اطلاعات روز: کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان اعلام کرده است که «موسی محمودی»، رییس جامعهی مدنی ولایت لوگر و «احسانالله حمیدی»، از فعالان جامعهی مدنی در این ولایت، به صورت «غیرقانونی» توسط ریاست عمومی امنیت ملی کشور بازداشت شدهاند.
در اعلامیهی این کمیسیون که امروز (سهشنبه، 5 قوس) منتشر شده، آمده است که بازداشت این دو فعال مدنی در تقابل آشکار با قوانین نافذهی کشور و خلاف معیارهای پذیرفتهشدهی حقوق بشری میباشد.
کمیسیون حقوق بشر از این اقدام ریاست عمومی امنیت ملی ابراز نگرانی کرده و از مسئولان این ریاست خواسته است که هر چه زودتر رییس و یک عضو و جامعهی مدنی ولایت لوگر را آزاد کنند.
در اعلامیه تأکید شده است که ریاست امنیت ملی پس از رهایی آنان باید از تأمین امنیتشان بهگونهی کامل و واضح اطمینان بدهد.
این دو نفر پیش تر در دو مصاحبهی جداگانه با «روزنامهی گاردین» و «شبکهی تلویزیونی خصوصی طلوع نیوز» مدعی شده بودند که 576 کودک پسر در شش مکتب در لوگر مورد بدرفتاری جنسی قرار گرفتهاند.
به نقل از گزارش روزنامهی گاردین که حدود دو هفتهی پیش (23 عقرب) به نشر رسیده بود، گفته شده که این بدرفتاری از سوی حلقهای متشکل از آموزگاران، دانشآموزان مسنتر و افراد قدرتمند، صورت گرفته است.
کمیسیون حقوق بشر در حالی از بازداشت این دو فعال جامعهی مدنی لوگر ابراز نگرانی میکنند که دیروز (دوشنبه، 4 قوس) هیأت حقیقتیاب مجلس نمایندگان در مورد این بدرفتاری گفته بودند که این دو نفر از چهار روز بدینسو ناپدید شدهاند.
از سویی هم، سازمان عفو بینالملل با نشر اعلامیهای گفته بود که این افراد در تاریخ 31 عقرب از سوی ریاست عمومی امنیت ملی افغانستان بازداشت شدهاند. این سازمان همچنان از حکومت افغانستان خواسته بود که این افراد را آزاد کنند.
قصه ی از غصه ها !
نام مستعار کبیر ، قوماندان یکی از ملیشه ها بود و در اخیر اختلافات بین هر دو بوجود آمد و کبیر کمتر اوامر ملیشه را بجا میکرد و حتی از اوامرش سرپیچی میکرد ، کبیر به جنایات ملیشه پیبرده بود و دیگر نمیخواست به امر ملیشه مذکور مرتکب جنایت شود ، اختلافات هر دو اوج گرفت و کبیر میدانست که ملیشه مذکور او را خواهد کشت ، کبیر شاعر بود و کمتر میتوانست بنویسد و هر متنی را بلافاصله به قالب شعر در میاورد ، کبیر بین مردم محل از محبوبیت خاصی برخوردار بود یکسال قبل از مرگش دو نفر از اقوام و آشنایانش که هر کدام یک یک دختر جوان داشتند ، دخترانشان را به عقد کبیر در آوردند ، روزی ملیشه ی مذکور افراد مسلح اش را به دنبال کبیر فرستاد و تق تق دروازه هوشداری بود به کبیر ، افراد مسلح صدایشان را بلند کردند که کبیر را (،،،،،،،) نزد خود فراخوانده است ، کبیر به خواست افراد مسلح لبیک گفت ، هر دو خانم کبیر باردار بودند و کبیر بلند شد که بطرف دروازه برود ، رویش را بطرف خانم هایش دور داد برای هر دو گفت : من دیگر برنمیگردم ، هر کدام تان پسر بدنیا آوردید نامش را ( شاعر ) بگذارید و دختر را (یادگار ) ! قوماندان جلو افراد مسلح به راه افتاد و رفت که تا امروز نیامد ، خانمهایش یکی پسر و دیگری دختر به دنیا آوردند و نامهایشان را گذاشتند یادگار و شاعر (یادگاری از یک شاعر ) یادگار و شاعر در عالم بی پدری روز تا روز بزرگ شده میرفتند تا اینکه به مرگ مرموز پدر شان پی بردند و شاعر که پسر بود انتظار میکشید که بزرگ شود و انتقام پدرش را بگیرد و یادگار که دختر بود میخواست انتقام پدرش را ببیند اما خدا نخواست که دستان پاک شاعر به خون ناپاک ملیشه آغشته گردد ، شاعر و یادگار به 15 سالگی رسیدند که خداوند برای انتقام کسی دیگری را مقرر کرده بود و دقیقا
در ماه قوس 1383 در چار راه عام چاشت روز به زندگی اش خاتمه دادند و شاعر و یادگار هر دو در عالم نوجوانی خبر قتل ، قاتل پدر شانرا شنیدند
شاعر و یادگار هر دو بزرگ شدند و هر کدام در بین اقوام تشکیل خانواده دادند