ما بهرغم اینکه فرصتهای خوبی برای خوشبخت شدن داریم، تلاش بیشتر برای خوشبخت نشدن داریم. از خودم شروع میکنم؛ من تازه چند روزی میشود که روی بیستوشش سالگی عمر خویش دراز کشیدهام. زبان پشتو را خوب بلد نیستم، انگلیسی را اصلاً نمیفهمم، پایاننامهام را تکمیل نکردهام، اوسط مطالعهام در روز، چند استاتوس از عساکر هردو تیم انتخاباتی است، عمدهی فعالیتم، نوشتن برای ستون خبرنگار ناراضی است و بعضی فعالیتهای دیگر… من تمام روز را بیکارم، میتوانم راحت انگلیسی بخوانم و یاد بگیرم، میتوانم برای نوشتن پایاننامه به تحقیق و مطالعه بپردازم، میتوانم روزم را در فیسبوک سیاه نکنم، میتوانم به استاتوسهای بیمزه و کنایهآلود لشکریان عبدالله و غنی کاری نداشته باشم و سرم به کار و برنامهی خودم باشد. اما نیستم. کل روزم در دیدن فیلم و سریال میگذرد. یکی از جالبترین فیلمهایی که تا حالا دیدهام، ماجراجوییهای وزارت تحصیلات عالی میباشد. در این فیلم که پسر فیلم عبیدالله عبید میباشد، مرد نترس و زیرکی است. او قلب مهربان و وجدان بیدار دارد. به خیالم از پدر و پدرکلان بر او وصیت شده که لحظهای از کار و تلاش باز نایستد. مطمئناً اگر عصر بلدوزر و جرثقیل نبود، به او گفته میشد که باید مثل خر کار کند؛ اما حالا او باید مثل بلدوزر و جرثقیل و هر ماشینی که شما دوست داشته باشید، کار کند. اگر به چند اتفاق اخیر در مربوطات این وزارت نگاه کنیم، میبینیم که سناریو خوب نوشته نشده، الا خود وزیر بچه فیلم، اصلاً مقصر نیست. وزیر تحصیلات کی از نهادهای کمککننده خواسته بود که بوتل مربای شکسته را وارد لیلیهی دختران نموده و به مدیر خوابگاه بگویند که اگر کسی بر شکستگی بوتل اعتراضی نمود، بهجای تبدیل نمودن بوتل شکسته که خیلی راحت هم تبدیل میشود، او را فحش و ناسزا بگوید تا بیرون از خوابگاه دشمنان خواب مردم نگوید که این جماعت چقدر تنبل هستند که زحماتشان را ما نمیبینیم. حال آنکه حالا، همهی ما از زحمات این جماعت میفهمیم. دستشان درد نکند! این سناریو مثل اینکه در عرش کبریا نوشته شده و… صلواتی عنایت فرمایید! در کنار این فیلم، سریال انتخابات را تماشا میکنم. حالا من شما را چه دردسر بدهم و سریال تشریح کنم، خودتان هم که هر روز قسمتی از وقت خویش را صرف تماشایش میکنید. پشت صحنهی این سریال، بهشدت تماشاپسندتر از خود سریال اند. پشت صحنهی این سریال، صداهای عجیب و غریبی در آرشیف وجود دارند که هر بینندهای اگر آن را بشنود، یا میخندد یا میگرید. منظورم به هیچوجه صدای امرخیل و کریم خلیلی نمیباشد. از این دو نفر را که همه شنیده، مهم صداهایی اند که فقط بعضیها شنیده و میدانند که وضع از چه قرار است. ببینید برای این صداها چقدر تلاش به خرج داده شده، بعد برای محرم نگهداشتن آن چقدر تلاش شده و چقدر دیگر میشود. حال آنکه با نصف این تلاشها میتوانستیم، انتخاب سالم و بینقض به نمایش بگذاریم که جان کری در آنسوی آبها، از خوشحالی روی اوباما را هشت مرتبه بیشتر از وضع معمول میبوسید. همین خود من را ببینید، چقدر تلاش میکنم از فرصت دستداشتهی خویش بد استفاده کنم. در این قسمت اگر به اندازهی وزیر تحصیلات عالی شرمندهی واقعیتها نباشم، کمتر که اصلاً نیستم. البته شما میتوانید جدی نگیرید.
برای برونرفت از این وضع، ما به چیزی شبیه واکسین نیاز داریم. مثلاً چیزی به عبیدالله عبید تزریق شود که وقتی وارد دفتر کار میشود، به استادان دانشگاه بگوید که هر روز مکلف اند به دانشجویان کارخانگی بسپارند و ساعت بعدش هم بهصورت جبری تحویل بگیرند. هر آن دانشجویی که از انجام کارخانگی شانه خالی کرد، از امتیازهای صنفی محروم خواهد شد، امتیازهایی که روی نتایج امتحان قطعاً تأثیر دارند. اما این کار دو مشکل دارد؛ اول اینکه استادان نمیفهمند چه موضوعی را به دانشجویانش کارخانگی بدهند. دوم اینکه دانشجویان در طول این چهارده سال از کارخانگی دور بودهاند. اگر به یکبارگی گرفتار شوند، ممکن است برای همیش مسموم شوند. برای موفقیت در زمینه، لازم است بعضی چیزها را به استادان و دانشجویان نیز تزریق کنیم! اگر احیاناً روی این مسئله که چه چیزی را به کمیسیون مستقل انتخابات و کاندیدای محترم تزریق کنیم، تا سریال انتخابات به آخر برسد، پیشنهاد میکنم که در هردو نامزد محترم، یک یک دانه جان کری تزریق شود. آها… مشکل خودم باقی ماند. اگر بر اساس سنت رفتار کنیم، حل این مشکل بهدوش ملت افغانستان است. سنت ما این است که برای دیگران نسخه تجویز کنیم؛ اما خود لقوپق تشریف داشته باشیم. اگر هم قرار باشد سنتشکنی کنم، تقریباً مطمئنم که از جامعه طرد میشوم. من نمیخواهم از جامعه طرد شوم. هنوز این جماعت با تمام خوبی و بدیهایش، کسانی را در درون خود دارد که من از قاف دل دوستشان دارم. یکی از این آدمها، خود تو هستی که این همه خواندی تا بفهمی که من دوستت دارم!