنی بر پژوهش نیست. فقط یک دریافت شهودی‌-‌شخصی است:

به‌نظر من، هر فردی باید پاره‌ای از وقت خود را به خواندن قصه‌های خوب اختصاص بدهد. در قصه (رمان، داستان کوتاه، داستان بلند و نظایرشان) حکمتِ زندگی بسیار است. معمولا هر کدام از ما از پیِ یک عمر تجربه‌ی زندگی به بعضی دریافت‌های تجربی، به بعضی درس‌ها، می‌رسیم. غالبا این درس‌ها با سختی و تلخی می‌آیند. طرفه آن‌که همین دریافت‌ها و درس‌ها و حکمت‌ها به تکرار در قصه‌ها بازنموده شده‌اند و ای بسا که در کتابی یا در کتاب‌هایی در نزدیکی خانه‌ی ما خاموش نشسته‌ باشند. لازم نیست پنجاه سال منتظر بنشینیم تا عرقِ تلخ آن حکمت از جبین خودمان بتراود. می‌توان در قصه‌ها به استقبال آن حکمت رفت. می‌توان به سراغ آن کتاب‌های قصه رفت و به سخن گفتن وادارشان کرد.

اما قصه‌خوانی شرط دارد: اولا قصه باید قصه‌ی خوب باشد. در هر قصه‌ای حکمت زندگی نیست. هر مجموعه کاغذ کلمه‌دارِ شیرازه بسته‌شده‌ای محصول هنر و خلاقیت و شناختِ عمیق نویسنده‌ای بصیر و خبیر نیست. ثانیا، دیدن حکمت در قصه نیاز به پرورش توانایی «دیدن» دارد. دیده باشید که گاهی یک مطلب تحلیلی را می‌خوانیم و تا نویسنده مثالی برای مطلب خود نیاورد، خوب نمی‌فهمیم که چه می‌گوید. در قصه این جریان معکوس است. یعنی در قصه فقط مثال داریم و خود ماییم که باید از آن تحلیلی نیز درآوریم. به بیانی دیگر، باید بتوانیم پس از خواندن یک قصه‌ی خوب به خود بگوییم: «اگر من این قصه را زندگی می‌کردم، در پایان چنان تجربه‌ای چنین دریافتی برایم رخ می‌نمود.» این یعنی این‌که «اها، گرفتم. پیش از آن‌که پنجاه سال در این تجربه غوطه بخورم و بشکنم و بیفتم و برخیزم، دریافتم که در چنین راهی چه تجربه‌های ممکنی چهره می‌گشایند.»

قصه‌ی خوب کدام است؟ این بماند برای فرصتی دیگر.

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of