در خواندنی که ثمربخش باشد، فقط هوش و حافظه و دقت و زحمت کارساز نیستند. شجاعت بازی‌کردن با پیوندهای ممنوع نیز لازم است. فهم من از تخم مرغ بسیار ابتدایی است، اگر تخم مرغ سیاه‌ رنگ شده را می‌بینم و از ترس مسخره‌ شدن یا کج فهمیدن جرئت نمی‌کنم که میان این پدیده‌ی تازه (تخم مرغ سیاه) و آن پدیده‌ی متعارف (تخم مرغ سفید) ذهنم را به بازی وادارم. در همین جاست که فهم از ترس ضربه می‌خورد و کبر و حیثیت و اعتبار بر سر راه کشف‌های تازه مانع ایجاد می‌کنند.

کتابی را می‌خوانید. از خواندنش لذت می‌برید. در جریان خواندنش احساس اطمینان دارید. حرکت‌تان در درون خطوط کتاب روان است. سرپایی نمی‌خورید و احساس گم‌گشتگی نمی‌کنید. تازگی‌ها و شگفتی‌های کتاب را همچون تکانه‌های دلپذیر و ملال‌شکن دریافت می‌کنید. آنچه پیش روی‌تان باز است، متنی است استوار و معتدل؛ حتا در جاهایی که سخت می‌شود و تاب برمی‌دارد، هنوز از دایره‌ی فهم و تعبیر شما بیرون نمی‌رود.

کتاب که تمام می‌شود، احساس کامیابی می‌کنید. اما این احساس کامیابی چندان دوام نمی‌آورد. چرا؟ برای این‌که از خود می‌پرسید: «من در این ۴۳۸ صفحه چه خواندم؟» سعی می‌کنید به این سوال پاسخ بدهید، اما کل پاسخ‌تان چهار جمله‌ی درست نمی‌شود. آیا کتاب را نفهمیده‌اید؟ آیا حافظه‌ی‌تان از کار افتاده است؟ آیا آن‌قدر سرسری و بی‌اعتنا خوانده‌اید که هیچ چیزی از کتاب بر گنبد ذهن‌تان نچسپیده است؟ چرا ذهن‌تان این‌قدر خالی است؟

این تجربه‌ی ترسناکی است. اگر من در جریان خواندن می‌فهمیدم که چه می‌خوانم و حالا پس از دو روز نمی‌دانم که چه خواندم، فهمیدن یعنی چه؟ اگر فهمیدن تجربه‌ی گذرا و گریزانی است که مثل دود لختی هست و سپس محو می‌شود، اساسا چنین تجربه‌ای چه سودی برای من دارد؟ اما می‌دانیم که فهمیدن چنین چیزی نیست. اگر این‌گونه بود، نه علمی پدید می‌آمد، نه آموزش معنایی می‌داشت و نه فرهنگ و باوری شکل می‌گرفت.

پس، سوال من (کتاب‌خوانِ درمانده و حیرت‌زده) این است: «ای فهمی که در جریان خواندن حاضر بودی و پیش پایم را روشن می‌کردی، حالا کجایی؟ به کدام گوشه‌ی تاریک خزیده‌ای که هیچ نشانت نیست؟»

اگر شما با این تجربه آشنایید و اگر، بیش‌تر از آشنایی، همین حالا با خود گفتید «دقیقا، این همان پرسشی است که مرا نیز پیوسته با خود درگیر می‌کند»، بگذارید من تجربه‌ی شخصی خود را برای‌تان نقل کنم:

خواندنِ خوب، حتا وقتی که با حافظه‌ی بسیار خوب نیز همراه باشد، تکیه‌گاه لرزانی است. من تا همین چند سال پیش حافظه‌ی بسیار خوبی داشتم؛ اما این حافظه‌ی خوب برای من کار زیادی نمی‌کرد. کتاب‌ها را هرچه دقیق هم می‌خواندم باز نوبت که به «امتحانِ فهمیدن» می‌رسید، می‌دیدم که جنگل پریشانی از داده‌ها در ذهنم در هم می‌ریزد و از در هم‌ریختنش جرقه‌ی فهم روشنی پدید نمی‌آید. حتما از دیدن صیغه‌ی ماضی افعال «داشتم/ می‌دیدم/ می‌خواندم» احساس می‌کنید که لابد حالا این مشکل را حل کرده‌ام. نه، هنوز قصه تا حدودی همان است- به علاوه‌ی حافظه‌ی ضعیف‌تر. اما حالا یک چیز دیگر را آموخته‌ام: آن تکیه‌گاه لرزان، یعنی خواندنِ خوب، را می‌توان محکم ساخت و از آن به فهمی بهتر رسید.

چه گونه؟

در این‌جا، به چیزی نیاز داریم که تکنیکی نیست، شناختی نیست و ربط مستقیمی به مسأله‌ی فهمیدن ندارد. آن چیز شجاعت بازی‌کردن است. بازی‌کردن با پیوندهای ممنوع. کسی که تخم مرغ را در شکل یک پدیده‌ی سفید و بیضوی و در اندازه‌ی معینی دیده و پذیرفته که تخم مرغ همواره چنان پدیده‌ای است، وقتی تخمی را ببیند که سیاه رنگ شده باید جرئت به خرج بدهد و با کنار نهادن صفت «سفیدی» میان تخم مرغ و رنگ سیاه (یعنی پیوندی که به‌صورت طبیعی ممنوع است) رابطه‌ای برقرار کند. حداقل باید با این پیوند بازی کند تا این فهم برایش ممکن شود که می‌توان تخم مرغ را حتا در رنگ سیاه نیز شناخت. در این سطوح ساده، تقریبا همه‌ی انسان‌ها با این پیوندهای ممنوعه بازی می‌کنند و به فهمی درست از واقعیت دست می‌یابند. مشکل زمانی رخ می‌نماید که با سطوحی پیچیده‌تر از شناخت روبه‌رو می‌شویم و می‌ترسیم به بازی‌کردن با پیوندهای ممنوعه ادامه بدهیم.

من در کتابی چیزی را می‌خوانم، بعد همان چیز را در جایی دیگر می‌بینم. یعنی آن چیزی که در آن جای دیگر می‌بینم همان چیزی است که در آن کتاب خوانده بودم. ولی صورتش چندان رنگ شده و پیوندش با آنچه در آن کتاب خوانده بودم، چنان زیر چندین لایه پنهان شده که در چشم من چیز کاملا متفاوتی می‌نماید. نشانه‌ها را می‌بینم، شک می‌کنم، وسوسه می‌شوم، اما جرئت نمی‌کنم با پیوند ممنوعی که می‌بینم بازی کنم و ببینم چه می‌شود. آن کتابی که خوانده بودم به من مایه‌ی این بازی را داده، اما من شجاعت دست‌زدن به آن را ندارم. به همین خاطر فهم عقیم می‌ماند. این است که درباره‌ی دیکتاتوری می‌خوانم اما دیکتاتوری را -حتا اگر پیش چشمم عریانش کنند- نمی‌شناسم. درباره‌ی دین صد کتاب خوانده‌ام، اما تا کسی با زبان خود نگوید که فلان رفتارش از باور دینی‌اش می‌آید، من نمی‌فهمم که چنان است. شب و روز با کتاب‌های فلسفی سر می‌کنم، اما در رمانی که پر از دغدغه‌های فلسفی است نشانی از فلسفه نمی‌بینم. آن برق که باید بدرخشد و میان کتاب‌های خوانده شده و این مواجهه‌ی عینی با زندگی نواری از رابطه بیفروزد -تا من پیوند را ببینم- غایب است. چرا آن برق نمی‌درخشد؟ برای این‌که من می‌ترسم با پیوندهای ممنوعه بازی کنم. اجازه نمی‌دهم جرقه‌ها متصل شوند.

در خواندنی که ثمربخش باشد، فقط هوش و حافظه و دقت و زحمت کارساز نیستند. شجاعت بازی‌کردن با پیوندهای ممنوع نیز لازم است. فهم من از تخم مرغ بسیار ابتدایی است، اگر تخم مرغ سیاه‌ رنگ شده را می‌بینم و از ترس مسخره‌ شدن یا کج فهمیدن جرئت نمی‌کنم که میان این پدیده‌ی تازه (تخم مرغ سیاه) و آن پدیده‌ی متعارف (تخم مرغ سفید) ذهنم را به بازی وادارم. در همین جاست که فهم از ترس ضربه می‌خورد و کبر و حیثیت و اعتبار بر سر راه کشف‌های تازه مانع ایجاد می‌کنند.

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of