دو چیز شخصیتاش را ساخته: سچهگی یک بچهی قشلاق و سختکوشیهای تصوف و دانشگاه. من از قشلاق شروع میکنم.
از کودکی با هم بزرگ شدیم. یکجا پیش ملای مسجد سبق خواندیم. دوازده سال مکتب را هم در یک صنف بودیم. مکتبگریزی میکردیم و سربهسر ملازم مکتب میگذاشتیم. گاهی اگر ملازم یا بهگفتهی خودمان «چپراستی» مکتب بهدنبالمان میآمد محال بود که از خانههایمان پیدایمان کند. حتما سروکلهیمان از مشنگدزدی «نانخور» و «سَنگلیا» و گریز به سمت «بَنُک» و «حوض بتنگ» پیدا میشد. در «امبهخنجر» یک پناهگاه برای خود ساخته بودیم و هر وقت که ملازم مکتب ما را دنبال میکرد، میرفتیم آنجا پنهان میشدیم. منتظر مینشستیم تا وقتی که بچهها از مکتب رخصت شوند، بعد با آنها یکجا بهخانه میرفتیم. تا اینکه گپ مکتبگریزی به گوش کاکایم رسید. او میفهمید که چگونه مرا به راه برابر کند.
کار به مکتبگریزی خلاصه نمیشد. خوانوادههایمان را هم گول میزدیم. سابق برق نداشتیم. «شیطانچراغ تیلی» و «الکین» از اختراعات خود خدا صاحب بهحساب میآمد. «بیبی»ام اخیر هر روز، شام که میشد یک «اَلکینَک» در دست و با خشم منحصر به فرد پایین کوچه و بالا کوچه را بهدنبال من میگشت اما پیدایم نمیتوانست. آخر راه میافتاد به سنگلیا، جای سمیع. گاهی آنجا هم پیدایم نمیکرد. همانطور سر سر جوی میآمد طرف «ارغنجال»، جای صبور. من و سمیع گاهی آنجا میرفتیم. مادر و مادرکلان صبور آدمهای مهربانی بودند و برایمان شیرچای میآوردند. اما مادرکلان من نگران میبود که این بچه در این شام کجا گم است تا مبادا مثل تیل و آتش مصیبتی برای قریه درست کند.
به هر حال او وظیفهی یک مادرکلان را انجام میداد و شب و روز مراقبم میبود و حق داشت نگران شوخیها و بازیگوشیهای من باشد. اما ما داشتیم خوشترین و اتوپیاییترین روزهای زندگیمان را تجربه میکردیم. راستش یک کمی هم خوب بچهها بودیم. آنقدرها هم مضر نبودیم. گاهی همین که از مکتب پایمان به خانه میرسید فورا برایمان میگفتند: «هله هیزم نیست.» نان مان را میخوردیم و یک تکه نان خشک با خود میگرفتیم و پشت هیزم (بوتی و کندلپوش و بته) روان میشدیم طرف کوه.
فقط یک بوجی لُخی کوچک داشتیم که گاهی سربند آن از پیش مان گم میشد. سرانجام بوجیمان را هم از کوه خالی میآوردیم به خانه و باز میگفتیم: «ما رفتیم در کوه اما هیزم نبود.» دروغ میگفتیم. چون برای اینکه «غازی» شویم، نصف روز را با هم یا صرف کشتن «کَروَش»ها و احترام «لَشمَک»ها میکردیم یا هم بودنه شکار میکردیم. تنها نبودیم. گاهی دو سه تا روزگم دیگه هم با ما میبودند. (آیتالله و شعیب و محمود و بصیر و صبور و رشید و زمان و عباد) که قصهی اینها یک فصل جدا است.
تابستانها یکجا ییلاق میرفتیم و میآمدیم. به قول خودش که «چنان روزگم و خدازده و لپند» بودیم که چاشت از مکتب رخصت میشدیم و شب ییلاق میرسیدیم.
از «اَقو پَقو»ی ته دِه هم خاطره کم نداریم. از جنگ انداختن گاوها، از «گازگیندا»ها و از مشتولگد خودمان. یادم میآید چنان گرم مشتجنگی بودیم که یک مشت بهروی هم میزدیم و یک لگد به زیر هرچه دغدغدهی دنیا بود. در یکی از این روزهای خوش زندگیمان یک مشت اشتباهی از طرف نوید خورده بودم که تمام نظام تنفسیام را چنان به هم زده بود که خودش بیشتر از من شوکه شده بود.
حافظهی «حوض بتنگ» و «دره سوی کافر» از قصههای ما پر است. وقتی بازیهای تیمی محلیمان را در دره سوی کافر اجرا میکردیم یکی در نقش افسر پولیس میبودیم و دیگری در نقش مافیا، و اما سمیع نقش طبیعیاش که طنزگویی و خندهدادن ما بود همیشه نقش یک قاضی خوب را بازی میکرد.
آن روزها نه کسی اوضاع جامعه را برایمان قصه میکرد، نه این آشفتگی دنیا را از لای کتابها میخواندیم و نه تلویزیون داشتیم تا از نقش دیگران تقلید کنیم. این خود مان بودیم که با شعور صاف کودکانه و در یک فرایند ناخودآگاه جامعهپذیری اخلاق و فرهنگ بهطور طبیعی جنگ خیر و شر را در هیأت یک افسر و مجاهد و در هیأت یک مافیا و متجاوز تصویرگری میکردیم. روزهایمان را اینگونه با امید صبح دیگر شب میکردیم. دغدغهی ناحق کم داشتیم و همه چیز اتوپیایی و بر روال میل ما بود. راستش ما مدینهی فاضله و آرمانشهر یک زندگی اجتماعی را در کودکیمان تجربه کردیم. و این از زیباییهای زندگی در قریه با بچههای قریه است. انسانها در دهات با هم سرشته میشوند و یکجا نفس میگیرند. حس مسئولیت دوجانبه و چندجانبه در آنها ریشه میزند و با مردم و ارزشهای مردم بافت میخورند. اهل ریا و تمثیل و تظاهر نیستند.
«سوته سوته» بچهها هم که شده بودیم انگار آدم نشده بودیم. جمع زیادی بودیم که همهروزه میرفتیم آببازی تهِ ده لب دریای کلان. برای آببازی باید از میان کشت و مزرعهی وطندارها میگذشتیم. از «تهِ لوله» شروع تا لب دریا از وسط زمینهای اسحق کاکا بپر بپر میگذشتیم. گندمهای نورعلیخان کاکا پامال میشد، زمینهای عبدالحکیم کاکا هم مصونیت چندانی نداشت. خلاصه زمینهای زیادی را به خاک برابر میکدیم. زمینهای مردم زیر دستوپایمان درست چیزی بیشتر از یک «پادهخفت» میگشت. اما در این میان بیشترین تاوان را محراب کاکا میپرداخت، چون زمینهای او دم دستوپا بود و دقیق لب دریا -آنجا که ما شنا میکردیم- بود. آنجا دیگر چنان خاکمال میشد که چیزی برای گاوها و «گلهگاواش» تیرماه هم باقی نمیماند.
پیش از خرمن شدن، ما بچههای قریه «گلهگواش» میکردیم. مطمئن بودم که زمینداران تیرماهها فقط میتوانستند چند بوری کاه آن را به خانه ببرند، دانهی باقی نمیماند. درست یکی از این روزها که حوصلهی محراب کاکا بهسر آمده بود، پشت درختها منتظر نشسته بود تا به قول خودش جزای این «گله بچه» را بدهد. بچهها هم مثل هر روز ساعت سه بعدازچاشت حرکت کردند طرف آببازی. بعضیها لباسهایشان را کامل کشیده بودند و بعضیها هم نیمه نصفه. همین که همگی داخل آب پریدند، محراب کاکا همهی لباسهایشان را جمع کرد و با خود نگهداشت و سپس با «خمچه»ای، بچهها را غافلگیر نمود و به جانشان افتاد. بچهها یکی لخت و یکی با تنبان، هر کسی هر طرف میدوید. یکی خمچه خورد و دیگری فرار کرد و کسی دیگر هم پشت علفها یا داخل جنگل پت شدند.
از قضا در این میان سمیع هم لخت بود. او هنگام لباس تبدیل کردن غافلگیر شده بود و قبل از اینکه تنبانش را بپوشد، همین که صاحب زمین را دید لخت از لب دریا بهسوی مغزارهای ته ده دوید و آخرش به داخل جنگل پت شد. از لباسهایش فقط تنبانش در دستش مانده بود و پیراهنش با لباس بقیه بچهها پیش صاحب زمین مانده بود. من که مثل همیشه عادت داشتم سر هر وعدهی ناوقتتر برسم، اینبار هم رفتم تا با بچهها آببازی کنم. دقیق هنگامی رسیدم که ماجرای گریز گریز بچهها رخ داد و گویا خدا دعای مرا اجابت کرده بود و از لخت گریختن نجات یافته بودم. محراب کاکا مرا که دید گفت: «برادرزاده نه که تو هم آمدی آببازی کنی؟ هله پیش بیا که برایت نشان بدهم!»
من هم به دل خود یک چال رفتم و گفتم: «نه کاکا! آمدم تا ببینم اینجا کدام بودنه اگر باشه شکار کنم.» چال درستی نبود چون «غولک» نداشتم. او هم راحت سر از چال من در آورده بود، اما با بزرگواری که داشت خودش از خیر مجازات من گذشت. خیلی خسته شده بود، گفت: «ولا اگر یکی از بچهها ادب داشته باشند. نمیفهمم اینها در مکتب چه میخوانند. این چه حال است که هر روز زمینها را به خاک یکسان میکنند. این چه رقم درسخوانی است، چه رقم نصیحت است.» این چیزها را گفت و صدا زد که «بچهها هله پوشاکهایتان را بپوشید و بروید. اینطرفها دیگر نبینمتان.»
گاهی که بچههای در کابل درس خواندگی، شهری و انگلیسی یاد داشتگی مثل انوربیگ و مصطفیخان که امروز آنها را بهنامهای احمدی و مرادپور صدا میزنیم، به قریه میآمدند، بلا و مصیبتشان بیشتر از ماها میبود. اینها کاملا بیخیال همه چیز میبودند. چنان بیخیال که انگار باغ سیب جمعهخانبابه و زمینهای مشنگ حاجی خداداد کاکا مال «بیبی»شان باشد. چیزی را بهنام ملکیت ما و ملکیت دیگران بلد نبودند. همین که از کابل به قصد قریه میآمدند، هرچیز را متعلق به خود میدانستند.
این دو تا عالیجناب بیخیال میرفتند بالای درخت سیب جمعهخانبابه و جیبهایشان را پر میکردند. یک دستمال هم در کمرشان میبستند و داخل یخن شان را هم پر میکردند. بعدش درست مثل داستان همان آهوی تشنهای که در کتاب «مفیدالطالبین» در مسجد پیش ملا صاحب حیدر خوانده بودم که داخل چاه آب شد و آب را خورد اما به راه بیرون آمدن از چاه فکر نکرده بود، اینها هم دقیق وقتی بالای درخت میبرآمدند و درون و بیرون خود را مجهز به سیب میساختند، به پایین آمدن شان از درخت فکر نمیکردند. تا اینکه از ترس ماندن در بالای درخت، ترس لتوکوب شدن را به جان میخریدند و خودشان صاحب باغ را صدا میزدند که «ما از درخت شما چند تا سیب گرفتیم، حالا بیایید و ما را از اینجا پایین کنید.» بعدش یکی دو تا سیلی هم میخوردند.
اینها مولد بیگانهسازی هم تلقی میشدند. فرهنگ تشلهبازی را ترویج کردند، فرهنگ گودیپرانبازی را ترویج کردند، و در عوض ما هم فرهنگ «بژیلبازی» و کاغذپرانک، «سربچه» و «محکمباش» و «غُرسَی» را یادشان دادیم. اینها لغات انگلیسی به ما یاد میدادند و ما هم برایشان لغات محلی مان را یاد میدادیم. اینها به ما از شیوههای شگفتانگیز تکه انداختن به دختران شهری کابل را یاد میدادند و در عوض ما هم برایشان راههای وند زدن سیب و پریدن به آنطرف دیوار باغ، «خربوزهکشی» و آببازی در دریای پنجشیر و صد «فسق و فجور» دیگر را یاد میدادیم.
انگلیسی انور و مصطفی خوب بود و آن زمان اوایل حکومت کرزی بود. نیروهای بینالمللی مثل «پیآرتیها»، «یواسآیدی» یا همین نیروهای حافظ صلح بینالمللی و نیروهای بازسازی کشورهای پساجنگ که آن زمان همهی اینها را بهنام «امریکایی» و «کافر»ها میشناختیم، در پنجشیر آمده بودند. بیشتر در پریان در مهمانخانهی یعقوبی کاکا، از آدمهای فرهیخته و سرشناس پنجشیر میبودند.
این نیروهای بینالمللی همیشه با ما بچهها کلنجار میرفتند. نه ما زبانشان را میفهمیدیم و نه آنها زبان ما را میفهمیدند. انگلیسی یاد داشتن کمتر از معجزهی موسی نبود. آنها هنوز برای ما بیگانه و کافر و واجبالقتل بهحساب میآمدند و فکر میکردیم لااقل با یک آزار و اذیت شان سهمی در جهاد اکبر میگیریم. تعامل ما با این امریکاییها از حمله به آنها و شعارهای «اللهاکبر» و«زنده باد اسلام» شروع شد و تا فوتبال مشترک و«لمبرچوببازی»های مشترک و رفتن آنها از پنجشیر و تا یک حس لتنگی برای آنها ختم شد.
با امریکاییها آهسته آهسته بلد شده بودیم. آنها به ما توپ فوتبال میدادند و همراه ما فوتبال میکردند و مشتزنی یاد مان میدادند. اما در جریان لمبرچوببازی هیچ وقت زبان همدیگر را نمیفهمیدیم. رنج میبردیم و برای کسی که بازی را نمیبرد گفته نمیتوانستیم که برادر «غشی نکن!» این سخت بود. اما زمانی که مصطفی و انور از کابل به پنجشیر میآمدند انگار امریکاییها گمشدههای خود را پیدا کرده بودند. ما هم به عین ترتیب. راحت انگلیسی قصه میکردند. یادم است که یک روز مصطفی بین علیاحمدبابه و یک امریکایی ترجمانی میکرد. فکر کنم علیاحمدبابه مریض بود و امریکایی هم مثلی که طب میفهمید. یک چیزی شبیه لبچربک و «لبسرین» دخترها برایش داد. نمیدانم او چه بود، مشکل علیاحمدبابه چه بود و آن لبچربک چه بدردش میخورد.
مصطفی و انور کم کم به اصطلاح پروسهی «کافرسازی ما مسلمانها و مسلمانسازی آن کافرها» را داشتند رقم میزدند و رابطهی مردم ما و امریکاییها را با ترجمانی خوب شان نزدیک میساختند که امریکاییها از پنجشیر رفتند. من و سمیع و سایر بچههای قریه هم چند وقت بعد دلتنگ امریکاییها شده بودیم. سمیع خیلی شوخ بود و امریکاییها را به بینی میرساند. راستش آنها هم به ارزشهای ما احترام میگذاشتند و خانمهایشان چادر میپوشیدند. آنها چیزهای عجیب و غریبی را از ما به یادگار گرفتند. مثل بازیهای «سربچه» و «لمبرچوببازی» و «اسپسواری» و عاداتی چون «مهماننوازی»، «آزادیطلبی و اشغالستیزی» و «سچگی مردمان دهاتی» به اضافهی چندتا دَو و دشنام که در جریان بازی از طرف احمدشاه و محمدرحیم بیگ نثار «ننه»ی آنها میشد. گناه بچهها نبود. کمی محمدرحیم بیگ و احمدشاه شوخ بودند و کمی هم جامعهی ما جامعهی محروم و جنگزده بود دیگه.
چیزهای را هم آنها وقتی پنجشیر را ترک میکردند از خود بهجای گذاشتند؛ چیزهای مثل انساندوستی، مهربانی و چند تا توپ فوتبال.
پس از مدتی فهمیدیم که انسانها را تاریخ با هم بیگانه میسازد و خودشان نزدیک. کسی کافر و کسی مسلمان نیست. این فقط جنگ دو تا تئوری است که انسانهای زیادی را به جان هم میاندازد و یکی را کافر و دیگری را مؤمن نشان میدهد. همه با ارزشهایشان «انسان» هستند و در نتیجهی یک تعامل با هم نزدیک میشوند و با انس گرفتن انسان بودن را میسازند.
برمیگردیم به قصهی خودمان و سمیع و قریه.
خلاصه از کوه تا دِه، از گاوچرانی در کوهای پنجشیر تا فعالیت در کانونهای فرهنگی آن، برای ما سبق بود؛ سبق بیخیالی، سبق سادگی و سچهگی، سبقی که یکجا بودن را برای ما یاد داد. سرانجام من و او باز هم با هم یکجا بودیم و یکجا زیستیم؛ در حریمی نزدیکتر از دو برادر.
پسانها که کم کم جوانتر شدیم، زندگی او را غافلگیرش کرد و به روحانیت پیوست. این گلِ دیگری بود که به آب میداد. تصوف آنجا در مفهومی داشت ترویج میشد که آدم را بهجای تزکیه دل مصروف تزکیه کاکل میساخت. دنیایی که پر بود از منازعه و مناظره و خیرات جنازه. تصوفی که آنجا رواج یافته بود پیروان آن یک نامش را «دین نیاکان» گذاشته بودند و نام دیگرش را «دین ابوحنیفه». حالا این نیاکان که بودند و دین شان چه بودند و این دین تازه چه ربطی با آن دین دارد و اینکه سلف صالح که بود، تصوف مولانا و فقه ابوحنیفه و شریعتگرایی غزالی و اجتهادگرایی ابن تیمیه چه بود، یک چیز دیگر است. چیزی که ما میدیدیم، در پهلوی حلقات ذکری که خیلی ارزشمند بودند و آدم را تا حد جنون و دیوانگی بالا میبردند، این بود که من و او هر شب در هنگام «الاهو» گفتن سه چهار سیلی از طرف شیخ غلامعلی کاکا یا مولوی صاحب بزرگ میخوردیم. چون وارد شدن در این حلقه با سر لُچ گناه و بیادبی بهحساب میآمد و خندیدن در آن جرم بدتر از گناه بود.
به هر حال، او مدتی این صوفیگریاش را ادامه داد، کابل آمد و شامل مدرسهی مولوی صاحب شمعریز شد. من هم رفتم طرف یک دانشگاه خصوصی مصروف درس سیاست شدم. اما پس از چندی او این کاروان تصوف را رها نمود و چند وقت بعد طرف دانشگاه رفت. دانشگاه رفتن برای سمیع مرادف بود به خلق انبوهی از مشکلات. مشکلات دانشجویی، خانوادگی، آشتی دادن بین خویوبوی یک مدرسهی حقانیه با خلقیات یک دانشگاهی مدرن. از همه وحشتناکتر، ننگ ترک مدرسه و رفتن به دانشگاه بین ملاهایی که او را چیزی شبیه یک مرتد میدانستند، گریبانش را گرفته بود.
با وجود همهی این چالشها و دلخراشیها، او اما دانشگاه رفت. حالا وقتی که دوره لیسانساش را آغاز کرده بود، خیلی سخت بود که باور کنم. دیر آغاز کرده بود و میفهمیدم که در چه شرایط دشواری تصمیم به دانشگاهی شدن گرفته بود. حالا که آغاز کرده بود، شک داشتم که به فرجام برساند. چون گاهی که خودم را جای او قرار میدادم و چالشهای زیادی را بالای شانههای او احساس میکردم، وحشتناک و زمینگیرکننده بود. او سرانجام آهن آتشین دانشگاهی بودن را چهار سال روی دست گرفت و سرانجام امروز که خبر شدم او سربلند از شرعیات دانشگاه الازهر فارغ شده و آن هم کدر، هیجانزده شدم و به شجاعت او از ته دل آفرین گفتم و به رفاقت با او بیشتر افتخار کردم.
واقعا زندگی چه قشنگ از یک بیخیالی معنادار و از یک اتوپیا شروع میشود و به نقطهی میرسد که در آن چالشهای ناخواستهی زندگی محاصرهات میکنند و دلت را برای کودکیات تنگ میسازد. برای قشلاق، برای بچههای بومی قشلاق، برای سچگی، برای دسترخوان مشترک مسجد، برای شوخی، برای بازیگوشی و سرانجام برای بیخیال شدن غم دنیا، مانند یک اتوپیا آرزو میکنی، درست مثل روزگار بچگیهایت.
به هر حال، آن روزها سپری شدند و رفتند؛ اما از بچههای آن روزگار مانند «ابن یمین» و «شاکر» که روزگاری صرفا خیالش را میکردند، به راستی پولیس شده بودند اما کشته شدند. تعدادی رنگ باختند، شهری شدند و دنیای رفاقت شان را به فضای مجازی و منصب و مقام بردند. اما در این میان سمیع، به مثابهی تنها نماد زندهای از روزگار سچهگی و سادگی و اندیوالی، منحصر به فرد باقی ماند. در این همه رنگباختگی و از خودبیگانگی و شهریزدگی و مدنیتزدگی، او هنوز تعهد و نشانههای بومی بودن و گذشتهی اتوپیایی ما را با امانتداری در اخلاقیات و خوی و عاداتاش حفظ کرده است. چیزی از شخصیت و هویت واقعی او کم نشده است. هنوز پدر استاد گلرحمان را با لفظ «داده» و مادر مرحومش را با لفظ «جیه» صدا میزند. هر وقت هم که با هم میبینیم ناخودآگاه به دستبازی و شوخی شروع میکنیم و درست مثل سابق دو تا کودک میشویم. قالبهای شخصیت کاذب را میشکنیم و خیلی با هم میخندیم. گاهی بعضیها برایم میگوید: «درس هم که خواندی هیچ آدم نشدی.» راست میگوید. در جامعهای که آدم بودن با ماسکهای دروغین و قلابی و خودبزرگبینی کاذب شناخته شود، من ترجیح میدهم آدم نباشم. کمی صافوسچه باشم، طبیعی و خودمانی باشم، درست مثل سمیع. به قول بیدل: «با هر کمالات اندکی دیوانگی خوش است/گیرم که عقل کُل شدهای بیجنون مباش».