نویسنده: ا. پورپامی ردفر
کتاب «روایت رنج و امید»، خاطرات خودنوشت یک کارمند حکومت سابق است. رمضان محمدی، در سال ۱۳۵۳ خورشیدی در خواجهغار چهارصدخانه ولسوالی میرامور متولد شد. میرامور و شهرستان، در تاریخ، «سهپای دایزنگی» نامیده میشد. امروزه هر دو ولسوالی، جزو ولایت دایکندی است. نیاکان محمدی، اصالتا از «علاءالدین» غزنی است. نیاکانش ناگزیر به کوچ اجباری از اطراف «وردک» به «شارستان» شدند. «سعادتیار»، دارای دو فرزند به نامهای «شاهمدد» و «مداد پهلوان» بود که مردم امروزی، بازماندگان همانها هستند (محمدی، ۱۴۰۴، ص ۷۵). کتاب «روایت رنج و امید»، روایت زندگی از میرامور تا سویدن است.
محمدی دربارهی کتابش چنین نوشته است: «این کتاب، حاصل دلتنگیها و خاطرات یک هزارهی افغانستانی است؛ روایت صادقانه از محرومیتهای هزارستان، از روزهای سخت دوران کودکی و نوجوانی در کابل و روایت حماسی از مقاومت پرغرور در سنگرهای غرب کابل» (همان، ص ۱۳). کتاب در پنج فصل ترتیب شده است. فصل نخست آن دربارهی چهارصدخانه، فصل دوم از کودکی تا پیوستن به امنیت ملی، فصل سوم از آمریت امنیت ملی شارستان تا مدیریت شهری، فصل چهارم از میرامور تا اروپا، فصل پنجم بازگشت به جایگاه پیشین است. این کتاب در ۳۲۸ صفحه در زمستان ۱۴۰۴ چاپ شده است.
در فصل نخست، نویسنده دربارهی سرزمین کهن و داستانها و اساطیر مردم چهارصدخانه نوشته است. در آنجا، داستانهایی از زال و رستم و نریمان و ملک موسفید سخن رفته است. این فصل، یادآور آمیختگی داستانهای «شاهنامه» با روایتهای مردمی است. در کنار آن، از جمعیت، طوایف، سرزمین، تاریخ معاصر، بازارهای چهارصدخانه سخن رفته است.
در فصل دوم، از مهاجرت به کابل سخن گفته است. در دههی شصت، فزون بر رونق خوب هزارگان در بخشهای سیاسی و اجتماعی و علمی، جامعهی کابل به هزارگان با نگاه تبعیض میدیدند و اصطلاح «هزاره و چاکلیت مینو» را برای تحقیر آنان به کار میبردند (ص ۸۵). این تحقیر، نشان میدهد که هنوز ذهنیت مردم دههی شصت، تغییری جدی نکرده بوده است. در این دوران، از قیام چنداول سخن گفته است. در چنداول، پدر نویسنده، میوهفروش بود و حاجی نوروزعلی هدایت ترکاری میفروخت و هر دو رفیق بودند (ص ۹۲). همین نوروز هدایت، خیزش چنداول را هدایت کرد. محمدی از دوران جنگهای کابل سخن گفته است. در آن زمان، او کلچهپز هفدهساله بود (ص ۹۴). با وجود سن کمش، به حزب وحدت اسلامی افغانستان پیوست. او دلیل پیوستن خود را «تحقیر و تبعیض» گفته است (ص ۹۵). او آورده است که او و کسانی چون او، به شوق در سنگرهای جنگ میرفتند، نه به زور (ص ۹۶). محمدی، در آن دوران، جزو سربازان فرمانده شفیع هزاره بود (ص ۱۰۷). او از گروگانگیران گروههای دخیل در جنگهای کابل گفته است (ص ۹۶) و مدعی شده است که دستهای پنهان خارجی در تلاش بود که مردم هزاره را خشن نشان دهد (ص ۹۶). او که در چنداول میزیست، از ویرانی چنداول در جنگ داخلی کابل روایت کرده است. جایی که به روایت او، از خانههای مسکونی بالای چنداول برای حمله به خانههای هزارهها و همچنان از سلاحهای ثقیله، برای کوبیدن مناطق هزارهنشین استفاده میشد (ص ۹۷). نیروهای دولت ربانی، به چپاول و غارت و آتشزدن دکانها و خانههای مردم در چنداول دست زدند (ص ۹۹) و میخ به سرها کوبیدند و بینی و گوش بریدند و پوست روی تراشیدند. محمدی که خود شاهد صحنه بوده است، این اعمال را «نسلکشی» نامیده است (ص ۱۰۱). وی همچنان مدعی شده است که آمر مسعود، میان هزارهی حرکتی و وحدتی نفاق میانداخت و قصد داشت آنان را به جان هم بیندازد؛ اما هزارگان با یادآوردن دوران عبدالرحمان، یکپارچگی خود را حفظ کردند (ص ۹۸). او افزوده است که نهتنها تلاشهای مخالفان نتیجه نداد که سربازان هزارهی حزب حرکت، علیرغم ممانعت رهبرانشان، دوشادوش نیروهای حزب وحدت میجنگیدند (ص ۱۱۴). محمدی، جنگهای غرب کابل را «فراتر از مرزبندی سیاسی» توصیف کرده و گفته است که این «مقاومتی برای آزادی و برابری بود» (ص ۱۱۳). در میان این کشمکش، برخی مردم هنوز سمتی میاندیشیدند. نمونهی کوچکش، ازدواج نویسنده با یک دختر بهسودی است که بهخاطر شارستانیبودن پسر، خانوادهی دختر راضی به این کار نبودند (ص ۱۱۶).
در فصل سوم، وی از کارهای اداری در دوران جمهوریت در یک ولسوالی دورافتاده پرده برداشته است. در زمان و جایی که شغلها براساس روابط شخصی و خویشاوندی تقسیم میشد (ص ۱۱۹). او از روزهای نخست ولایتشدن دایکندی نوشته است. ولایتی که دفترهایش در خانههای کرایی گِلی و سرکهای خامه آغاز شد (ص ۱۴۶). از روزگاری که مردم بهخاطر خرابنشدن زمینهای خود، از سرککشیدن خودداری میکردند (ص ۱۳۵). از علی امیری نام میبرد. روزگاری که امیری از تقدسی در کارزار انتخاباتی حمایت میکرد و شعار «گیروی واحد؛ کاندید واحد» را سر میداد (ص ۱۶۱) و آن دوران امیری به حزب وحدت شاخهی محقق مایل بود (ص ۱۵۵). از کسانی یاد کرده است که قصد ترور علی امیری را داشتند و امیری به کمک نویسنده از شارستان خارج و مهاجر کابل شد (ص ۱۶۱).
در فصل چهارم و پنجم، بیشتر روی مسائل فساد و قاچاق و زدوبندهای گروهی و سیاسی در شارستان و میرامور و دایکندی پرداخته است. در این فصل، از جناحبندی سیاسی در شارستان (ص ۱۵۳) و رقابتهای سمتی و سیاسی درونولایتی (ص ۲۰۸) و دستهای پیدا و پنهان مافیا در آنجا گفته است (ص ۱۶۷). او روایت کرده که چطور فساد تا مغز استخوان امنیت ریشه دوانیده بود (ص ۱۹۵)، طوری که دست رییس امنیت ملی دایکندی نیز در فساد دخیل بوده است (ص ۲۴۴ و ۲۴۷). فساد چنان بود که حتا کارمندان بهگونهی گروهی دست به فساد و اخاذی میزدند (ص ۲۱۸). از ولسوالان ناشایستی گفته است که به زور واسطه ولسوال شده بودند (ص ۲۰۲ و ۲۰۴). کسانی که افزون بر فساد پولی، به فساد اخلاقی نیز آغشته بودند (ص ۲۰۲). از گروههایی یاد کرده است که مسلح غیرقانونی بودند (ص ۲۱۰). اینچنین گروهها باعث شدند که ترورها در آنجا رخ دهد و کسی نداند که کی مسئول آن ترورها بوده است (ص ۲۱۱ و ۲۱۳). او از فرار کارمندانی گفته است که فسادشان آشکار شده بود و دولت هرگز آن فراریان را تحت پیگرد به جرم فرار از وظیفه قرار نداد (ص ۲۱۹). از تبعیض در توزیع کمکها (ص ۲۲۳)، حملات کوچیان (ص ۲۲۳) و گروگانگیری طالبان در راه دایکندی-غزنی از راه هژیرستان نوشته است (ص ۲۲۵). از قاچاق مواد مخدر و مبارزه با آن سخن گفته است (ص ۲۵۰). در پایان، روزهای نبرد جمهوریت و امارت را شرح داده است. روزهایی که ولسوالیها و ولایتها پیهم سقوط میکرد. محمدی نوشته است که «ما صلاحیت تصمیمگیری مستقل در میدان جنگ را نداشتیم. هرچه به مرکز گزارش میدادیم، اقدامی از سوی حکومت مرکزی نمیشد» (ص ۲۸۹). از کشتار مردم بیگناه دایکندی به دست طالبان گفته و نامهای قربانیان را آورده است (ص ۲۹۹). در کل، کتاب روایت پنجاه سال زندگی نویسنده را دربردارد. کتابی است که من آن را «روایتی از درون» مینامم. روایتی از درون دفترهای محلی امنیتی و سیاسی یک ولایت درجهسوم.
خواندن این کتاب از اینرو مفید است که نشان میدهد، چطور ساختارهای فسادزا و مافیاپرور، نگذاشت، ساختار سیاسی مردمسالار سرپاه بماند. فساد، مانند موریانه نظام را از درون خالی و پوک کرد. مافیا جای قانون را گرفت. شارستان و میرامور، دو نمونهی کوچک است. این فساد و واسطهبازی و زورگویی، خودش باعث دوری مردم از نظام و بیاعتمادی نسبت به آن شد. نظام با ابزار آلوده، نمیتوانست کارش را پیش ببرد. اینجا، این نظام نبود که مشکل داشت؛ بلکه کسانی که از آن نمایندگی میکردند و در آن کار میکردند، مشکل داشتند. فرصتی که پیش آمد، حیفومیل گروههایی شد که داروندار مردم و نظام را در کیسهی آز خود میانداختند. این کتاب، روایتی دیگر از سقوط است. سقوطی که نخست با فساد درون ساختار رخنه میکند و آن را از درون میخورد. او راوی روزهای سخت کابل است و رفتار گروههای مسلح دههی شصت را نوشته است. برای درس هم که شده، نیاز به بازخوانی گذشتهی خود داریم. این کتاب در این راه میتواند راهگشا باشد.
کتاب ویراستاری خیلی خوب شده است و دکتر عصمت الطاف ویراستار آن است. اشتباههای برنویسی (typing) در آن بسیار کم است؛ مثلا در دو جای، یکی در پانویس صفحهی ۶۵ بهجای تهماسب، تهماست و در صفحهی ۲۴۷ بهجای شنسب، شنست نوشته شده است. برخی جاها، دوگانهنویسی یک واژه هم دیده میشود؛ مثلا تروریسم (ص ۲۵۳) و تروریسم (ص ۲۵۴) و کارزار (ص ۲۰۵) و کارزار (ص ۲۶۵). در برخی جاها، واژگان انگلیسی آمده است. گویا نویسنده مجبور بوده است چنان کند؛ ولی اگر جایگزین فارسی آن میآمد، روانتر بود. واژههای چون: فامیل (ص ۷۶، ۷۸، ۱۳۱)، فامیلی (ص ۱۱۶)، نوستالژیک (ص ۱۲۷)، کاپی (ص ۱۳۷)، هلیکوپتر (ص ۱۳۹)، پیلوت (ص ۱۴۰)، ترانسپورتی (ص ۱۴۵)، اپراتیفی (ص ۱۶۳)، اسکیج (ص ۱۷۸)، دیابت (ص ۱۸۲)، جوک (ص ۱۸۴)، پرسونل (ص ۱۹۳، ۲۹۳)، کارزار (ص ۲۶۵)، کاندید (ص ۲۲۹)، سکرتر (ص ۲۴۷)، لجستیک (ص ۲۹۱)، ترانزیتی (ص ۳۰۱)، مارکت (ص ۳۰۲)، بایومتریک (ص ۳۰۳).
آنچه را کاستی در این کتاب میبینم، روایت فهرستوار از دوران دههی شصت و هفتاد است. گویی نویسنده عجله داشته است که از این دوران زود بگذرد. او هیچ سخنی از روزهای میان دو جنگ در کابل نگفته است. از زندگی در آن روزها اصلا یاد نکرده است. اینکه مردم در چه حالی بودند و اقتصاد و معیشت مردم چگونه بوده است. افزون بر این، او از زندگی در زیر حکومت طالبان یکم، نیز سخنی نگفته است و آن را کاملا مسکوت گذاشته است. اینها برای کسانی که در صدد شناخت دقیق آن روزها است، بسیار مهم است. همچنان، نویسنده از کنار ایران و مهاجرت نیز بسیار با شتاب گذشته و آن را با گفتن «تحقیرهای زیاد» تمام کرده است (ص ۱۱۸). نویسنده نگفته است که این تحقیرها چه بوده است و در کجای ایران چنین شده است. این کلیگویی در فصل پنجم نیز سرایت کرده است. نویسنده از تسلیمدهی ولایت به جنرال صداقت گفته (ص ۲۹۳)؛ اما نگفته است که صداقت چهکاره بود و چه میکرد و چه نقشی در سقوط داشت. کیها خواهان تسلیمدهی ولایت به صداقت بودند. در کنار این، از گروههای مسلح نیز جزئیاتی نداده است. اینان در کجاها بودند و چه میخواستند و آیا در پایان با طالب یکی شده بودند؟ چرا دولت برای آنان کاری نمیکرد و اجازه میداد که غیرقانونی سلاح حمل کنند؟ اینها از نقاط کوری است که اگر نویسنده روشنی میافکند، نیک میشد.